در اين گفتار سعي بر اين است که پراکندگي ايل چگني در ايران هرچند بصورت کلي بيان شود. در اين راستا و براي آشنايي با طايفه هاي مختلف چگني در مکان هاي مختلف ايران, اسامي طوايف چگني ذکر خواهد شد. پراکندگي ايل چگني بر اساس استانها دسته بندي شده اند.
1- استان لرستان:
خواستگاه ايل چگني لرستان و منطقه چگني است هم اکنون ايل چگني در سه بخش از لرستان به نامهاي چگني, ويسيان و معمولان ساکن هستند. اسامي طوايفي که در اين مناطق ساکن هستند به شرح زير است.
1-1) بداق: ساکن در روستاي بداق که اکنون به علت درگيري هاي محلي اين روستا خالي از سکنه است و اين طايفه در شهر خرم آباد ساکن هستند.
1-2) سبزوار (سوزوار): در روستايي به همين نام ساکن هستند. گروهي از اين طايفه در روستاهاي تنگ موسي و سراب برکه ساکن هستند.
1-3) ميرزاوند: عمدتاً در روستاهاي سراب چگه و سراب کي سکونت دارند.
1-4) شاه کرم (شه کرم): اکثر اين طايفه در منطقه ويسيان و معمولان ساکن هستند.
1-5) فلاوند: در روستايي به همين نام ساکن هستند. بسياري از آنها در چم ديوان ساکن هستند.
1-6) رکرک: در روستاهاي جوان آباد و دلبر ساکن هستند.
1-7) روموني: در روستاي چقاهروشي ساکن هستند.
1-8) نجميسلي (نجم سهيلي): در شوراب ساکن هستند.
1-9) زهراکار: محل سکونت اين تيره هاي روستاهاي شرکت نفت چنار, نساردله و ويسيان است.
1-10) طولابي: ساکن سماق, شهرک باباعباس, تيلگرو و دره رحمانه.
1-11) سادات حيات الغيبي: در تشکن, چم داوود, گندابه, سره زمان و دلبر سکونت دارند.
1-12) چنگايي: در محلي به همين نام ساکن هستند.
1-13) اولاد احمد بيگ: عمدتاً در ناحيه دوره, ناوه کش و شرکت نفت چنار سکونت دارند.
1-14) امير: در الشتر و در کلسرخه, دره بادام و چهار مله چگني ساکن هستند.
1-15) درويش: در روستاهاي مله بلوط و سراب دوره, دره بادام, کله ني, سه کره و برآفتاب ساکن هستند.
1-16) بيژنوند: تيره اي از ايل دلفان هستند و در روستايي به همين نام در دهستان تشکن ساکن هستند.
1-17) باوالي (باباعلي): خود را تيره اي از ايل دلفان مي دانند. در ناحيه برآفتاب دهستان تشکن ساکن هستند.
1-18) شيراوند: برخي آنها را از ايل بختياري و برخي از ايل دلفان مي دانند. در روستاهاي تاف تافينه, کريه, پانسار, تشکن, سراب رفتخان ساکن هستند.
1-19) سياه منصور: گروهي از اين تيره در منطقه ميشکر چگني ساکن هستند.
1-20) سوري: از طوايف طرهان هستند و در روستاهاي توه ميش آخور, ميشکر و معمولان به سر مي برند.
1-21) پاپي: در روستاي پاحلت به سر مي برند.
1-22) دوشم: برخي از اين تيره در منطقه چگني و ويسيان ساکن هستند.
1-23) باوسين: گروهي از طايفه حسنوند هستند که در روستاي ناوه کش به سر مي برند.
1-24) حسيوند: در روستايي به همين نام به سر مي برند.
1-25) قلايي: از ايل سلسله مي باشند و در روستاهاي رفتخان و سراب دوره, بنارکبود سکونت دارند.
1-26) اصفهاني: اين گروه مشهور به اصفهاني در سراب روده و روستاي پا حلت ساکن هستند.
1-27) شاهيوند: از ايل دلفان هستند که تشکيل دهستان کشکان را داده اند.
1-28) منتعلي وند: در روستاهاي سراب کي, سرخه ليزه و چنگايي به سر مي برند.
1-29) موموند: از کرمانشاه به لرستان آمده اند اکنون در منطقه قالبي و چم ديوان ساکن هستند.
2- استان هاي قزوين و گيلان:
در ادوار مختلف گروههاي بسياري از ايل چگني در اين منطقه حضور داشته اند. طايفه هاي مختلف چگيني در قزوين و گيلان به شرح زير هستند:
2-1) بهاديوند چگيني: ساکن قارکو
2-2) بابايي چگيني: محمود آباد چاريس, زاکان, مشکين آباد و شهرک بابايي منجيل
2-3) پيرمردوند چگيني: کشکور, خاکينه بالا و پايين, بوچينگ, مزرعه يله گنبد پايين,
2-4) پيرقليوند چگيني
2-5) پاچناري چگيني
2-6) خرکاني چگيني
2-7) دريشوند چگيني
2-8) کل وند چگيني
2-9) کوهگير(کوگير) چگيني: کوهگير سفلي, کوهگير عليا, کوهگيربند زويار, شاه قدم, شاهقلي مزار, لروند,
2-10) گودرزوند چگيني: يوزباشچاي, چهارطاقي, شاخاني پايين و بالا, ازنو بالا, خرقان سفلي, خرقان عليا, ريحان يا ريحاندره عليا و سفلي و وسطي, زيتک قشلاق, سلطان آباد, آب انبار, امير آباد آوه چاک, تپه شير, دره قويتي, فتين آباد (مزرعه جمجرد), شادتپه, چالقوچ ملاسرخه, چوبدره, آقدوز, چوره , چشمه کره, حصار وليخان مزرعه يله گنبد پايين , سلقيه, کوزه گلن, چنارستان, يزده رود, پاچنار, قره تيکان, سياه تپه,
2-11) مالمير(مال امير) چگيني: بهرام آباد, نمکين, کوشکک سعيد آباد , اک
2-12) نظاميوند چگيني: تعلي, کوسه, قارکو, حلاج, نظيمند,
2-13) بهاديوند چگيني
2-14) کلهر چگيني: اورکن کرد, کلهر,
2-15) جودکي چگيني: جودکي مزرعه بهرام آباد,
2-16) ميرخوند چگيني: ميرخوند عليا, ميرخوند سفلي, مرتضي آباد(مزرعه کيخنان) , محمود آباد علم خاني,
2-17) سرديوند چگيني: اروس آباد, خراس, مالار,
2-18) چگيني: بويينک, اکبرآباد, قنبر آباد, اوزوندره, زويار, غلام آباد, نادر آباد, نجم آباد, همت آباد, آراسنج, امير آباد, هرزويل
3- استانهاي مرکزي و همدان:
در اوايل دوران قاجار بخشي از ايل چگني به استان مرکزي و همدان مهاجرت مي کنند که اکنون طوايفي از چگيني به شرح زير در منطقه ساکن مي باشند.
3-1) سبزواري چگيني: اين تيره در روستاهاي مس سفلي و ايجان سکونت داشتند. (بخش شرا)
3-2) دوهري: اين طايفه در روستاي مس سفلي سکونت دارند. (بخش شرا)
3-3) قادري: اين طايفه در روستاهاي مس سفلي و ايجان سکونت دارد. تيره خانبلوکي از اين طايفه هستند. (بخش شرا)
3-4) پم هر: بخش عمده اي از اهالي روستاي گذردر از طايفه پمه هر چگيني هستند. (بخش شرا)
3-5) الاکرمي: در روستاي آلودر طايفه الاکرمي چگيني ساکن هستند که نام خانوادگي آنها مرادي است. (بخش شرا)
3-6) تاج مير سلطان: روستاي حسين گرگ محل اسکان طوايف چگيني است که جد مشترک آنها تاج مير سلطان مي باشد. (بخش شرا)
3-7) رفيعي: در روستاي صالحي بخشي از ايل چگيني حضور دارد که نام خانوادگي آنها رفيعي مي باشد. (بخش شرا)
3-8) ملکي و عباسي: روستاي شرشره محل اسکان بخشي از ايل چگيني است که نام خانوادگي آنها ملکي و عباسي مي باشد. (بخش شرا)
3-9) چگيني: در روستاي چالاب از بخش شرا استان مرکزي بخشي از ايل چگيني حضور دارند.
3-10) چگيني: روستاهاي قشلاق قطب آباد, قلعه خنداب و علي آباد در اطراف شهر خنداب.
3-11) چگيني طايفه خلف بگ: اين طوايف در روستاهاي مي آباد و کساوند از توابع شهرستان ملاير سکونت داشته اند.
3-12) چگيني: در روستاي حمزه لو از توابع شهرستان ملاير گروهي از ايل چگيني ساکن هستند.
3-13) چگيني: در روستاهاي فرسفنج و فريازان از توابع شهرستان تويسرکان بخشي از ايل چگيني ساکن هستند.
3-14) چگيني: بخشي از ايل چگيني در اطراف شهرستان نهاوند ساکن هستند.
4- استان خراسان
بخش عمده ايل چگني در استان خراسان سکونت دارند. اين بخش از ايل چگني در دوران صفويه به استان خراسان مهاجرت کرده اند و بعلت شرايط سياسي و اجتماعي به زبان ترکي تکلم مي کنند. تبارشناسي اين بخش از ايل چگني بسيار دشوار است. پراکندگي ايل چگني در روستاهاي زير سکونت دارند.
چگنه پائين, چگنه بالا، بيش آقاج، بورسلان، حسن آباد، سلطان ميدان، ساقي بيگ، نوسرا، خواجه آباد، ينگجه، آق قايه، بشکن، سوله، عشق آباد، کوه سخت، بيدخان، قزل آقور، بابا بهلول، حاجي آباد، گل بين، وانيچکان، قزل قلعه، زيک، شيخ مصطفي، قهقه، خاييسک، طالبي، اميرآباد، تيران، کلاته ميدان (سوختانلوها) و ...
5- استان فارس
بخشي از ايل چگني در زمان کريم خان زند به استان فارس مهاجرت مي کنند و اکنون جزء دو ايل قشقايي و خمسه عرب هستند.
5-1) چگني شيري: جزيي از طايفه شيري در ايل عرب خمسه مي باشند که از نسل شاه کرم چگني مي باشند. برخي از آنها در فسارود داراب، تعدادي خانوار در شهر فسا و روستاي طالقان از توابع فسا، و قسمتي در قادر آباد از توابع سعادت شهر و عده اي نيز خيرآباد از توابع بوانات سکني دارند و به کشاورزي، باغداري و دامداري ميپردازند. تعدادي از آنها نيز عشاير کوچ رو هستند که در مراتع زيتونک، سه چاه، آبگرم، چاه سفيد، چاه زرد، مهکستان، نيت آباد و خيرآباد از توابع شهر آباده به دامداري مشغولند
5-2) چگيني قشقايي: يکي از تيره هاي طايفه عمله ايل قشقايي هستند. محل سکونت اين بخش از ايل چگيني در ناحيه فيروز آباد, فراشبند و سميرم استان فارس است.
6- استانهاي کرمانشاه و ايلام
6-1) روستاهاي چگني بالا و پايين از بخش کوزران استان کرمانشاه محل سکونت بخشي از ايل چگني است که به ايل سنجابي مهاجرت کرده اند
6-2) گروه هاي مختلفي در بخش سرابله و شهر ايلام هستند، اينان علاوه بر پيوستگي جغرافيايي عده اي هستند که به همراهي واليان به آن منطق رفته اند
7- استان بوشهر
تيره اي از حيات الغيب که به نام حيات داوودي هستند در زمان صفويه به استان بوشهر و بندر گناوه مهاجرت مي کنند.
منابع و مراجع:
۱- تاریخ معاصر چگنی بهمن آزادی چگنی
۲- اطلاعات جمع آوری شده توسط آقای احد چگینی
۳- اطلاعات افراد محلی جمع آوری شده توسط کسری چگینی
بدون شک استفاده از تصوير در شناخت و معرفي یک جامعه از اهميتي هم تراز با ديگر ابزارها و شيوه هاي مطالعاتي برخوردار است. بر همين اساس در جهت غني سازي و پر بار كردن گالري عكس خود از تمامي علاقمندان و صاحبنظران دعوت مي نمايم تا در اين گام مرا ياري كرده و عكسها خود را بوسيله نامه يا پست الكترونيك به دست بنده برسانند تا اثر يا مجموعه آثار آنها به نام خودشان بر روي وبلاگ قرار گيرد و یا در انتشار کتب مورد استفاده قرار گیرد. در ادامه تعدادی عکس بعنوان نمونه قرار داده می شود.

احمد بیگ حیدری از ظایفه میرزاوند چگنی در دیدار رضا شاه از منطقه چگنی (ارسال شده توسط خانم زهره حیدری چگنی)

بزرگان طایفه چگینی تیره سبزواری ساکن اراک در سال ۱۳۳۳ هجری شمسی (از آلبوم آقای مجید چگینی)
مهدی قلی خان چگینی از تیره سبزواری ( از آلبوم خانوادگی خانم الهه چگینی)

یکی از قدیمی ترین قبرستانهای چگنی واقع در تنگه بابا عباس (بواس) (ارسالی توسط خانم ندا شیخی)

رحمت اله خان چگینی و فرزندانش ( از آلبوم خانم شیلا چگینی)

میرزا رحیم خان چگینی (سمت چپ) رئیس بانک شاهی اراک در سال ۱۳۰۱ هجری شمسی ( ارسالی توسط سرکار خانم دیانی)

شاید معروفترین شخصیت چگنی بخصوص در خرم آباد برجعلی چگنی باشد. در اینجا به معرفی کلی از برجعلی چگنی پرداخته می شود که برگرفته از کتاب تاریخ معاصر چگنی صفحه ۲۶۳ می باشد.
برجعلی فرزند تیمور فرزند ناصر فرزند عباسعلی فرزند حاجی فرزند احمد بیگ بزرگ. تاریخ وفات (۱۳۱۴ هجری قمری) از شخصیت های مشهور و معروف مردم چگنی است. وی دارای هوش و ذکاوت و زرنگی خاص و منحصر به فرد بود. او کارهای خود را در قالب طنز و شوخی و فکاهی پیش می برده است. و بسیاری از بالادستان و حکمای زمان خود را به باد تمسخر و استهزاء می گرفت و باصطلاح "مچل" می کرد. در درک مسایل اجتماعی و شناخت افراد و نحوه برخورد با آن ها به نحو خارق العاده ای تبحر داشته و نسبت به عصر و زمان خود پیش بوده است. بیشتر شیرین کاری های او در مجالس و محافل هنوز هم زبانزد می باشد. بدرستی این گونه افراد که در گذشته کم و انگشت شمار بوده اند (به صورتی که هر طایفه و منطقه ای بیش از یک نفر با این خصوصیات نداشته اند) اگر اسلوب و روش های علمی آموزش داده می شدند کارایی ارزنده ای برای جامعه داشته و بسیار مفید و کار آمد بودند. متاسفانه برخی با اسطوره سازی مسایلی خارج از نزاکت به او نسبت می دهند البته این موارد مورد تایید اهالی چگنی نیست.
