نشریه فرهنگی اجتماعی لور
لالهی واژگون فراتر از یک گیاه عادی به نمادی برای قوم لر تبدیل شده است. عکسهای زیر مربوط به تنگهی گلیج در سفیدکوه (منطقه چگنی) لرستان هستند.

عکسهای بیشتر را در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب...
تقدیم به احد چگنی و تمام چگنیهایی که در غربت، دلهای بزرگشان برای لرستان و چگنی میتپد:
گر از تــبار کـــــــوهـــی یا از نـــژاد عــصیان
«یاغی هر چه دستور عاصی هر چه فرمان»
رنگینکـــــــمان زیــبا پــــــــاداش بود به باران
آخــــر چـــــرا بنالی با این هـــــــمه رفـیقان
فــــرزند کــــــوچ و تبعیض خــــاک تو توتیایم
ذوق چـــلیپای تــو ارشـــد شــده به لـوشان
ذکــــری شده غربتــــت در دورهی چـــــگنی
نــام حکیمانهات شــوقی بداد به کـــشـکان
جـــــــد بزرگـــــــت اینجا در اوج ســــربلندی
گـــوید به هـــر بــراری ایــن یادگــار پــاکـــان
از قـــول مـــن بگوئید احـــــــد خوشکلام را
یادت مـــقدس شــده در ذهــن ایـن دودمان
جــــــانم تو در سفیدکوه آتشـــــکدهی یادی
چـــون عــارفی و شـــاعر، در خـــانقاه یـاران
«عـــــــــــــــابد» اگر بیارد قـــلب تــــمام دوره
ایــن تــحفهاش بود چون، زیره به شهر کرمان
************
تـــــــــو بیــای باغ دلــــــــــم مــــوه بهارئ
پیچکیام دَس مئن وه یگ چی دس برارئ
پـاپــــــــریک پر مـــــئزنه چــی نـوسوارئ
بــــوسونم رنگـــئ مــــــیره وا برگ و بارئ
تـــــــو بــیای پاییز دلـــــــم مــــو لالـهزارئ
شـــــــوره زار زنــــدگــــیم مـــــوه بــــهارئ
چـــــشمهکه بـئآؤ مَــــــــــنَم مو جویبارئ
تکدرخـت پـــیر بـیـهام مــو تــیــل بــهارئ
تــــو بیای شـــــــــــادی میا وه دل غمینم
بــوی گــــل مهر و صـــفا مــــیره زمـــــینم
بــاغ دل رنگــــــئ مـــــــیـره مــــــوه جونم
بــلـــبل یا کل مئ زنن سی ای مهمونم
تـــــــــو بیای خـــــــــــسرو دل مــؤه و گلیا
بسازئد ســــی شــیرینم یه طاق کـسری
بکـنئد کـــــــــنج دلـــــــــــــم تا در سرایش
جـــوی شیرئ ده جـونم بؤرئت وه پایـهاش
تـــــو بیای مــــــهپیــــــکرم آرام جـــــــونـم
جوی شیری ره مــونم ده هــر ســـــخونم
وه جا شــــیر رو مــئکم شـــیرهی جونم
ائ بــــرار گـــــم بــیـــهام درد وه جـــــونم
************
سلام «چویر» خوشبوی «اسبئکوی» دلم، سلام بوی شیر داغ دود گرفتهی «دوار» سرزمینم، سلام اشک پنهانی گوسفندهای گرگ خوردهی عاشقیام، سلام تندیس نجات مردان ستره پوش، سلام سرخابی تش «بلیز» «تژگاه» اجداد و ایلم، سلام دود شفاف به اوج رفتهی کندهی دودمانم، سلام سرگشاده نامهی پرماجرا، زخمیترین سرودهی غروبهای ایلم، سلام شور دایهدایه و تفنگ، سلام شاعر حماسی اجدادم، سلام آشنا با گیوههای پاره پارهی درد آشنا، سلام ای زادهی «چغا درویشان» ، و خیال خوش نایکش برگرفته از نام «کش کوشا» فرمانروای ارشد عیلام باستان، سلام دور شده از قلمرو حکومت «ایگههالکیان» و سلام یادگار «سیماش» و شاهان «آوان» ای باطراوت بیادعا ، ای «هم قصهی قبیلهی خونگرم ما» ای یادگار پر از حماسه و غوغا، ای یادآور غرور پسندیدهی تفنگ، ای همنشین خاکستر واماندهی انزوای بلوط.
به بلندای «تاپوله» در قلبم دوستت دارم، و چون غروب وحشی بکر «کوله» برایم عزیزی، هر سال در اوقاف خیالم «دوارت» را در مالگه «حسنی» بر پای دارم و گردهی خوش طعم وصالت را در سینهی «کربهای» به تش شوق میاندازم، تا برشتگی آن پختگی و صلابت کلامت را در ذهنم تداعی کند. و هر بهار شالهای «کوله» را با مشکهای از آب سرداب و کولهای پر از «ریواس» و «پینومه»ی تنگ «گو» در موج موج کشکان میپیچانم و هزارانهزار بار تقدیم وجودت میکنم، فرزند برآفتاب چگنی.
هر از چند گاهی فلوت «گلیج» متهم شده، برادر سینه چاک یافته، با آهوانی رم کرده چون ذهن بازماندگان طیارهی تابوتسوار را به یاد غربتت مینوازم و در گرگ و میش غروبهای زندگیام اسبان خستهی یاغیان درّهی هزار اسبان را برای آوردنت به قزوین و لوشان و شاهرود راهی میکنم.