شادروان اسفندیار غضنفری امرایی رساله ای به نام "برجعلی نامه" جمع آوری نموده که البته تا به حال به چاپ نرسیده نگارنده از آوردن مطالبی بیشتر راجع به برجعلی خودداری نمودم.
شماره کتابشناسی ملی
سرشناسه
:
آزادی، بهمن، ۱۳۴۶ -
عنوان و نام پديدآور
:
تاریخ معاصر چگنی: بررسی جغرافیای تاریخی، سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی چگنی/ بهمن آزادیچگنی.
مشخصات نشر
:
خرمآباد: سینما، ۱۳۸۷.
مشخصات ظاهری
:
۴۵۸ ص.: مصور، نمونه، جدول، عکس.
شابک
:
۸۰۰۰۰ ریال978-600-5050-22-1:
وضعیت فهرست نویسی
:
فیپا
یادداشت
:
کتابنامه: ص. [۴۳۵ - ۴۳۸] ؛ همچنین به صورت زیرنویس.
یادداشت
:
نمایه.
موضوع
:
چگن، منطقه
رده بندی کنگره
:
DSR۲۰۸۳ /گ۹آ۴ ۱۳۸۷
رده بندی دیویی
:
۹۵۵/۵۲
:
۱۵۷۲۰۰۴
وجه تسميه ايل چگني همچون بسياري از نامها به روشني مشخص نيست و صرفاً حدسهايي مي توان زد. در زير چندين نظريه آمده است و تحليل اين اسامي از ديدگاه نگارنده آمده است و احتمال هر يک بيان شده است.
1- سراب چگه: بسياري بر اين اعتقاد هستند که نام چگني از نام سراب يا چشمه اي به نام چگه که در منطقه چگني و در دامنه سفيد کوه است گرفته شده است.(تبارشناسي لرستان، 258) به احتمال زياد چگه و چگني از يک ريشه است. اما آيا چگه که نام سرابي است معناي خاصي ندارد؟ به نظر نگارنده چگه نيز بايد داراي معنايي باشد.
2- چچني: "چگني ها از چچن ها گرفته شده اند زيرا کلمه و چچن با هم همخواني دارند وانگهي چچن هم آريايي هستند" .(تبارشناسي لرستان، 258)
3- تکين: در زبان ترکي به معناي شاه زاده مي باشد و در برخي از وبلاگ ها نام چگني يا چگيني مشتق شده از اين نام عنوان شده است. نگارنده هيچ نقطه اي که دليل نامگذاري ايل و منطقه بر اين اساس باشد نيافته است.
4- Tsigan: ديدگاه هاي مربوط به نقش عنصر هندي در پيدايش قومي کردان, نخست وامدار هستي داشتن "نخستينه لولي" در ميان آنهاست که پيدايششان را از هند مي شمارند. در اين زمينه, همسان ساختن زبان کردي و زبان لولي از سوي ف.گرومه, نه تنها از کوشش او براي انجام کاري ناب, بي همتا و بي پيشينه, بل همچنين از کاوش و جستجو در پرگير (محيط) کردي و از جمله, در پرگير گوراني براي يافتن "تيره هاي لولي" سرچشمه مي گيرد. در اين زمينه, چگني که نام آن به "tsigan" وابسته مي شود، در جاي نخست است. (tsigan، در روسي و واژه هاي هماواي آن در زبان آلماني و مجاري و چند زبان ديگر به معني لولي است که از آن جا که در کتاب, نام چگني با tsigan همبر گرديده است. مترجم هم, خود اين واژه را آورده است و اين پندار در او پيدا شده که در زبان لولي ها و يک يا چند زبان هندي نوين و باستاني هم, بايد لولي نامي هماواي tsigan داشته باشد. (کردان گوران صفحه 55)
5- چکين: واژه ايست ترکي و به معني زرکش دوزي و بخيه دوزي مي باشد (لغتنامه دهخدا ص 8215) اين واژه نيز از نظر نگارنده ارتباطي با نام چگني ندارد.
6- چگ: در اوستا كلمه چَگ (chag) به معني «جستجو كردن» آمده و واژه « چَگوَنه (chagvanh) به معني كاوشكر و آرزو كننده بكار رفته است . واژه چَيَنگه (chayangah) به معني «آگاهي؛ آشتي و آرامش انديشه» بكار برده شده است. (پيوند واژه هاي لري، 31) گرچه اين احتمال وجود دارد که وابستگي بين اين ريشه و چگني وجود داشته باشد اما دليل اينکه چرا چگني از اين ريشه است توسط نگارنده مشخص نشده است. آيا چگني ها مردمي جستجوگر بوده اند؟
7- رَئُچَنگه: اگر بخواهيم براي وجه تسميه ي اين مردمان و محل زندگي شان از زباني كمك بگيريم، و رد ميان زبانهاي كهن به دنبال مقصودمان باشم، شايد صرف نظر از تحولات آوايي زبانها، نزديك ترين واژه ها، واژه ي رَئُچَنگه به معاني روشني، درخشندگي،روشن کننده و درخشان است و روشنايي و نور و خورشيد در فرهنگ ايران باستان واژه هايي مقدس بوده اند. که البته با توجه به در دامنه ي کوه مقدس «اسپئ کؤ» بودن منطقه ي چگني اين فرضيه هم شايان بررسي است که شايد واژه روشنايي ريشه کلمه چگني باشد. شايد چون ايشان را فروزاننده و روشن کننده ي آتشي مقدس م يدانسته اند و ايشان ممکن است متولي آن بوده باشند مسمي به اين اسم نموده اند و شايد چشمه چگه به معني روشن باشد و کلمات چنگايي ( از ترکيب رئچنگه + خانئ = روشن(جوشان)، روشنايي + چشمه ي آب =>> رئچنگخانئ) واژه هايي براي منسوب کردن قومي به اين چشمه مقدس بوده باشند. البته با توجه به معني ي واژه ي چگ در اوستايي كه جستجو كردن مي باشد و نيز واژه گان چگن يا چگذ به معاني خواهش، طلب، آرزو و جستجو، مي توان گفت كه چگنخاني(چشمه ي آرزو)، چگني( مورد طلب ) را نيز در نظر گرفت.(به نقل از احد رستگار فرد)
8- چه که نه: چگني منسوب به چگنه است و چه گه نه به گله اي از بز و گوسفند گفته ميشود که هر چهار و پنج و ده راسي از آن متعلق به يک خانواده باشد، يعني گله اي متعلق به خرده پا ها و کوخ نشينان. احتمالاً کردهاي چگنه از اين جهت به اين صفت نامبردار شده اند که مانند کردهاي ديگر از گله هاي فراوان گوسفند برخوردار نبوده اند. (حرکت تاريخي کرد به خراسان، 105). اما نويسنده جزييات بيشتري از ريشه شناسي و زبان ريشه مورد نظر ارائه نکرده است و از نظر نگارنده داراي اعتبار چنداني نيست.
9- جنگروي: نام ايلي قديمي از لر کوچک (تاريخ گزيده، 550) است که اتابکان لر از اين قوم بوده اند (اتابکان لر کوچک، 43). با توجه به امکان تغيير گفتار با گذشت زمان، اين احتمال وجود دارد که واژه جنگروي به چنگايي يا چگني تغيير کرده باشد.
10- چتين: نام قومي از سرزمين سيبري. مردمي قدرتمند که عادت به خوردن گوشت خام داشته اند و در سپاه تيمور لنگ حضور داشته اند. (منم تيمور جهانگشا، 90) آيا چگني هايي که در دربار صفويه به خوردن گوشت محکومين مشهور بودند رابطه اي با اين قوم دارد؟ و آيا در زمان تيمور عده اي از اين قوم به لرستان مهاجرت کرده اند؟ به نظر ميرسد قدمت چگني بيش از اين باشد که در زمان تيمور گورکاني قومي مهاجر به سرزمين چگني آمده باشند. (بر اساس کتاب شرفنامه قوم چگني از کردها (لرها) بوده اند که در اوايل صفويه به خراسان مهاجرت کرده اند) پس بعيد به نظر مي رسد که چگني هاي لرستان حداقل در زمان تيمور به لرستان مهاجرت کرده باشند.
11- цэгээн) tsegen): اين واژه در زبان مغولي به معناي سفيد و روشن است. شايد در زمان حضور مغولها در لرستان، آنها سفيد کوه را به زبان مغولي ترجمه کرده باشند. لازم به ذکر است که نام چگني در کتب قبل از زمان مغول نيامده است و اين خود سبب تقويت فرضيات مربوط به دوران مغول مي شود. به روايتي تيمور گورکاني در زمان حمله به لرستان به علت موقعيت کوهستاني و برفگير بودن منطقه چگني، در اين منطقه دچار مشکل شده و به ناچار اسراي خود را با اسراي اقوام منطقه تعويض مي کند و به همين علت آن منطقه به نام منطقه چگني يا پوشيده با برف و سفيد معروف مي شود.
12- چگين قورچي: نام يکي از سرداران سپاه مغول. (جهانگشاي جويني جلد 1، 60) آيا چگني ها ارتباطي با اين شخص که از سرداران مغول بوده است دارند؟ يا از نسل او هستند؟ با توجه به قدمت ايل چگني به نظر مي رسد رابطه اي بين ايل چگني و چگين قورچي وجود نداشته باشد.
در نهايت به نظر نگارنده نظريه هاي 7 و 11 بيشتر به واقعيت نزديک هستند. اميدوارم نظرات خوانندگان گرامي به کامل تر شدن تحليل هاي فوق منجر شود.
مراجع:
1- "کردان گوران و مسئله کرد در ترکيه"، گ.ب.آکوپف (هاکوپيان)، ترجمه: سيروس ايزدي، زوار 1385
2- "تبارشناسي لرستان"، حجت اله حيدري، انتشارات افلاک
3- فرهنگ دهخدا
4- تاريخ جهانگشاي، علاء الدين عطا ملک بن بهاء الدين محمد بن محمد جويني، جلد اول، چاپخانه خاور1337.
5- حرکت تاريخي کرد به خراسان، ک.توحدي، دانشگاه فردوسي مشهد 1364.
6- تاريخ گزيده، حمداله مستوفي، امير کبير 1362.
7- منم تيمور جهانگشا، مارسل بريون، ترجمه: ذبيح اله منصوري، بهزاد 1386.
8- اتابکان لر کوچک، سعادت خودگو، افلاک 1378.
9- پيوند واژه هاي لري، ايرج محرر، 1384.
روستاهاي چگني هاي خنداب استان مرکزي
روستاهاي محل سکونت
اين روستاها توسط ايل چگني احداث شده اند. ايل چگني در منطقه سنگ سفيد از بخش خنداب شهرستان اراک چادر نشين بوده اند و قشلاق و ييلاق آنها در کوههاي اين منطقه بوده است و پس از سکونت روستاهاي زير که تماما چگني هستند توسط ايل بوجود آمده است. لازم به ذکر است طبق سرشماري عمومي نفوس و مسکن سال 1385 جمعيت بخش سنگ سفيد 8669 نفر بوده است.
۱- طورگير
۲- قلعه عباس آباد
۳- شرشره
۴- گذردر
۵- اقداش
۶- الودر
۷- صالحي
۸- حسین گرگ
۹- چالاب
مرکز ايلخاني چگني (نصيرخان چگني و نوه اش حاج رستم خان چگيني) روستاي مست سفلي (مهرسفلي کنوني) بوده است و روستاهاي زير جزو املاک ايلخان چگني بوده است
الف- دهستانهاي اناج بخش خنداب
۱- گوشه سفلي
۲- گوشه عليا
۳- کرکان
۴- اناج
۵- سناورد
۶- مهر سفلي (مست سفلي)
ب- دهستانهاي جاورسيان از بخش خنداب
۱- ده سد
۲- پلنگاب (لنگاب)
۳- جاورسيان
۴- خانقاه عليا
۵- ايجان
۶- ادشته
۷- سوزان
۸- ايوند
۹- نوده
۱۰- خارپهلو
۱۱- درمن
جدول شماره 1- جمعيت آبادي هاي دهستان سنگ سفيد از بخش خنداب شهرستان اراک استان مرکزي. سرشماري عمومي نفوس و مسکن سال 1385
|
استان |
شهرستان |
بخش |
شهر |
دهستان |
آبادي |
خانوار |
|
| ||
|
|
| |||||||||
|
جمعیت |
| |||||||||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
|
2112 |
8669 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
استوه |
623 |
2363 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
طورگير |
232 |
918 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
قلعه عباس اباد |
57 |
274 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
چالاب سفلي |
16 |
62 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
چالاب عليا |
6 |
31 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
حسينيه |
114 |
517 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
شرشره |
45 |
199 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
شهيد |
88 |
439 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
گذردر |
73 |
303 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
اقداش |
630 |
2535 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
الودر |
148 |
655 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
صالحي |
45 |
220 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
كله بيد |
33 |
149 |
| ||
|
مركزئ |
اراك |
خنداب |
|
سنگ سفيد |
يحيي اباد |
2 |
5 |
| ||
لازم به ذکر است بسياري از ايل چگني با نام فاميل چگيني و چگني در روستاهاي مست (مهر)، ايجان و ساير روستاهاي جزء املاک ايلخان چگني ها و همچنين بخش عظيمي از ايل در شهرستان اراک، شهر تهران و همچنين در خارج از کشور هستند.
لازم به ذکر است بخشي از ايل چگني که به اين منطقه کوچانده شده اند در روستاهاي استان همدان و در نزديکي ملاير سکني گزيدند. (بعنوان در مثال آباديي حمزه لو, پری زنگنه, می آباد, جوزان, کساوند و ساير روستاهاي دهستان کمازان وسطي از بخش زند شهرستان ملاير استان همدان سکونت دارند) همچنين بخش اعظمي از ايل اکنون در شهرستان ملاير سکونت دارد.
موقعيت مکاني روستاهاي چگني نشين بخش خنداب اراک که بنام شرا (يا به گفتار محلي چرا) نيز ناميده مي شود، کوهستاني بوده و اين منطقه با حصاري از کوه پوشانده شده و از ساير قسمتهاي منطقه جدا است. ايل چگني در اين منطقه و با توجه به موقيت کوهستاني منطقه، داراي قشلاق و ييلاق بوده است. زبان مردم ايل تا نسل پيش لري بوده ولي به مرور زمان و در آميختگي با اهالي منطقه، زبان به فارسي تغيير کرده است. مذهب مردم شيعه دوازده امامي است.
در زير، توصيف آقاي ابراهيم دهگان نويسنده شهير اراک از اين بخش عيناً نقل مي شود:
" شّرا
طرف مغرب شهرستان اراک متصل به خاک ملاير و همدان و به جانب شمال فراهان قرار گرفته. اين لغت نزد اهالي چرا با جيم پارسي (چ) است و به همين صورت هم در تاليف زمان مغول ديده مي شود. رودخانه اي به همين نام از وسط خاک شرا مي گذرد، که اطراف خود را حاصلخيز و گرانمايه مي سازد. عدد قراء منتسب به شرا از صد متجاوز و همه دهات آن مصفي و حاصلخيز است. چرا هنگام فتح ايران به دست اعراب بيشتر ضميمه شهرستان همدان بوده و در قرون چهارم و پنجم، چنان که از نوشتجات مورخين بر مي آيد، به چند ناحيه تقسيم مي شده است. قسمت بالاي آن به نام فائق يا فاتق خوانده مي شده و ضميمه قلمرو آل عجل بوده و قسمت اطراف ساروق ضميمه رستاق کوذدر من توابع قم و قسمت ميلاجرد و ديزآباد ضميمه رستاق ساوه از محال قم و بقيه (مقدارش معلوم نيست) جزء توابع همدان بوده است. ولي تغيير حکومتها و دست به دست شدن شهرها همانطور که مقدرات کشور و نواحي آن را تغيير مي داده سرنوشت شهرستانها و رساتيق را هم از صورتي به صورت ديگر در مي آورده است.
حاج زين العابدين شيرواني در بستان السياحه مي نويسد: «چّرا (به تشديد راء) نام بلوکي است در قرب فراهان و ملاير، اکثر قراء آن معمور و فواکه سردسيرش موفور است. خلقش همه شيعي مذهب و قليل الاديند، راقم مکرر ديده.»
قسمتي از بلوک شرا محل رحل دسته اي از ايل چگيني است که بعد از متواري شدن در اين سرزمين مسکن گرفته اند.
1- قريه مس، که اهالي آن را به همين صورت تلفظ مي کنند و در دفاتر امروزه به اضافه تا (مست) ظبط شده است. جزء توابع شرا و اولين جايي است که آل عجل در آن فرود آمده اند.
2- قريه جاورسيان يکي از قراء تابعه آنجا است که اين قريه ممکن است در جاي جاورسان محل اولين زد و خورد فاتحين اصفهان قرار گرفته باشد و يا آنکه بعد از خرابي جاورسان به نام آن بنا شده باشد. موقعيت و کهنگي آثار و واقع بودنش در مرز اصفهان آن روز نظريه اول را بيشتر تاييد مي کند.
3- درمن ديه بزرگي است از دهات شرا. خواجه عبدالرحيم وقايع نگار زمان شاه عباس منسوب به اين ديه مي باشد. صاحب عالم آراي عباسي اين نويسنده را توثيق نموده و پاره اي از روايات خود را به وي منسوب داشته است.
4- يکي از ديه هاي تابعه شرا خانقاه است که گويا در اين محل خانقاه بزرگي وجود داشته و از اهل اطلاع شنيده شد که خانقاه منتسب به اين ديه وقتي هم محل اجتماع اهل دل و ارباب حال بود و در تاليف قديمه هم اسمي از آن برده شد ولي فعلاً مدارکي که قابل توجه باشد در اختيار ما نيست.
تبارشناسي ايلخانان چگني منطقه خنداب اراک
ايلخانان چگني اراک که به همراه بخشي از ايل چگني به منطقه فوق الذکر تبعيد شده اند (در زمان آغامحمد خان قاجار) از نسل سبزوار مي باشند. نصير فرزند سبزوار که به گفته معمرين منطقه در زمان تبعيد 14 ساله بوده است بعنوان اولين ايلخان ايل چگني در منطقه بوده است و فرزندان او پس از منسب ايلخاني را داشته اند.
سنگ قبر نصير خان چگني در امامزاده ابراهيم روستاي نوده واقع در منطقه وجود دارد. از مشاهير اين خانواده فرج الله خان چگني فرزند ارشد حاج رستم خان مي باشد که در دوران حکومت مظفرالدين شاه قاجار، با عنوان مجدالدفتر در دربار محمدعلي ميرزاي وليعد در تبريز بوده است.
منبع:
۱- روایات معمرین
۲- نتایج سرشماری عمومی سال ۱۳۸۵
۳- تاریخ اراک ابراهیم دهگان
مرشد خان چگني
داستان شخصي است از ايل چگني که روزي قدرت داشت. به طايفه و تيره هاي همخون خود زور مي گفت. در دوره قاجار که حکومت مرکزي و نواب ولايات، کشور را به حال خود واگذاشته بودند هر گردنکشي با گروهي که اطراف او را گرفته بودند، به هر کار که با قدرت نمايي همراه بود دست مي زند. از جمله مرشد خان چگني که در يک دره و گذرگاه کوهستاني بين قله ((يافته Yafta)) و ادامه اسبي کوه يا سفيد کوه که ((هرور Harur)) نام داشت يک باجگيرخانه ساخته بود که از کاروانها و ايل ها و طايفه هايي که از آنجا عبور مي کردند باج ميگرفت. سرانجام با هم پيماني و اتحاد طايفه هاي ديگر با طايفه شه کرم. همگي همدست شده او را در جنگي قبيله اي کشتند.
نوازندگان بومي درباره اين واقعه که در محل هاي ((باغله Baghela)) و ((هيو Hiyo)) اتفاق افتاده است، در موسيقيايي ترانه اي روايي و هجايي و به صورت تک بيت هاي بدون "سربيت" يا ترجيع و تکرار ساختند که با ضربهاي 4/2 به وسيله کمانچه و تنبک يا سرنا و دهل بدون کلام اجرا مي شد. گاهي نيز کمانچه مقامي مرثيه گونه و کشش هاي يکسان آن را مي خوانند. هر بيت از آن ترانه توصيفي از زورگويي و باجگيري او يا بيان شکست و کشته شدنش و خواري و دربه دري دختران و خانواده اوست.
گرچه اطلاق عنوان "حماسه قبيله اي" به آن شايد موافق حال و سرگذشت چنين کسي نباشد، اما در طبقه بندي مقام ها و ترانه ها در اين گروه قرار مي گيرد.
چند بيت از آن به زبان لري:
مرشــد خـان چـگني، شـرش و زوره شو اتـاس خرموه باجـگيـر هـروره
ريــوي کــي باغـلـه، هيـــو ديــاره چمنيــاکي سيـد و پرش ســواره
ســـواري ها ميــايه ييـچکمه زردي هارووه و شــه کرم، واره نــوردي
کـــور کــوري هاد هوا، دالي نشسته و گـمون و خاطرم مرشد کشسته
بميرم سـي چادر يا کي اسبي چرخي بميرم سي نازاري طوطي و فرخي
منبع: لرستان در گذر زمان و تاريخ، حمید ايزدپناه، اساطير 1384.
چگنی های استان فارس که در زمان کریم خان زند و جزء لشکر کریم خان به استان فارس مهاجرت کرده اند اکنون در دو ایل بزرگ استان فارس یعنی ایل قشقایی و ایل خمسه حضور دارند.
الف)عشاير جنوب (عشاير فارس) قشقايي-خمسه-کهکيلويه-ممسني، ميخائيل سرگي يويچ ايوانف
1- علاوه بر اقوام مختلف و غريبه ترک در زمانهاي مختلف گروههاي متنوعي از قبايل محلي فارس و ايران نيز وارد ترکيب قشقايي ها شدند. پس قبيله بزرگ قشقايي کشکولي تا حد زيادي متشکل است از مخلوطي از اقوام مختلف محلي فارس و اقوام همسايه: لک ها، کهکيلويه اي ها، ممسني ها و بختياري ها. کرزن حتي با استناد بر شباهت فراوان قشقايي ها با لرها در زمينه عرف و عادت، همه قشقايي ها را لرهاي ترک به شمار مي آورد [1]. گارود گزارش مي دهد که طايفه صفي خاني از لرستان، و عشاير اردکپان کورشولي از بختياري آمده اند. در ارتباط با زبان، لباس و عادات، آنان چنان با ترک هاي قشقايي همگون شدند که ديگر تميزشان از قشقايي هاي بومي مشکل است. ( ص 60)
2- عناصر گوناگوني که وارد ترکيب اقوام قشقايي شدند، در نتيجه زندگي طولاني مدت مشترک، به ندريج بسياري از خصوصيات اجدادي را از دست دادند و ويژگي هاي خاص و مشترک قشقايي هاي فعلي را به خود گرفتند. آنان به زبان ترکي قشقايي که به زبان آذربايجان نزديک است صحبت مي کنند. (ص 62).
3- سپس بايد از طايفه عمله نام برد. اين طايفه نزديک به 130 سال پيش از ايلات مختلف و از جمله ايل هاي غير قشقايي ايجاد شد.
ميرزا تقي خان سپهر در شرح وقايع سال 1248 هجري سال 33-1832 ميلادي (در خاطرات خود به نام «ناسخ التواريخ» گزارش مي دهد که عمله در شرايط ذيل بنياد نهاده شد. پس از آنکه محمد زکي خان سردار نوري به درخواست خوانين قشقايي از مقام وزارت فارس برکنار شد، نفوذ و اهميت ايلخان قشقايي، محمدعلي خان و برادرش ايل بيگي مرتضي قلي خان به شدت تقويت شد. از 60000 خانوار عشاير فارس، 2000 خانوار براي خدمت به خاندان ايلخاني برگزيده شدند و عمله نام گرفتند) که به معناي «کارگر» است. (از اين 2000 خانواده 2000 سوار انتخاب شدند که مسلح بودند و به انجام وظايف سپاهي ايلخاني پرداختند.[2] عمله ها از خانواده هاي ايلخاني محافظت مي کردند، ماموريت مختلف خوانين قشقايي را اجرا مي کردند و در واقع نوکر ايلخاني ها بودند. عمله ها از مزاياي مختلف بهره مند بودند و در ميان ديگر ايلات قشقايي موقعيت ممتاز و برتري داشتند.
با گذشت زمان بسياري از عشاير تضعيف شده قشقايي که زماني براي خود مستقل بودند، در آنها مستهلک شده و يا به آن ها پيوستند. هـ. فيلد ايل هاي ايناقلو، اردکپان، چگيني، سارويي، طيبي، توللي و اووريات که در «فارسنامه» ميرزا حسن فسايي به عنوان طوايف مستقل ذکر شده اند را جزء طوايفي نام ميبرد که به طايفه عمله پيوسته اند. با رشد قدرت و نفوذ ايلخانان قشقايي بر تعداد طوايف ديگري که به عمله ها پيوستند افزوده شد و جمعيت عمله ها رشد کرد. اگر گارود براي اوليل سال هاي 40 جمعيت عمله ها را 3000خانوار بيان مي کرد، در سال 1935 طبق اطلاعاتي که اولنس دو شوتن خوانين قشقايي به دست آورده بود، عمله ها ديگر قريب به 45000 نفر جمعيت داشتند. رياست عمله ها مانند ديگر عشاير به عهده کلانتر مخصوصي نيست، بلکه آنان مستقيماً از شخص ايلخاني تبعيت مي کنند. (ص 69)
4- گروه بعدي عشاير فارس از لحاظ جمعيت و نفوذ پس از قشقايي ها، عشاير خمسه هستند. شامل 5 ايل مي باشند: بهارلو، اينانلو، نفر، باصري و ايل عرب. نام اين اتحاد هم از همين جا ناشي مي شود- خمسه که به زبان عربي به معناي 5 مي باشد (منظور تعداد ايل هاست). عشاير خمسه در بخش هاي شرقي و جنوب شرق فارس در شرق مناطق قشقايي ساکنند. در شمال، مناطق شکونت آنان تقريباً تا ابرقو واقع در استان اصفهان و در جنوب تا لارستان مي رسد. (ص 95)
5- عشاير خمسه از لحاظ نژاد، زيان و نيز شيوه زندگي گوناگون هستند. طوايف بهارلو، اينانلو و نفر ترک هستند، ايل «عرب» عرب است, و عشيره باصري يک قوم بومي ايراني محسوب مي شود. م. کيهان چنين ابراز مي کند که عشاير ترک خمسه از نژاد عشاير قشقايي هستند. م. بهمن بيگي نيز نژاد اين عشاير را از قشقايي ها ممکن مي داند. اما هيچ کدام دليلي بر اثبات اين مدعا نياورده اند.
در مجموع، روند انتقال به زندگي اسکان يافته در ايل خمسه در مقايسه با قشقايي ها بسيار ديرتر انجام شد. عشاير بهارلو، اينانلو و نفر از مدتها پيش اسکان شده بودند. بخشي از ايل باصري نيز آبادي نشين است. تنها عشيره عرب که جزء خمسه مي باشند، تاکنون عمدتاً کوچگرد باقي مانده اند. (ص 97)
6- دوموريني جمعيت اعراب خمسه را 15000 خانواده تعيين کرده است. و بنابر اطلاعات م. کيهان 13000 خانواده بوده اند. هـ. فيلد مي نويسد که در سال 1918، 11130 خانواده عرب خمسه وجود داشته است. از جمعيت اعراب خمسه براي زمان حال اطلاعاتي در دست نيست. ظاهراً حدود 12 – 10 هزار خانوار از آنان موجود است.