************
«عزیز برادرم، نامم فرامرز است، برگرفته از اشعار کهنهی شاهنامه که هر شب تسبیح ذکر تاریکیهای هر شب وحشتناک خلوت پدرم بود. برادر «طوسم» فرزند رستم، تورج هم از پشت پدرم میباشد و از دامن مادرم. و کوچک برادری که او هم نامی از یلان دارد «سیاوش»
همسری دارم که از دودمان اطراف «زیر لره» میباشد. و «نیمایی» که از ظریفطبعی و ریز اندامی شباهتی بس عجیب به نیمای یوش دارد. کورسو ذهنی دارد شفاف هوشی، با هم زبانی «پارسا». با چشمانی مست که و قیافه ای سؤزه که گاه گاهی هم بازی دل من، نیما و مادرش می شود همین پارسا.اگر اشتباه نکنم خود را شناساندم، نه یادم آمد دیگر برادری دارم که اگر جرم نباشد، در زاد روز شاه پیشین ایران چشم بدین تاریکی به ظاهر روشنی گشوده. نامش «محمدرضا» است اما نه پهلوی بلکه محمدرضا درویشی چگنی.»
فرامرز درویشیچگنی
18/12/87
کسانی که اهل مطالعه و مداقه در آثار باستانی و تاریخی لرستان هستند، میدانند بعد از مفرغ جهانی لرستان پلهای باستانی و تاریخی این دیار نیز مشهورند. سال گذشته مسئولان میراث فرهنگی این استان بدون توجه به وضعیت نامناسب و ساخت و سازهای بیرویه در حریم این پلها، خبر از تهیهی پروندهای برای ثبت جهانی این پلها خبر دادند!! البته این آثار به صورت بالقوه شرایط ثبت جهانی را دارا هستند لیکن نه با حال و روز کنونیشان!
پل شاپوری خرمآباد، پل کاکارها (کاکارضا) الشتر، پل کشکان در بخش چگنی، پل کلهر در بخش معمولان، پل کُر و دِت در پلدختر و .... از جمله پل های باستانی لرستان هستند. در بین این پلها، پل کشکان را که در منطقهی چگنی قرار گرفته است بررسی میکنیم.
این پل در 50 کیلومتری جادهی خرمآباد به اندیمشک در بخش چگنی قرار دارد. این پل بر روی رودخانهی خروشان کشکان ساخته شده است. طول پل حدود 300 متر میباشد و هماکنون دوازده دهنه از آن باقی مانده است. مصالح به کار رفته در بنای این اثر شگرف سنگ و ملاط ساروج میباشد. شکل ظاهری آن شبیه پل شکستهی (طاقپیل اشکسه) خرمآباد است که خبر از سبک معماری دورهی ساسانیان میدهد.
البته کتیبهای به خط کوفی در این منطقه پیدا شده است که خبر از تجدیدبنای این پل در زمان بدر ابن حسنویه در سال 398 هـ.ق میدهد. سنگهای این پل را ظاهراً از کوهی به نام «مپل» حجاری نموده و از فاصلهی 15 کیلومتری بدین محل حمل نمودهاند.
کتیبه پیدا شده در پل کشکان
ژاک دومرگان فرانسوی نیز از این محل دیدن نموده است و در کتاب جغرافیای غرب ایران آنرا توصیف نموده است. «شاخهی رود کشکان که از دشت الیشتر سرازیر میگردد، قبل از ورود اعراب در بخش آفتاب[برآفتاؤ] توسط پلی قطع میگردیده است اما این بنا بر اثر آبادیها به خاطر امر حفاظت در عقبنشینی سپاه ایران خراب شده است و هر چه که باشد امروز جز یک پایه و جرز و چند تودهی بیشکل و قواره از آن باقی نیست» (جغرافیای غرب ایران، ص 213، به نقل از ایزدپناه)
بر خلاف نوشتههای دومرگان، همانگونه که گفته شد از پل دوازده پایه و دهنه باقی مانده است که چندان هم بیشکل و بدقواره نیست؛ البته شاید دومرگان آن را با پلهای فرانسه مقایسه کرده باشد!!
-----------------------
با استفاده از :
ايزدپناه حميد، آثار باستانی و تاریخی لرستان، جلد2، تهران، انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، 1376
عبداللهسلطان چگنی
در قرن یازدهم هجری میزیسته و سالها حاکم بخشی از خراسان بوده است. عبداللهسلطان از طایفه بزرگ چگنی بوده است. وی دارای قریحه روان و ذوق سرشار ادبی بوده است .
اشعار زیر از اوست:
بگذشت عـمر و مــوی میانی نشد نصیب کامی زلعل غنچه دهانی نشد نصیب
پژمـــرده سر زند گل عیشم از شاخ بخت نــخل مـــرا، بهار و خزانی نشد نصیب
از دل و دیده ســــراغت کردم غافلت کردم و داغت کردم
آه دل، تند چو شد می ترسم سینه فانوس چراغت کردم
ملاوارسته چگنی
او نیز از طایفه بزرگ چگنی و نامش امام قلی بیگ است. مدتها در هند به سر برده و در زمان شاهعباس دوم در اصفهان میزیسته است. بیت زیر از ملاوارسته چگنی است.
ای ز آتش عـــذار تـو گـــلها شـــــرارهها چشــم ترا فریب و فــسون از اشارهها
از بس که چرخ کشتی دریادلان شکست این بحر یک سفینه شد از تخته پارهها