اجداد اعراب خمسه در زمان بني اميه و بني عباس در قرون اوليه ظهور اسلان که آبادي نشين اند و زبان عربي خود را حفظ کرده و تقريباً اطلاً با اهالي بومي در نياميخته اند، اعراب فارس تا همين اواخر باديه نشين بودند. آنانعربي را با لهجه بسيار تغيير يافته صحبت مب کنند، که با عناصر ترکي و عناصر زبان فارسي و زبان لرها آميخته شده است. طي قرون بسيار زندگي در فارس، اعراب تا حد زيادي با عشاير بومي درآميختند و نه تنها زباني بسيار که عرف و عادت هم از آنان عاريت گرفتند. دستجات کامل قبيله اي از عشاير ترک و لر و گروههايي از اهالي بومي به آنان پيوستند. تومانسکي مي نويسد که «حتي در عشاير اصيل عرب هم دسته هاي جداگانه ترک وارد شده اند.» خود اسامي تيره و طايفه هاي جداگانه اعراب خمسه هم حاکي از ترکيب مختلط آنها مي باشد. براي مثال لر، شاهسون، فارسي و غيره. برخي تيره هاي عرب خمسه همان اسامي را يدک مي کشند که تيره هاي ديگر اقوام فارس، براي مثال نام طوايف «چگيني»، «بهلولي», «بور بور» و «پاپتي» و غيره هم در اعراب همسه و هم در قشقايي ديده مي شود. (ص 103)
7- محمد بهمن بهمن بيگي، عرف و عادات در عشاير فارس، تهران 1324، ص 54 و 55 سه عشيره عرب خمسه. م. بهمن بيگي 10 تيره از عشاير عرب خمسه را بودن تقسيم بندي به تيره هاي شيباني و جباره عنوان مي نمايد»
چگيني، درازي، شيري، عبداليوسفي، عمله، فارسي، کوچي، لوقني، لو محمدي، مزيدي شيباني.
8- علي رزم آرا، جغرافياي نظامي ايران، فارس، تهران، 1323، ص 122-120.
رزم آرا اعراب خمسه را ايل مي نامد و 22 طايفه را عنوان مي کند که به نوبه خود به تيره هايي تقسيم مي شوند. رزم آرا خمسه را به دو طايفه شيباني و جباره تقسيم نمي نمايد.
طايفه شيري، متشکل از 5 تيره: اولاد ميرعلي، چگيني، قاسم خاني سهامي، محمد رضايي، وليخاني صفي خاني.
9- هـ. فيلد مقاله اي در باب انسان شناسي ايران، جلد 1، شيکاگو 1939، ص 213 و 214 . طوايف اعراب خمسه و تقسيم آنان به تيره (اطلاعات سال 1918)
اعراب جاني خان (1730) شامل 19 تيره: اولاد رستم خان، اولاد زين العابدين، عزيزي (150)، بهلولي (110)، چگيني (150)، هندي (100)، لبوقاني (800)، لاوارداني (200)، قنبري (120)، يار احمدي، شيري (650) و مزيدي (1200).
ب) سيه چادرها (تحقيقي از زندگي مردم ايل قشقايي)، منوچهر کياني، چاپ دوم 1374، کيان نشر شيراز.
1- طايفه عمله: ييلاق اين طايفه ناحيه سميرم عليا و سرحد چهاردانگه و قشلاق آنها حومه فيروز آباد و خنج و لارستان است. يکي از طوايف بزرگ قشقايي است که مستقيماً زير نظر ايلخاني اداره مي شده، بعضي از سران اين طايفه جزو کارگزاران حکومت ايلخاني بوده اند و ايلخاني به کمک افراد اين طايفه به اداره امور ايل رسيدگي مي نموده، اما دخالت مستقيم در سياست طوايف به عهده کلانتران مربوطه بوده است. طايفه عمله از بنکوها و تيره هاايي تشکيل شده که داراي تاريخ و تبار جداگانه و از طوايف دوردست بوده اند که در کنار چادر ايلخاني مستقر و طايفه بزرگي را بوجود آورده اند و در واقع کادر سياسي – نظامي خان بوده اند.
تفنگ چيان درجه يک از اين طايفه انتخاب و اغلب مسلح و در واقع مرکز قدرت اجرايي ايلخاني وقت بوده ند. حس اعتماد خوانين به اين افراد زياد بوده و آنها را در راس امور و کارهاي اجرايي قرار مي دادند.
تيره هاي مهم طايفه عمله عبارتند از: نفر، شولي، امير سالاري، مال احمدي، مختارخان لو، سهراب خان لو، شبانکاره، بهمن بيگلو، طيبي، بيات، ساروئي، لر، بور بور، قادرلو، غزل لو، سکز، محمد زمان لو، بلوردي، گله زن، چگيني، آردکپان، قتلو، زرگر، وندا، بوگر، مهترخانه، بهي، جامه بزرگي، کراني، توللي، درمه اي، دمرچماقلو، کلاه سياه، کره کانلو، بهلولي، کهلو، قوجا بيگلو، ميچک، جعفر بيگلو، کهوا، بلو و ... (ص 172)
ج) وقايع ايلات خمسه (پژوهشي در تبارشناسي ايل عرب خمسه جباره و شيباني)، علي محمد نجفي، چاپ اول تابستان 80، موسسه فرهنگي همسايه.
تيره چگني شيري:
اين تيره جزيي از ابواب جمع طايفه شيري و از وابستگان سببي اين طايفه بوده اند. به روايت پيران قوم (در دوره زنديه)، شخصي به نام شاکرم از عشاير چگني لرستان به فارس مهاجرت کرده است. نام پسر اين شخص الله مراد و نوه اش که کردعلي نام داشته به طايفه شيري آمده است. کردعلي پسري به نام الله مراد يا (اللهي) داشته است. پسرهاي الله مراد به نام مير ابوالحسن، محمد يوسف، تقي خان بوده اند. در زمان اين سه برادر، افرادي به نام هادي، خدادا و ... نيز از مناطق و طوايف ديگر به اين سه برادر پيوسته اند و اين پنج اولاد به نامهاي اولاد مير ابوالحسن، اولاد محمد يوسف، اولاد تقي خان، اولاد هادي و اولاد خداداد از اعقاب اين پنج نفر بوجود آمده که از مجموع آنها طايفه شيري تشکيل شده استو دوران زندگي اين پنج نفر را اوايل حکومت قاجاريه ذکر مي کنند.[3] بر اساس روايتي ديگر اجداد تيره ي چگني از طايفه چگني قشقايي به طايفه شيري مهاجرت کرده اند. گروه اول معتقدند که چگني قشقايي نيز از عشاير چگني لرستانند و اجداد هردو (چگني قشقايي و چگني شيري) همزمان از لرستان به فارس مهاجرت کرده اند.
اولادهاي تيره چگني به شعبه هاب کوچکتري تقسيم مي شوند: اولاد ميرابوالحسن به اولادهاي کوچکتري به نام (رستم، سعدي، يوسف خان، اسدخان و صمد خان)
اولاد محمد يوسف شامل اولادهاي (مصطفي، عباس، محمدرفيع، ابراهيم، اسداله و صياد)
اولاد تقي که به چشم سبز نيز معروفند شامل اولادهاي (قليچ خان و فرج اله).
اولاد خداداد شامل اولادهاي (علي همت، ولي همت و علي داد).
اولاد هادي شامل اولادهاي (سرخاب، قباد، داراب و خسرو).
مناطق زندگي فعلي تيره ي چگني شيري: برخي از آنها در فسارود داراب، تعدادي خانوار در شهر فسا و روستاي طالقاي از توابع فسا، و قسمتي در قادر آباد از توابع سعادت شهر و عده اي نيز خيرآباد از توابع بوانات سکني دارند و به کشاورزي، باغداري و دامداري ميپردازند. تعدادي از آنها نيز عشاير کوچ رو هستند که در مراتع زيتونک، سه چاه، آبگرم، چاه سفيد، چاه زرد، مهکستان، نيت آباد و خيرآباد از توابع شهر آباده به دامداري مشغولند.
شهرت اکثريت تيره چگني: اميري، انصاري، خسروي با پسوند «شيري» مي باشد. (ص255)
د) تاريخچه ايلات و عشاير عرب خمسه فارس نوشته حاج هوشنگ سهامپور
حدود 200سال قبل اشخاصي از طايفه چگني قشقايي وارد طايفه شيري شده و اکنون حدود 300 خانوار چگني ابو ابجمعي طايفه شيري ميباشند که اکثرا در منطقه فسارود داراب و قادر آباد نزديک ده بيد و ديگر مناطق ساکن هستند و عدهاي از اين طايفه نيز بصورت سيار و نيمه سيار به دامداري مشغولند و از اولاد ابوالحسن-تقي خان-و محمد يوسف تشکيل يافته اند.
[1] کرزن، تاليف اشاره شده، ج دوم، ص 122.
[2] سپهر، تاليف اشاره شده، ج اول، ص 217.
[3] محمد جوادي پور در مورد طايفه چگني لرستان مي نويسد: «طايفه چگني: اين طايفه داراي مراتع خوب براي احشام بوده و به رعيتي و حشم داري علاقه دارند و امرار معاش آنها از زراعت و گله داري است. اين طايفه شيعه است و ييلاق و قشلاققشان تشکن است.» (محمد جوادي پور – کتاب ايران و ايرانيان ص 602). و "مصاحبه با افراد مسن چگني از جمله علي محمد انصاري و حاج پرويز اميري"
چگنی (چگینی)، ناحیه ای در استان لرستان و طایفه ای بزرگ از طوایف بالاگریوه لرستان.
1) ناحیه چگنی، منطبق با بخش دوره چگنی در مغرب خرم آباد در استان لرستان است (فرهنگ جغرافیایی آبادیها، ج 58، ص 283-284؛ نقشه تقسیمات کشوری جمهوری اسلامی ایران). مرکز بخش دوره چگنی، شهر سراب دوره (تاسیس 1375 ش) است (ایران. وزارت کشور ص55). مهمترین رود دائم بخش دوره چگنی شعبه ای از کشکان رود است که پس از پیوستن رود خرم آباد به آن به سمت جنوب غربی امتداد می یابد و به رود سیمره می ریزد. از کوههای مهم آن کوه راکی (1.920 متر) و چی آهور (1.625 متر) و گوزله (1.742 متر) در دهستان تشکن، و آبکوسه (1.850 متر) و کولی وارچنار (1.774 متر) و قویله (1.809 متر) در دهستان دوره است. این بخش آب و هوای معتدل و نیمه خشک دارد (فرهنگ جغرافیایی آبادیها، ج 58، ص 284). در سرشماری سال 1375 ش، جمعیت این بخش حدود سی هزار تن بوده است (مرکز آمار ایران، 1378 ش، ص 57). در دوره پهلوی اول (1304- 1320 ش) تعدادی از اهالی این بخش را به علل سیاسی به دیگر نقاط کشور، از جمله شمال خراسان و مشرق مازنداران کوچاندند (جغرافیای کامل ایران، ج 2، ص 1093). اهالی آن شیعه دوازده امامی اند و به فارسی و گویش لری سخن می گویند (فرهنگ جغرافیایی آبادیها، همانجا). اقتصاد این بخش مبتنی بر کشت گندم و جو و بنشن، باغداری و پرورش گاو . گوسفند است (همانجا). رزم آرا در حدود 1330 شمسی نوشته که چگنی یکی از بخشهای غربی شهرستان خرم آباد است و دو امامزاده به نامهای باباعباس و حیان الغیب دارد. مرکز آن سراب دوره است. ساکنان آن طوایف بهرامی، طولانی، شاهیوند (یا سادات حیات الغیب چگنی) و چادرنشین اند (ج 6، ص ب، ص 112-113، 206).
2) طایفه چگنی، سردسیر این طایفه در کنار چشمه ها و رودخانه ها و گرمسیر آنها در کوهپایه های ناحیه چگینی بوده است (جغرافیای کامل ایران، ج 2، ص 191؛ فرمانفرما، ص 825). جمعیت این طایفه در اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی حدود دو هزار خانواده بوده است (چاغروند خرم آبادی، ص 190؛ کیهان، ج 2، ص61؛ روستایی، ص 36). این طایفه در 1334به دو دسته، به نامهای طهماسب خانی و حاتم خانی، تقسیم شد (چاغروند خرم آبادی، ص 174، 190-191؛ فرمانفرما، همانجا؛ برای تیره های آن ß شاه بختی، ص 229؛ ساکی، ص 192-193؛ امان اللهی بهاروند، ص156). گروههایی از چگنی ها در شورشهای عشایری سال 1303 ش و 1306 ش شرکت داشتند و با متحدان خود، نظیر دیرکوندها و بیرانوندها، بارها به جنگ و ستیر با قوای نظامی پرداختند ولی سرانجام مغلوب و در اواخر و در اواخر 1306 ش، خلع سلاح شدند (ß شاه بختی، ص 32، 67، 76، 84، 151-152، 181، 186، 229، 240). در 1345 ش طایفه چگنی، با حدود پنجاه خانوار، یکی از طوایف ایل ایتوند لرستان بود و در ناحیه تشکن ییلاق و قشلاق می کرد (ایرانشهر، ج 1، ص 140). افراد این طایفه در دوره پهلوی، در ناحیه یا بخش دوره چگنی –که نام خود را از طایفه چگنی گرفته است- بین یافته کوه و دره سیمره، سفید رود، تنگ گاوشمار، رود کشکان، رود خرم آباد، کوه مله شبانان، به شیوه کوچ نشینان، به پرورش دام مشغول بودند (کیهان، ج 2، ص 462؛ ساکی، همانجا).
بنا بر سرشماری 1377 ش، تمام چگنیهای کوچنده لرستان و خراسان یکجانشین شده اند و فقط 87 خانوار (یا 552 تن) از چگنیها چادرنشین اطراف قزوین کوچ نشین بوده اند (مرکز آمار ایران، 1378 ش، ص 32) و بقیه در دهستانهای اقبال، قاقازان بخشی از طارم اسکان یافته اند (گلریز، ج 1، ص 895-896؛ ورجاوند، ص 456).
پیشینه، در دوره شاه طهماسب اول صفوی (حکـ: 930- 984) گروههای بزرگی از چگنیها متفرق شدند و در آذربایجان و عراق عجم به راهزنی و شرارت پرداختند. شاه طهماسب به اخراج آنان از قلمرو صفوی فرمان داد. صدها خانواده از این طایفه برای مهاجرت به هندوستان عازم خراسان شدند و به خدمت قزاق خان تکلو، حاکم هرات، درآمدند. پس از قزاق خان، به امر شاه طهماسب، بوداق خان چگنی، از امیرزادگان این طایفه که در زمره قورچیان بود، به ریاست چگنیهای خراسان رسید (بدلیسی، ص 429-430). در زمان سلطان محمد صفوی (حکـ: 985-996)، بوداق خان چگنی حاکم خبوشان (قوچان) بود (اسکندر منشی، ج 1، ص 256). شاه عباس اول در 997 سرپرستی فرزند خود، سلطان حسن میرزا، و نیز حکومت مشهد را به بوداق خان سپرد و پسران او را به حکومت نواحی گوناگون خراسان، از جمله خبوشان گماشت. بوداق خان، پس از قتل مرشد قلیخان استاجلو، بر جان خود بیمناک شد و با سلطان حسن میرزا به قلعه خبوشان گریخت (همان، ج 1، ص 402-403). در سال 999 طایفه چگنی، همراه بوداق خان چگنی، در جلگه ری اطراق کردند. او در همین سال به امر شاه عباس در این جلگه دستگیر و در قم زندانی شد اما به سبب آگاهی از اوضاع خراسان، از زندان آزاد و به خراسان اعزام گردید (همان، ج 1، ص 433-434). وی در سال 1004 حاکم اسفراین شد و حسنعلی سلطان، فرزند وی و حاکم سابق همدان، به حکومت ناحیه بسطام رسید (همان، ج 1، 510-533). حسنعلی سلطان در 1008 حاکم مشهد شد (همان، ج 1، ص 508). در 1020، به دستور شاه عباس، چگنیهای قلمرو علیشکر (ولایت همدان) به ناحیه کبودجامه استرآباد مهاجرت کردند (منجم یزدی، ص 420). در دوران شاه صفی (حکـ: 1038-1052)، عاشورخان چگنی حاکم مرو بود و احمد سلطان چگنی به حکومت سبزوار رسید (واله اصفهانی، ص 27، 123). در زمان شاه عباس دوم (حکـ: 1052-1077) محمد سلطان چگنی حاکم زمین داور (ناحیه ای تاریخی بین سجستان و غور) بود (همان، ص 476). در دوره افشاریه (حـ 1148- حـ 1210) و زندیه (حـ 1163 – حـ 1208) چگنیهای خراسان در شمار طوایف متفرقه بودند (مرعشی صفوی، ص 105)؛ با این همه، بعضی از خانهای آنها، نظیر تراب خان چگنی، که به سبب مشارکت در توطئه بر ضد کریمخان اعدام شد، در زمره سرداران زندیه بودند (غفاری کاشانی، ص 165، 228-230). چگنیهای قزوین در زمان محمد شاه قاجار (حکـ: 1250-1264)، به تعداد 850 خانوار از خرم آباد فیلی به این ناحیه آمدند و در دوره قاجار یکی از گروههای بزرگ چادرنشین این ناحیه بودند. آنان عمدتاً در طارم و لوشان تا خرزان و اطراف قزوین به سر می بردند. گروهی از این طایفه در شهر قزوین و گروهی نیز در ساوجبلاغ سکونت داشتند. آنان در بنیچه بندی نظامی دوره قاجار مکلف به تامین چهارصد سوار برای دولت بودند. چگنیهای قزوین علاوه بر دامداری و کشاورزی، به بافتن گلیم و قالی و جاجیم و مفرش و خورجین و سیاه چادر نیز می پرداختند (میرزا ابراهیم، ص 174). گرمسیر آنان در قسمتی از دره رودخانه شاهرود، مثل لوشان، و سردسیر آنان به طور عمده در طول مسیر قزوین- لوشان و جاده قزوین- تاکستان تا سلطانیه قرار داشت (فیلد، ص 204). در 1311 چگنیها در قاقازان ییلاق و در طارم سفلا قشلاق می کردند (کیهان، ج 2، ص 368-369). همچنین در منابع از تیره های بابوئی، بهادیوند، پیرقلی وند، پیرمردوند، پاچناری، خرکانی، درویش وند، کل وند، کوگیر، گودرزوند، مال امیر، مختاروند، میرخواند و نظامی وند این طایفه نام برده شده است (ßگلریز، ج 1، ص 895؛ ورجاوند، همانجا).
منابع: اسکندر منشی؛ سکند امان اللهی بهاروند، قوم لر: پژوهشی درباره پیوستگی قومی و پراکندگی جغرافیایی لرها در ایران، تهران 1370 ش؛ ایرانشهر، تهران: کمسیون ملی یونسکو در ایران، 1342-1343 ش؛ نشریه عناصر و واحدهای تقسیمات کشوری [تا پایان آبان 1384]، تهران 1384 ش؛ شرف الدین بن شمس الدین بدلیسی، شرفنامه: تاریخ مفصل کردستان، چاپ محمد عباسی، چاپ افست تهران [? 1343 ش]؛ جغرافیای کامل ایران، تهران: سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی، 1366 ش؛ رحیم چاغروند خرم آبادی، جغرافیای لرستان، چاپ ایرج افشار و احمد شعبانی، در شقایق، سال 1، ش 3 و 4 (پاییز و زمستان 1376)؛ رزم آرا؛ محسن روستایی، «ایلات و طوایف لر: گزارش 1306 خورشیدی»، شقایق، سال 1، ش 1، (بهار 1376)؛ علی محمد ساکی، جغرافیای تاریخی و تاریخ لرستان، خرم آیاد [? 1343 ش]؛ محمد شاه بختی، عملیات لرستان: اسناد سرتیپ محمد شاه بختی، 1303 و 1306 شمسی، چاپ کاوه بیات، تهران [? 1373 ش]؛ ابوالحسن غفاری کاشانی، گلشن مراد، چاپ غلامرضا طباطبائی مجد، تهران 1369 ش؛ عبدالحسین میرزا فرمانفرما، گزیده ای از مجموعه اسناد عبدالحسین میرزا فرمانفرما: 1340-1325 هجری قمری، چاپ منصوره اتحادیه (نظام مافی) و سیروس سعدوندیان، تهران 1366 ش؛ فرهنگ جغرافیایی آبادیهای کشور جمهوری اسلامی ایران، ج 58 خرم آباد، تهران: سازمان جغرافیایی نیروهای مسلح، 1373 ش؛ هنری فیلد، مردم شناسی ایران، ترجمه عبدالله فریار، تهران 1343 ش؛ مسعود کیهان، جغرافیای مفصل ایران، تهران 1310-1311 ش؛ محمدعلی گلریز، مینودر، یا، باب الجنه قزوین، ج 1، [قزوین] 1368 ش؛ محمد خلیل بن داوود مرعشی صفوی، مجمع التواریخ، چاپ عباس اقبال آشتیانی، تهران 1362 ش؛ مرکز آمار ایران، سرشماری اجتماعی – اقتصادی عشایر کوچنده 1377: جمعیت عشایری دهستانها، کل کشور، تهران 1378 ش؛ همو، سرشماری عمومی نفوس و مسکن 1375: شناسنامه بخشهای کشور، کل کشور، تهران 1378 ش؛ جلال الدین محمد منجم یزدی، تاریخ عباسی، یا، روزنامه ملال جلال، چاپ سیف الله وحیدنیا، تهران 1366 ش؛ میرزا ابراهیم، سفرنامه استرآباد و مازندران و گیلان و ...، چاپ مسعود گلزاری، تهران 1355 ش؛ نقشه تقسیمات کشوری جمهوری اسلامی ایران، مقیاس 1:2.500.000، تهران: سازمان نقشه برداری کشور، 1383 ش؛ محمد یوسف واله اصفهانی، خلدبرین: حدیقه ششم و هفتم از روضه هشتم (ایران در زمان شاه صفی و شاه عباس دوم)، چاپ محمدرضا نصیری، 1380 ش؛ پرویز ورجاوند، سرزمین قزوین، تهران 1349؛
/ علی پور صفر قصابی نژاد /
در نهایت چند اشتباه که محقق به آنها توجه نکرده و از منابعی که اشتباه داشتند استفاده کرده است را ذکر میکنم.
۱- اهالی آن شیعه دوازده امامی اند و به فارسی و گویش لری سخن می گویند (فرهنگ جغرافیایی آبادیها، همانجا). غلط اینجاست که لری یک زبان است نه یک گویش
۲- ساکنان آن طوایف بهرامی، طولانی، شاهیوند (یا سادات حیات الغیب چگنی) و چادرنشین اند (ج 6، ص ب، ص 112-113، 206). علاوه بر ناقص بودن اسامی طوایف طایفه طولابی به اشتباه طولانی درج شده است.
۳- چگنیهای قزوین در زمان محمد شاه قاجار (حکـ: 1250-1264)، به تعداد 850 خانوار از خرم آباد فیلی به این ناحیه آمدند. اشتباه در اینجاست که بر طبق اسناد موجود (مثلاْ سنگ قبرها) چگینی ها قبل از این تاریخ در قزوین بوده اند.
۴- چگنیهای قزوین در زمان محمد شاه قاجار (حکـ: 1250-1264)، به تعداد 850 خانوار از خرم آباد فیلی به این ناحیه آمدند. اشتباه دیگر این است که در مرجع ذکر شده (سفرنامه میرزا ابراهیم استرآبادی) زمان آمدن چگینی ها به قزوین در دوران آغا محمد خان ذکر شده است که در این مقاله به اشتباه محمد شاه !! ذکر شده است.
سفر اخیرم به بخش شرای استان مرکزی دستاوردهای زیادی به همراه داشت که برخی را برای اطلاع در وبلاگ قرار می دهم. البته بیشتر به روایت تصویر
۱- سنگ قبر حاجی رستم خان چگینی (پدر بزرگ پدر بزرگم) متوفی در شوال ۱۳۰۹ هجری قمری واقع در روستای ایجان در بخش شرا (قره چای) استان مرکزی
۲- امام زاده ابراهیم واقع در روستای نوده بخش شرای استان مرکزی. این امامزاده محل دفن نصیر خان چگینی (شاید هم چگنی) است. جد من که فرزند سبزوار بوده و در اوائل دوران قاجار به این بخش تبعید شده است.
۳- سیاه چادر متعلق به چگنی های بخش شرای اراک که در روستای آلودر برپا شده است.
لازم به ذکر است روستاهای بسیاری در این بخش از ایران متعلق به چگنی هایی است که در اوائل دوران قاجار از لرستان تبعید شده اند.
** در این متن نویسنده چگنی ها را کرد خطاب کرده است که اشتباه است. چگنی ها لر هستند و بعلت اشتباه نویسندگان متاخر این اشتباه در این متن نیز مشهود است. اما بعلت امانت داری مطلب ذیل را بدون تغییر در وبلاگ قرار می دهم.
نقش کردان چگني در تاريخ ايران
کردان چگني که امروز بيشترشان در خراسان سکونت دارند و همچون کردان شادلو به زبان ترکي سخن مي گويند داراي سابقه درخشاني در تاريخ افتخار آفرين ايران هستند و از سلحشورترين طوايف کرد و بهترين سربازان ميهن بشمار ميروند.
مولف شرفنامه آورده است: «اين طايفه در شجاعت و شهامت و دلاوري از ساير اکراد ايران ممتاز است و چون کسي که متکفل مهام امارت اين طايفه بوده باشد از امراء و اميرزادگان ايشان نماند، در ولايت عراق و آذربايجان متفرق گشته، دست تطاول به مال مردم دراز کرده قطع طرق و شوارع کرده، تجار و سوداگران از افعال و عداوت ايشان بجان آمده از اطراف و جوانب ممالک محروسه به رسم دادخواهي به درگاه شاه تهماسب آمدند و تظلم کردند.»
شاه تهماسب چندين بار بعضي از سران اين طايفه را احضار نموده با تهديد و تطميع آنان را از ادامه شرارت منع نمود، لکن چون به محال خويش باز مي گشتند باز کار خود از سر مي گرفتند.
شکايات مردم روز به روز از دست چگني ها به دربار بيشتر ميشد، سرانجام شاه تهماسب حکم نمود که چگني ها از ايران خارج شوند. اما چون آنها اطاعت ننمودند، فرمان داد:
«هرکجا از اين طايفه چگني[1] ببينند قتل و غارت کرده جبراً و قهراً ايشان را از ممالک محروسه شاهي اخراج نمايند [تا] بهر کجا که خواهند بروند و اگر توقف نمايند در هر محل که ايشان را ببينند به قتل آورند و اموال و اسباب ايشان را نهب و غارت نمايند.»
بدنبال صدور اين فرمان از سوي شاه تهماسب اول، کار بر ايل چگني سخت شد و آنها به دردسر افتادند، از اين رو پانصد نفر از بزرگان ايل متحد شده تمام طوايف متفرق چگني را سرجمع نموده از آذربايجان و عراق از طريق خراسان عازم خوزستان شدند و هنگامي که به خراسان رسيدند اوضاع اين سرزمين را آشفته و نابسامان يافته و ملاحظه نمودند که اين قسمت مهم از ايران زير تاخت و تاز سم ستوران ازبک و مغول رو به ويراني است.
کردان چگني که نميتوانستند گوشه اي از سرزمين ايران را زير تاخت و تاز و غارت بيگانگان ببينند، دست رشادت از آستين جلادت بيرون آورده بر مغولان تاخته و شکست فاحشي بر آنها وارد ساخته آنها را از خراسان بيرون راندند و سپس نامه اي به شاه تهماسب نوشته وسيله پيکي سريع السير گسيل داشتند که: مملکت تورا از زير سم ستوران دشمن بيرون آورديم اکنون کسي را به حکومت و نگهداري اين ديار فرست که ما خود عازم هندوستانيم.
کردان چگني پس از اين ماجراها به سوي هرات پيشروي کردند. در اين هنگام قزاق خان[2] تکلو حاکم هرات بود و چون بعللي از شاه تهماسب بيمناک بود درصدد دلجوئي و پذيرايي گرم از چگني ها برآمد و آنها را بسوي خويش جلب نمود که در صورت لزوم با چنين نيروئي در مقابل شاه تهماسب ايستادگي نمايد. چندي بعد که قوزاق خان بدست معصوم بيگ صفوي به اشاره شاه تهماسب کشته شد، جماعت چگني بسوي غرجشتان رفتند، در اين زمان بود که نامه ارسالي آنان به شاه تهماسب، رسيد و چون حقيقت احوال ايشان در بيرون راندن ازبکان از خراسان به «مسامع عليه شاهي رسيد و آثار شجاعت و شهامت ايشان زبان زده مردم شد، بداغ [بوداغ = بوداق] بيگ نام شخصي که از اميرزادگان آن طايفه بود و در سلک قورچيان عظام انتظام داشت، او را به بلند پايه امارت سرافراز گردانيده به ميانه ي آن قوم فرستاد و يکي از محال خراسان [بين قوچان و مشهد] را بديشان ارزاني داشته ترقيات کلي به احوال ايشان راه يافت و در شهور سنه احدي و الف [1001 قمري] که عبدالمومن خان ولد عبدالله خان ازبک به عزم تسخير قلعه قوچان [قوچان قديم] با موازي سي هزار لشکر جرار بر سر بوداغ خان آمده او را محاصره کرد، شاه عباس به معونت او رفته عبدالمومن خان را از سر قلعه (خبوشان) برخاست و شاه مزبور بوداغ خان را به نوازشات خسروانه مفتخر و سرافراز گردانيده پنج پسر او را به منصب امارت رسانيد و حکومت و دارائي آنجا [خراسان] بطريق امير الامرائي بدو تفويض کرد و عراق عودت نمود. و بالفعل در سلک (در رديف) امراء عظام عباسي منخرطست.
امين زکي آورده است که: چگني ها در بين سليمانيه در کردستان عراق و مراغه قشلاق و ييلاق ميکردند و 300 خانوار آنها زندگي کوچي و چارواداري داشتند.
مخالفت بوداق خان چگني اميرالامراي خراسان با شاه عباس و ديگر حوادث
اوغلان بوداغ خان چگني از مهمترين امراي ايران در دوره صفوي است که سالها از زمان شاه تهماسب حفظ و حراست سرزمين بلارده خراسان را عهده دار بود و به خوبي از عهده تاخت و تاز ازبکان به اين خطه ي پهناور در مي آمد و آنان را گوشمالي ميداد. پس از فوت شاه تهماسب و فوت پسرش شاه اسماعيل که نوبت سلطنت سلطان محمد خدابنده پدر شاه عباس رسيد وي در اولين سال سلطنت خود در عزل و نصب جکام و امراء اقداماتي بعمل آورد و به فرمان او: «خبوشان و بعضي محال خراسان به بوداق خان چگني تفويض يافت ...» يعني در واقع بوداغ خان در منصب سابق خويش ابقاء گرديد.
در اواخر حکومت سلطان محمد که فتوري در همه امور روي داده و هرج و مرج پيش آمده بود، امراء خراسان از جمله بوداغ خان چگني و اسماعيل قليخان چگني و گنجعلي خان زيک کوشيدند تا شاه عباس را که اين زمان بعنوان وليعهد در هرات استقرار داشت به جاي پدر به سلطنت برنشانند، و آنها در هدف خويش موفق شده در سال 989 فمري رسماً در خراسان سلطنت شاه عباس را اعلام داشته و سلطان محمد را از سلطنت ايران عزل کردند.
اين زمان عليقلي خان شاملو لَله شاه عباس و بيگلربيگي خراسان بود که در دارالسلطنه هرات اقامت داشت و تربيت شاه عباس بر عهده وي بود و مرشد قلي خان استاجلو حاکم مشهد بود.
مرشد قلي خان براي اينکه موقعيت خويش را در خراسان تقويت نمايد دختر بوداف خان چگني را که از امراي مهم خراسان بود به همسري خويش درآورد. و سپس يا عليقلي خان به مخالفت برخاست و در جنگي که بين طرفين روي داد علي قلي خان شکست خورد و شاه عباس به زير سلطه مرشد قلي خان در آمده به مشهد منتقل گرديد.
چندي بعد که مرشد قلي خان شاه عباس را برداشته از طريق يزد و کرمان متوجه نواحي مرکزي ايران گرديد که سلطنت شاه عباس را رسميت بخشد، برادرش ابراهيم خان سمت به معاونت وي برگماشت.
در سال 997 که شاه عباس دومين سال سالطنت خويش را آغاز کرد و از طريق فيروزکوه و دامغان عازم خراسان بود، چون از مرشد قلي خان استاجلو که اين زمان وزير اعظم و همه کاره او بود، بيمناک مي بود، در محل بسطام شبانه او را در رختخواب به قتل رسانيد و ستاره اقبال طايفه استاجلو رو به افول نهاد و امراي اين طايفه از جمله ابراهيم خان برادر مرشد قلي خان که حاکم مشهد بود از مناسب خويش معزول گشتند.
شاه عباس از طريق اسفراين راه مشهد را در پيش گرفت و در بيرون دروازه مشهد با استقبال بوداق خان چگني روبرو شد.
مولف عالم آراي عباسي مي گويد: شاه « بوداق خان چگني را منظور نظر شفقت گردانيده به منصب والالي لَله گي و اتابيگي [پسر خود] شاهزاده سلطان حسن ميرزا معزز و سربلند گردانيد و حکومت مشهد مقدس معلي نامزد او شد و الکاء خبوشان و محالي که سابقاً به او متعلق بود، به اولاد او حسنعلي سلطان و حسينعلي سلطان [چگني] و ساير برادران تقسيم يافت.»
شاه عباس در مشهد بسياري از امراي قزلباش از جمله شاملو و استاجلو را که با مرشد قلي خان رابطه نزديکي داشتند يا معزول کرد و يا مقتول نمود. اوغلان بوداق چگني هم که با مرشد قلي خان قرابت سببي و خويشاوندي داشت از اين عمل شاه عباس به وحشت افتاد و انديشيد که مبادا روزي اين شتر دم خانه او نيز زانو بر زمين نهد، از اين رو علاج واقعه را پيش از وقوع نموده با صوابديد پسرانش، سلطان حسن ميرزا پسر شاه عباس را برداشته از نشهد به خبوشان (قوچان) رفتند.
شاه عباس بعلل و مشکلاتي که با آن مواجه بود نتوانست به تعقيب بوداق خان بسوي قوچان لشکرکشي نمايد، لذا حکومت مشهد را به امت خان استاجلو [يکي از قاتلان مرشدقلي خان] تفويض نمود و خود با سپاه عازم هرات گرديد.
شاه عباس در هرات بود که خبر دست اندازي نيروهاي عثماني به نواحي نيروهاي عثماني به نواحي غربي کشور را استماع نمود، ناچار عازم آن ديار گرديده بوداق خان با استفاده از اين پيش آمد، رسماً سلطنت سلطان حسن ميرزا پسر شاه عباس را در قوچان اعلام داشت و روز بروز بر قدرت و نفوذ وي افزوده گشت و از اطراف و اکناف خراسان و ايران ناراضيان شاه عباس روي به قوچان آورده، آمادگي خويش از هدف بوداق خان را اعلام ميداشتند. بوداق خان قصد تسخير مشهد داشت که در اين هنگام واقعه ديگري روي داد و آن حمله عبدالمومن خان ازبک به خراسان بود که به محاصره چهار ماه مشهد و سرانجام قتل عام مردم مشهد گرديد که جانداري در آن شهر زنده نماند. بقول شاعر:
هوز اگر بفشارند خاک مشهد سفينه از شط خون تا به کربلا بدود
زنان و کودکان که به اسارت ازبکان درآمده بودند بين سپاهيان مغول تقسيم گشته به ماوراءالنهر فرستاده شدند. شاه عباس از ترس عبدالمومن خان در نزديکي تهران خود را به مريضي زد و به ياري مردم خراسان نيامد، فجايع و جناياتي که اين بار مغولان بر خراسان وارد ساختند، دست کمي از جنايات سپاهيان مغول عهد چنگيز نداشت. همگامي که ازبکان شهر مشهد را به مخاصره گرفتند، امت خان استاجلو حاکم مشهد پيکي به خبوشان فرستاد و از بوداق خان کمک خواست که از پشت سر از طريق رادکان سپاهيان ازبک را مورد حمله قرار دهد تا فشار اين قوم خونخوار بر شهر مشهد کاهش يابد و او بتواند از اين شهر مقدس دفاع کند. بوداق خان با ابومسلم چاوشلو و امامقلي خان قاجار و محمودخان صوفي اوغلي استاجلو و ديگر امراي حاضر در قوچان به خواسته امت خان پاسخ مثبت داده لشکر به خارج شهر فرستادند که حبر ناگوار ديگري دريافت داشتند و آن حمله نور محمد خان ازبک از اولاد و اعقاب جوجي پسر چنگيزخان بود که از مرو به سوي شهر نسا و ابيورد و باغباد در شمال شرقي قوچان تاخته و اين نواحي را بتصرف درآورده بسوي خبوشان پيشروي مي کرد.
بوداق خان چگني تصور کرد که او قصد تسخير خبوشان و پيوستن به سپاه عبدالمومن خان ازبک را دارد، از اين رو به مقابله شتافت تا او را از نيل به مقصود بازداشته با شکست دادن وي عبدالمومن خان را از محاصره مشهد باز دارد.
سپاهيان خبوشان در جنگ با نور محمد خان مغول ابتدا پيروزي چشمگيري بدست آوردند و بسياري از مغولان را به ديار نيستي فرستاده، آنها را وادار به فرار ساختند، اما بر اثر بي انظباتي نظامي پيش از پايان کار به جمع آوري آذوقه و اغنام و احشام و غارت چادرهاي مغولان پرداخته بدان سرگرم شدند و علت اين بي انظباطي وجود جنگجويان خبوشان از ايلات و طوايف متعدد بود.
نور محمدخان که در حال فرار به اين امر واقف شد سپاهيان خود را وادار به بازگشت و حمله به خبوشان نمود. اين حمله مغولان چنان غافلگيرانه و غير منتظره بود که ايرانيان را سخت به محاصره افکند و آنها تا خواستند در مقام دفاع برآيند اکثراً کشته و اسير شده و چنان شکست سختي متحمل شدند که نظيرش را بياد نداشتند.
بوداق بسوي قوچان متواري شد و شرح واقعه را نوشته بوسيله پسرش حسينعلي سلطان براي شاه عباس فرستاد[3] و از گذشته هاي خود اظهار پشيماني کرده وي را به حرکت بسوي خراسان و رسيدن به ياري امت خان و مردم مشهد دعوت نمود، اما همچنانکه مذکور شد شاه چنان از عبدالمومن خان ترسيده بود که جرات آمدن به خراسان را نداشت.
مدت شش سال نه تنها خراسان بلکه تمام سرزمينهاي شرقي ايران در آتش بيداد و ويراني مفول ها مي سوخت و اين قوم غارتگر وحشي بارديگر تا حدود دامغان و سمنان و نزديکي خوار و ورامين پيشروي و غارتگري کردند و برخي از سپاهيان آنها تا اران از توابع کاشان نيز پيش رفتند. در اين موقع وخيم و خطرناک بود که همچنانکه خواهد آمد شاه علي خان مير ايل جليل کرد چمشگزک که در خوار و ورامين سکنا داشت کمر همت به دفع و سرکوبي مغولان بست و در چند جنگ نيروي آنها را درهم شکست و متواري ساخت و به ياري فرهادخان قرامانلو راه حرکت شاه عباس بسوي خراسان را در سال 1004 قمري فراهم نمود، که شاه عباس پس از رسيدن به اسفراين بوداق خان چگني را به حکومت و تجديد بناي آن شهر که در حمله مغول بکلي ويران شده بود مامور ساخت.
سال 1007 که دوازدهمين سال سلطنت شاه عباس و شکست سپاهيان ازبک در خراسان است، شاه عباس پس از وارد شدن به مشهد، بوداق خان چگني را بار ديگر به حکومت مشهد منصوب نمود تا نسبت به تعمير اين شهر و رفع خساراتي که در طول چندين سال ويرانگري مغول ديده بود، اقدام نمايد.
همچنين بوداق خان ماموريت يافت نورمحمد خان ازبک را (که چندي پس از پيروزي بر بوداق خان چگني و سپاهيان خبوشان، خودش نيز از عبدالمومن خان ازبک شکست خورده و به شاه عباس پناهنده شده بود) بع حکومت موروثي و از دست رفته اش برساند.
بوداق خان در ذي حجه 1007 قمري بسوي ابيورد و نسا و مرو تاخت و با شجاعت و کفايتي که از خود نشان داد آن نواحي را از دست گماشتگان عبدالمومن خان خارج ساخته به نورمحمد خان ازبک تحويل داد. بوداق خان در ماوراءالنهر به فتوحات چشمگيري نايل آمده حاکم مرو که خالوزاده عبدالمومن خان بود وسيله «قورچيان عظام و غازيان چگني که کالبرق الخاطف به طلب او شتافتند و کالهاله بالبدر او را در ميان گرفتند» دستگير شد و نيروي ازبک درهم شکست و نورمحمد خان بوسيله بوداق خان چگني به تخت سلطنتي موروثي نشانده شد و خطبه و سکه بنام شاه عباس خوانده شد و ضرب گرديد. بوداق خان سپس به اردوي شاه عباس بازگشت و ماموريتهاي مهم ديگري را که از سوي شاه به او تفويض شده بود به بهترين وجه انجام داد.
بوداق خان تا سال 1012 قمري به تصريح عالم آراي عباسي حاکم قدرتمند مشهد و در نتيجه خراسان بوده است و پسرانش همگي مناصب و مشاغل مهمي داشتند.
در همين سال که شاه عباس از خراسان باز ميگشت چون ملاحظه نمود که نظرعلي سلطان شاملو شايستگي نگهداري سرحدات مرو و ماروچاق را ندارد، او را از حکومت آن ناحيه معزول نموده، يوسفعلي خان پسر بوداق خان چگني حاکم مشهد را به حکومت و سرحد داري آن خطه مهم منصوب نمود و برادش بيرامعلي سلطان چگني[4] را که سال 1006 قمري حاکم بسطام بود به معاونت وي در آن حدود الکاء داد و مايحتاج لشکر او از زر و اسلحه و يراق و ضروريات قلعه و آذوقه بر وجه لايق سرانجام يافت و حکومت مشهد مقدس به محراب خان شفقت شد.
بوداق خان چگني از اين پس مامور همراهي در کنار شاه عباس ميشود، چون شاه از وجود وي در خراسان بيمناک بود، زيرا پسرامش همگي در سراسر نواحي شرقي ايران حکومت و امارت داشتند و ايل چگني از نفوذ و قدرت زيادي برخوردار بود، که اگر بوداق خان مي خواست ادعاي استقلال کند يا براي شاه عباس بار ديگر دردسر فراهم نمايد، قادر بوده است. از اين رو شاه مصلخت نديده است او در خراسان باشد، اما هنگامي که به اسفراين رسيد دريافت که بدون وجود بوداق خان در خراسان، استقلال و امنيت اين خطه وسيله ازبکان از ميان ميرود، لذا او را مامور توقف در خراسان نمود و حکومت بلخ و هرات را نيز بر متصرفات او بيفزود.
مشاهير و بزرگان کرد چگني
کردان چگني جاي ويژه اي را در تاريخ ايران به خود اختصاص داده و در امور نظامي و سياسي و فرهنگي نقش والايي داشته اند. کردهاي چگنه در آذربايجان و قزوين و فارس و تهران و خراسان پراکنده شده اند و گمان دارم بزرگترين مرکزيت آنها استان خراسان باشد. کردهاي چگنه و احتمالاً کردهاي شادي لو جزو بزرگ ايل چشمگزک نيستند. زيرا چگني ها پيش از چشمگزک به خراسان آمدند. نامداراني از اين ايل که مولف عالم آراي عباسي از آنها نام برده به گونه زير اند:
احمد سلطان چگني ولد جاکي سلطان ص 1086.
اسماعيل قليخان چگني ص277.
اغورلو سلطان چگني 514.
بيرامعلي سلطان چگني 533، 630، 1806.
ذونمر سلطان چگني 141.
شاه علي سلطان چگني 72.
شاه ويردي سلطان جلال اوغلي چگني 267.
صفر قلي بيگ چگني 656، 797-798، 808 که در جنگ با اميرخان برادوست و تسخير قلعه دمدم نقشي اساسي داشت.
عليخان چگني [ميرزا] 59، 141.
قطب الدين آقاي چگني 508 که سفر شاه عباس به نزد عبدالمومن خان ازبک بود با پيامي مبني بر تخليه سرزمين خراسان..
محمود خليفه چگني 141، از امراي عهد شاه تهماسب در قراباغ آذربايجان.
مرادخان سلطان چيني (چگني) 797.
از دريگر امراي چگني عهد سلطان محمد صفوي و پسرش شاه عباس بايد از صفي قلي خان چگني کوتوال و نگهبان قلعه الموت نام برد که مهمترين بازداشتگاه سياسي ايران و در حکم زندان اوين امروز بود. تمام متمردان و گردنکشان و شاهزادگان و سياستمداران داخلي و خارجي در اين زندان نگهداري ميشدند و کسي که به مقام کوتوالي آن ميرسيد، بايد از هر نظر شايستگي خويش را به ثبوت رسانده بوده باشد. استاد مسرور در اين مورد آورده است: صفي قلي خان چگني که به امر سلطان محمد صفوي کوتوال و نگهبان قلعه الموت و بسيار مقتدر و نفوذ ناپذير بود و غير از شخص شاه از هيچکس فرمان نمي برد.
در زماني که عباس ميرزا وليعهد در خراسان بعنوان «شاه عباس» سلطنت خود را اعلام نمود، براي پيشرفت کار خويش لازم بود چند تن از زندانياني که بفرمان پدرش در آن قلعه محبوس بودند، آزاد سازد، لذا شخصاً از خراسان به الموت رفت و بسيار کوشيد که صفي قلي خان را به اين امر راضي کند، ممکن نشد، و چون کار به تهديد کشيد، صفي قلي خان خنجر از کمر خويش گشود و تقديم شاه جديد ايران کرد و گفت: من در انجام ماموريتم خيانت نمي کنم. اگر بيشتر اصرار نمائي بايد ابتدا با اين خنجر سرم زا از تنم جدا نمايي و آنگاه منظور خويش را برآورده سازي.
شاه عباس که با وزرا و اطرافيانش رنج رفتن به قلعه الموت را برخود هموار کرده بود و گمان نميبرد که در انجام مقصود با مخالفتي روبرو شود، ناچار مجبور به بازگشت شد.
هرچند شاه عباس ظاهراً از کوتوال کرد رنجيده خاطر گشته بود، اما در ته قلب مي گفت، اگر من صد نفر از اين مردان فداکار و درستکار داشتم ميتوانستم بزودي سراسر ايران را تسخير کنم.
کردهاي چگني که امروز در بخش چگنه قوچان اسکان دارند[5]، سهم ارزنده اي در تمام زمينه هاي نظامي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، بهداشتي داشته و دارند، که ما براي نمونه و الگو از سه شخصيت مشهورتر ايل يعني ارس محمد سردار و آقاي پرفسور صادقي پزشک عاليقدر و مشهور بين المللي و ميز از آقاي جهان پهلوان احمد وفادار نام مي بريم.
1- ارس محمد يکه تاز اتک
ارس محمد که ترکمانها، آراز محمد گويند، از پهلوانان بيمانند و سلحشوران اوغاز و اصلاً از کردان چگني است. ارس محمد فرزند شاه محمد پهلوان که از طايفه «اغورلو-مييتخان» است، طبق تاريخي که بر سنگ قبرش در گورستان قلعه بيگلر (مخروبه) وجود دارد و در سال 1301 قمري درگذشته است[6] نگارنده که خود از اين طايفه مي باشد شرح حال آراز محمد را از پدر و عمويم ملارمضان که يکسال بعد از فوت آراز محمد بدنيا آمد و در آخرين روزهاي اسفند 63 در سن 102 سالگي درگذشت و نيز مرحوم علي فرزند عباس نيز که حدود صد سال داشت 25 سال پيش برايم از آراز محمد و پسرش شاه محمد صحبتهاي جالبي کرد، شنيده ام. هرچند آنروزها که جواني 16-17 ساله روستائي بودم، لکن هميشه پاي صحبت پيرمردها مي نشستم و از آنها بقول معروف حرف مي کشيدم. آنچه را که ذيلاً ملاحظه ميفرمائيد نتايج آن کنجکاويها و يا بهتر بگويم ثمره آن فضوليهاست.
طايفه يا بهتر بگويم توپه ر اغور لومييتخان که اولاد مهدي مي باشند، اکثراً باسواد بوده اند، حتي بيشترزنان آنها نيز قرآن خوان و کتابخوان بوده اند، معروف است که آنها سا شاعر و ملا و بخشي بوده اند يا جنگجو و پهلوان.
در اينجا سخن از يکي از فرزندان اين طايفه بميان مي آوريم که با اينکه خود از سوي مادر نسب ترکمن داشته است با همه اين هحوال عواملي پيش مي آسد که خود کمر به قتل ترکمانان متجاوز بربندد و آنچنان وحشتي در بين ترکمانان ايجاد کند که در منطقه نفوذ وي جرات تاخت و تاز نداشته باشند.
وي ارس محمد نام داشت که لازم است براي بهتر آشنا شدن با او چندين سال به عقب بازگرديم.
محبت خان کيکانلو فرزند حاتم بيگ بيچرانلو که معاصر شاهرخ نواده نادر شاه رياست ايل کيکانلو را که شامل بيچرانلو و سيوکانلو بود برعهده داشت. حاتم بيگ که بعدها حاتم خان شد، در دستگاه نادري مورد توجه بود و براي رساندن نادر به سلطنت نقش عمده اي داشت، بهمين جهت محبت خان پسر وي در دستگاه شاهرخ نيز نفوذ و اعتبار و رفت و آمدي داشت.
هربار که محبت خان از شمال قوچان به مشهد مي آمد در اطراف دارالسلطنه شاهرخ جوان سلحشور و تنومند و سبيل کلفتي که خنجر بر کمر داشت مشاهده مي نمود که يکنوع غمگيني و سرگرداني در چهره اش آشکار بود. محبت خان به او نزديک شد و احوالش را پرسيد.
جوان گفت: نام من مهدي و از کردان چگنه ميباشم که بر اثر يک اختلاف و درگيري که روي داده است مجبور به ترک ديار و جلاي وطن شده ام ...
مهدي آنچه را که برايش اتفاق افتاده بود بيان کرد و آهي سرد از دل پردرد برکشيد. وي که مدتي در اطراف قوچان بويژه در روستاي «به غه ن» در شمال شرقي شيروان بحال تبعيد بسر برده و از اين زندگي خسته شده بود، اينک ميخواست تکليف خود را بداند که آيا قادر است بخ ميان ايل چگنه بازگردد يا خير؟
محبت خان که گوهر شناس ماهري بود، دريافت که اگر او را در اين زمان ياري دهد، روزي از وجودش باري سرکوب مخالفان خود بهره برداري خواهد کرد، از اين رو به او مي گويد لازم نيست به ميان ايل چگنه بازگردي، با من به ميان ايل کيکانلو بيائيدو مهدي از اين پيشنهاد استقبال مي کند و به به غه ن بر مي گردد، از آشنايان دوره غربت خداحافظي مي کند و از همان کوه بالا رفته بسوي دره کيکانلو (اوغاز) سرازير ميشود.
محبت خان مقدم او را گرامي مي دارد.
در همين ايام بود که روزي مهدي سوار بر اسب خود به روي چشمه اي ميرود که اوغازي ها بعداً روي آن امامزاده اي درست کردند. در کنار چشمه در ميان اولنگ ها کولي هائي دوره گرد که بساط زرگري و خراطي داشتند چادر زده بودند. مهدي چشمش به يک دختر کولي مي افتد و هوش از سرش بيرون مي پرد. بيچاره اگر نيمه هوشي داشت آن شوخ چشم زيبا روي به يغما برد.
بقول حافظ:
چنان بردند صبر از دل که ترکان خان يغما را
مهدي زار و پريشان به منزل باز مي گردد و از محبت خان کيکانلو مي خواهد که اين اختر را برايش خواستگاري کند، محبت خان که انتظار شنيدن اين مهملات را نداشت، ابتدا تصور کرد او ديوانه شده است، اما وقتي دريافت که موضوع جدي است هرچند اصرار کرد که از دختران بزرگان کيکانلو هرکس را به زني بخواهد براي او خواهد گرفت و از اين کولي منصرف بشود، لکن مهدي مي گويد الا و بالله که همين است و مرغ يکپا دراد. هيچ حرفي به گوش مهدي نمي رود، مگر خواستن دختر کولي.
سرانجام خواستگاري و عروسي سر مي گيرد. و بدنبال آن دختر کولي دو پسر به فاصله چند سال بوجود مي آورد که يکي را اغورلو و ديگري را محبت خان نام مي نهند. گمان مي کنم که نام پپسر اول را اغورلو مي گذارند و اغورلو نام پدر مهدي بوده باشد[7]، و چندي بعد که کحبت خان کيکانلو فوت مي کند و در حدود سال 1175 قمري بوده، مهدي داراي پسر ديگري مي شود که به پاس احترام محبت خان کيکانلو که او را بجاي پدر خود ميدانسته است، ننام محبت را بر اين کودک نهاده باشد.هردو برادر شجاع و جسور و چابک سوار بار مي آيند و در تمام جنگهاي مرزي با ترکمانان شرکت داشته اند.
از محبت خان معروف به «مييتخان» نيز سه پسر بنام هاي محمد صادق و مصر و شاه محمد مي ماند که شاه محمد خيلي پهلوان و پرزور بوده و معروف است که وقتي پشت خود را به درخت تکيه مي داده درخت با تمام ريشه ها و زمين اطرافش به لرزه مي افتاده است. آوازه پهلواني و سلحشوري شاه محمد در ترکمنستان نيز مي پيچد. ترکمن ها در صدد بر مي آيند اين پهلوان را ربوده و به ترکمنستان (توران زمين) ببرند و زني از اولاد پهلوانان و نامداران به عقد او درآورند تا فرزندي که از اين ازدواج بعمل مي آيد مورد پرورش و تربيت قرار دهند و سردار سپاه خود نمايند که هر وقت به سروقت کردهاي خراسان شبيخون زدند از زور بازو و شمشير زدن او به نفع خود استفاده کنند.
سرانجام نقشه طرح و به مرحله اجراء در مي آيد و دونفر ترکمان بعنوان بازرگان به اوغاز مي آيند و از شاه محمد خواهش مي کنند که همراه آنان به اتک برود تا بخاو[8] پاي اسبهاي آنها را که کليدشان گم شده است بکشند و اسبها را خلاص کند و در عوض اين کار خلعت خوبي به او خواهند داد.
شاه محمد که مردي ساده دب بود باور مي کند و بر اسب نشسته و همراه آنان به اتک ميرود. تمام زمينه کار درست شده بود. شاه محمد به نزديک اسبها ميرود تا زنجير پاي آنها را پاره کند. چند نفر ترکمن ديگر نيز نزديک اسبها بودند. درست در لحظه اي که شاه محمد قفل آهنين بخاو را در دست گرفت و با يک حرکت مثل موم درهم پيچيد، تمام ترکمن ها خود را يکباره بر رويش انداختند و سر و گردنش را با طناب بسته و به روي اسب انداخته و به توران زمينش بردند.
ثمره اين ازوداج پسري بود که نامش را «ارس محمد» و يا بقول ترکمن ها «ارز محمد» نهادند.
آراز محمد همچون سهراب يل روزبروز بزرگتر و پهلوان تر مي شد آنچنان که در ترکمنستان ضرب المثل و انگشت نما گرديده بود و در مسابقات کشتي پشت تمام حريفان را به خاک رسانده بود. لکن هنوز به هيچ جنگي نرفته بود.
بزرگان ترکمن درصدد برآمدند آراز محمد را نيز مانند پدرش داماد کنند، از اين رو دختري از تبار نامداران را براي او نامزد کردند، لکن دختر خواستگاران فراوان داشت که براي آراز محمد رقيبان خطرناکي بودند.
چون مصلحت عام و نظر بزرگان ترکمنستان بود، که آن دختر همسر آراز محمد گردد که از او پهلوان ديگري بوجود آيد بنابراين حال و روز رقيبان معلوم بود که چاره اي جز خون دل خوردن و آه سرد از دل پردرد کشيدن نداشتند. سرانجام دختر را براي آراز محمد عروس عروس کردند، يکي از جوانان ترکمن که از همه رقيبان سرسخت تر بود، تصميم گرفت با ريختن خون آراز قلب خونين خويش را آرام بخشد.
يکروز از روزهاي پائيزي که ارز محمد بر اسب سوار شده و يک گاو نر را براي شخم زدن زمين جلو انداخته و به تثه هاي خارج قلعه مي رفت، پشت سرش را نگاه کرد، آن سوار ترکمن را ديد که در ميان انبوه جنگلي بدنبال او همچون پلنگي در حرکت است.
آراز محمد بيخ گوش خود را خواراند و پيش رفت و چيزي به روي خودش نياورد. چون مورد نظر رسيد گاوها را به شخم کردن بست و کار خويش را آغاز نمود. جوان ترکمن بفاصله دورتري اسب خود را بسته بود که مبادا شيهه بکشد. خودش نيز نزديک آمده در کنار مزرعه آراز پشت يک بوته جنگلي کمين کرده بود و در پي فرصت بود که هر وقت آراز پشت به او کرد به او حمله کند و با خنجري که در دست داشت شکمش را پاره نمايد.
آراز محمد زير چشمي تمام حرکات او را مي پائيد. هنگامي که از اين سرزمين گاوها را برگردانيد و پشتش بطرف رقيب شد، آن جوان چون پلنگي تير خورده از کمين برجست و با خنجر به آراز حمله کرد.
آراز بي درنگ گاوها را رها کرد و مچ ارکمن را در هوا گرفت و با يک حرکت سريع خنجر را از کفش خارج ساخته به دور انداخت و سپس با رقيب گلاويز شد، ديري نپائيد که آراز محمد او را روي سر بلند کرد و بر زمين زد و روي سينه اش نشست و خنجر خود را از کمر کشيد و تا دسته در سينه رقيب فرو کرد و شکمش را از هم دريد. جوان ترکمن خروشي کشيد و جان به جان آفرين تسليم کرد.
آراز محمد با گاو آهن زمين را گود کرد و جسد او را چال نمود و بدون اينکه اتفاقي افتاده باشد به کار خويش پرداخت و پس از پاشيدن تخم زمين را ماله نموده و هموار کرد که هيچ اثري از خون و جسد برجا نماند. عصر آنروز به ده بازگشت.
کسان ترکمن به جستجو درآمدند و رديابهاي[9] ترکمن به تحقيق پرداختند و رد جوان را تا کنار مزرعه آراز دنبال کردند، اما ديگر هيچ اثري نبود. فقط يک زمين شخم زده.
آنها مي خواستند به خانه شاه محمد حمله کنند و انتقام خويش را باز پس گيرند، زيرا يقين داشتند که جوان بدست آراز محمد کشته شده است. اما بزرگان و سران ترکمن که خاطر آراز را بيشتر مي خواستند مانع حرکت تند دشمنان او ميشدند.
شبانه شاه محمد پسرش آراز را نزد خويش فراخواند و چون همه چيز را از او شنيده بود گفت ديگر ماندن تو در اينجا مصلحت نيست. بستگان و عموهايت در آنجا هستند، از تو پذيرايي خواهند کرد. در فکر من نباش. اگر توانستم بدنبال تو خواهم آمد.
اواخر آبان بود. اوغازي ها هم مانند تمام روستائي هاي ديگر کارهاي خود را تمام کرده بودند اينک دوران استراحت بود. جوانان سواري و شمشيربازي و نيزه بازي مي کردند. کودکان خيري پيري و بجول بازي مي کردند. و سالمندان و ريش سفيدان در حاليکه کلاههاي پوستي بخارائي بر سر و پوستين مليله دوزي بر دوش داشتند در مقابل آفتاب در کوچه اي وسيع که قلعه سابق اوغاز را به دو قسمت ميکرد و از مشرق به مغرب امتداد داشت، پشت به ديوار داده و صف درازي را تشکيل داده بودند. ملاحسنقلي نوه اغورلو که پهلوان نيز بود با صداي بلند و همچون رعد خود مي خروشيد و داستان کشته شدن سياوش به دست افراسياب پادشاه توران زمين را با زبان و سر و دست براي مردم بازگو مي کرد که: چون خبر کشته شدن سياوش به زابل رسيد، رستم بر خروشيد و گفت:
...نه توران بمانـم نه افراسياب ز خون شهر توران کنم رود آب
مگر کين آن شـهريار جــوان بخـواهم از آن ترک تيـره روان
چو فـردا برآيد بلنـــد آفتاب من و گرز و ميدان افراســياب
چنانش بکــوبم به گرز گران که پـولاد کوبنـد آهنــــگران ...
هنوز بند آخر تمام نشده بود که صداي الامان هات، الامان هاتزنان و کودکان بلند شد. مردم از جا برخاستند و ملا حسنقلي همچنان شاهنامه بر دست بر سر پا ايستاده بود که ناگاه مشاهده کردند، جوان ترکمني سوار بر اسبي رخش پيکر، شپورمه بر سر و جبه قرمز به بر، چکمه تا ساق پا کشيده، کمر را چون يلان تنگ بربسته، شمشيري حمايل در ميان و خنجري به کمر با هياتي چون سهراب يل وارد اوغاز شد، و چون به مقابل صف مردم رسيد، گفت: سه لامون عليکوم آغاله ر.
مردم به سعادتقلي خان رهبر ايل نگاه کردند تا چگونه پاسخ مي دهد.
سادتقلي خان گفت: عخ ليکه سه لام قارداش، خوش گلدين.
آراز رکاب خالي کرده بر زمين جست، و همچنانکه افسار اسبش را دردست گرفته بود از ابتدا تا انتهاي صف را پيمود و يکايک ريش سفيدان و حاضران را از نظر گذرانيد.
صداي پدرش شاه محمد هنوز در گوشش طنين انداز بود که: «آن کامل مرد تهمتن صولتي که پ.ستين مليله دوزي بر دوش و شاهنامه در دست دارد، پسر عموي تو ملاحسنقلي پهلوان است.»
آراز در اولين ديدار ملاحسنقلي را با آن نشاني که پدرش گفته بود، در کنار سعادتقلي خان شناخته بود، اما بيم داشت که مبادا شخصي ديگري نيز در ميان آنجمع با آن نشانيها باشد، پس بهتر است يکبار تا آخر صف يرود و برگردد که موجب اشتباه نگردد و سرافکندگي و شرمندگي ببار نياورد.
چرا عاقل کند کاري که باز آرد پشيماني
و چون از آن سر به ميان صف بازگشت، در ميان بهت و حيرت مردم، افسار اسب را رها نمود و خود را به ملاحسنقلي انداخت و دست و صورتش را بوسه داد. ملاحسنقلي همچون ديگر مردم مات و مبهوت مانده بود که آراز محمد به اين نکته پي برد و بيدرنگ خود را معرفي کرد و گفت:
من فرزند شاه محمد هستم.
با شنيدن نام شاه محمد اهل قلعه بويژه، اغورلو مييتخاني ها بانگ شيون برداشته، شاه محمد، شاه محمد کردند. زيرا آنها شاه محمد را که از سالها پيش به چنگ ترکمانان افتاده بود، مرده مي پنداشتند.
آراز محمد آنها را از اين گمان خارج ساخت و گفت: شاه محمد زنده است و خدمت يکايک شما سلام و درود فرستاده است.
با شنيدن اين جمله بانگ شادي برخواست.
سعادتقلي خان «عاشق» ها را فراخواند و دستور داد با دهل و سرناي خويش بنوازند و جشن عمومي را اعلام کنند. جوانان دسته دسته برگرد عاشق ها جمع شده در برابر آراز محمد به رقص و پايکوبي و سرودخاني برخاستند.
پيرمردان گفتند: آراز محمد آئينه تمام نمائي از اوغورلو است. بهتر است او را اوغورلو نام نهيم. آراز تشکر کرده گفت: من وصف پهلوانيها و سلحشوريهاي اوغورلو را بارها از پدر شنيده ام، لکن هيچگاه خود را شايسته نام اوغورلو نميدانم. همين نام برايم بهتر است، اگر قرار باشد، سايه اي از اغورلو باشم با اين اسم نيز خواهم بود.
سعادتقلي خان که از بيم جوانان اوغورلو مييتخان هميشه نگران بود، با مشاهده افزوده شدن تهمتن صولتي ديگر بر آن تيره، برنگرانيش افزوده گشت، هرچند کوشيد که ظاهر قضيه را حفظ کند، اما از سيمايش همه چيز هويدا بود، و از همان لحظه به انديشه فرو افتاد.
در بهار سال بعد بود که سعادتقلي خان براي بازديد از نواحي مرزي عازم بيچرانلو و جريستان شده بود، قضا را با گروهي از ترکمنان مواجه شدند که بعضي چادرهاي کردان بيچرانلو را غارت کرده و مال و احشام آنها را به يغما و زن و کودکانشان را به اسارت مي بردند.
سعادتقلي خان دريافت که اين گروه چپاولگر تحت فرمان کدام يک از پهلوانان خود به اين حمله دست زده اند، لذا از دور رهبر ترکمانان را که بر اسبي سفيد سوار بود به آراز محمد نشان داد و گفت اگر او را بکشي، کار بقيه تمام است و آنقدر در حقير شمردن آن سلحشور ترکمن مبالغه نمود که آراز محمد او را به هيچ شمرد، و مهميز بر اسب رخش پيکر خود زده به دنبال ترکمانان پرداخت. ترکمنها با مشاهده سواران کرد، احشام و اسرا را بجا گذاشته رو به فرار نهادند، لکن فرمانده آنان که سخت به خود مغرور بود خيره سري کرد و عنان برگردانيد تا ببيند آيا کسي حريف او خواهد شد؟ آراز سوار بر اسب چون برق جهنده پيش تاخت و چون به نزديک رسيد، آن ترکمن را ملاحظه نمود که چون پاره کوهي برزين اسب جاگرفته و در انتظار اوست. آراز ديد اگر سرعت عمل را از دست دهد اجلش به دست اين ترکمن سر رسيده است لذا بدون تامل همچنانکه اسب مي تاخت، از روي رين برجسته خود را به روي اسب ترکمن انداخت و بر روي اسب با او گلاويز شد و آنچنان حلق او را فشار داد که ميرفت چشمانش از حدقه بيرون آيد. هر دو با همديگر از روي اسب بر زمين غلطيدند و آراز محمد بر روي سينه اش نشست و بدون درنگ خنجر از کمر برکشيد و شکمش را چون کرباس از هم دريد. وقتي از روي تنه بيجان ترکمن بلند شد، مشاهده نمود که حريف چون تکه کوهي بر روي زمين به خون خويش رنگين شده است. آنجا بود که دريافت چه کار خطرناکي انجام داده و اگر کوچکترين فرصتي به حريف مي داد، اکنون بايستي خود بجاي او به خون شناور مي بود. لذا توقف نکرد، سر او را از تن بريد و با همان سرعتي که آمده بود، بازگشت، و چون به سعادتقلي خان رسيد، همان سر را بسوي او پرتاب کرده او را به نفرين و دشنام گرفت. سعادتقلي خان فرار کرده در پشت سواران خود پنهان شد، و مردم به ميانجيگري برخاستند از آن پس که آراز محمد دريافت سعادتقلي خان درپي نابودي او بوده است رابطه خويش را با او قطع کرد و اغورلو مييتخاني ها در برابر سعادتقلي خان صف آرائي کردند که سالها اين وضع داشت[10].
سعادتقلي خان که خود را در فشار ديد به امير حسين خان شجاع الدوله متوسل شد، و از او کمک گرفت.
آراز محمد نيز به ابوالحسن خان پسر شجاع الدله که عليه پدر قيام کرده بود پيوست. و اين دو سالها با همديگر بودند و عرصه را بر امير حسين خان و سعادتقلي خان تنگ کرده بودند.
آراز محمد بعداً با جوانان اوغورلو، از جمله حسن خان[11] و حسين خان و حضرتقلي و ملا حسنقلي بسوي خيوه تاخت و موفق شد پدر و مادر و خواهر و برادرانش صفرنياز و آدينه نياز[12] را از ترکمنستان خارج ساخته و به اوغاز بياورند.
آن سالها که جنگ بين کرد و ترکمن در نواحي مرزي بلا انقطاع بود، آراز محمد تلفات سنگيني به دشمن وارد کرد و سرهاي فراواني از ترکمن ها بريد و به تهران برد.
آن زمان رسم بود هرکس يک سر ترکمن مي بريد به قوچان مي برد و به شجاع الدوله تحويل مي داد و مختصر خلعتي ميگرفت، چون اين سرها يکجا جمع مي شدند شجاع الدوله آنها را به تهران مي فرستاد و در عوض امتيازاتي مي گرفت.
اين زمان ابوالحسن خان پسر اميرحسين خان به فرمان ناصرالدين شاه در تهران يه قتل رسيده بود، آراز محمد نيز بدون اينکه اطاعتي از اميرحسين خان بکند سرهارا به تهران مي برد و تحويل دربار ميداد و به جاي هر سر ده تومان به پول آن زمان مي گرفت.
يکبار به قلعه ترکمانان تاخته بود، هفده نفر از ترکمانان تاخته بود، هفده نفر از ترکمان ها به برج رفته بودند که از خود دفاع نمايند. آراز از برج بالا رفته و سر همگي را يکي بعد از ديگري بريده و پائين انداخته بود. ميرزا خان بگ تنها همکار وي بود سرها را جمع مي کرد و در خورجين مي نهاد. آراز در اين حمله به شدت مجروح شده بود او چنان وحشتي به ترکمنستان انداخته بود، که دشمن فکر تجاوز را از مغز خويش بيرون کرده بود. اينک چنين مرد ناآراني در گورستان قديمي قلعه بيگلر، سالهاست که به آرامي خفته است.
2- جهان پهلوان احمد وفادار، قهرماني از ديار چگنه
جهان پهلوان احمد وفادار که سالها در ميادين کشتي ايران و جهان افتخار آفرين بوده و هست، از خبرسازترين قهرمانان ايران بود که نامش در تمام مجلات و روزنامه ها و رسانه هاي گروهي زبان زد خاص و عام بود. امروز که نشريات آن روزگار را ورق مي زنيم مشاهده مي نماييم که کمتر نشريه ايست که عکس و مطلب از حماسه آفريني هاي وفادار را چاپ نکرده باشد.
وفادار که پدرش از کردان چگني خراسان است، مادرش نيز از کردهاي سلحشور ماميانلو درگز مي باشد. او در سال 1306 خورشيدي در درگز ديده بجهان گشود. از همان دوران شيرخوارگي و کودکي پيدا بود که با چنان برز و بالا و کوپال و يال، در آينده اي نزديک پشت نامدارترين پهلوانان را به خاک خواهد کشيد.
وفادار 21 ساله بود که در سال 1327 با ضربه کردن علي پهلوان مشايخي، توجه پهلوانان خراسان را بخود جلب نموده موجب حيرت همگان شد. در همين سال به سربازي رفت و مورد توجه سروان سخدري که خود از پهلوانان بنام ايران بود، قرار گرفت و به تمرين هاي خود ادامه داد و در نتيجه در تمام رشته هاي کشتي چوخه و آزاد و فرنگي و باستاني بقام قهرماني رسيد. سال بعد در مسابقات کشتي چوخه امام مرشد قوچان که طبق رسوم معمول کردان خراسان همه ساله انجام مي شود، موقعيت خويش را تثبيت نمود.
شرکت جست و با پيروزي بر کربلائي ابراهيم پهلوان نامدار و يکه تاز کردمايوانلو (که چند سال بود مقام پهلواني خراسان را در اختيار داشت) موقعيت و عنوان پهلواني خويش را تثبيت نمود.
وفادار در مسابقات قهرماني کشوري همين سال (1328) که در تهران برگزار شد در رشته هاي فرنگي و سنگين وزن و آزاد و باستاني بمقام قهرماني کشور رسيد. در سال 1329 در کشتي باستاني چهار وزن و در باستاني بي وزن بمقام اول رسيد و شاه بازوبند پهلواني کشور را بر بازوي او بست. (اين دوره از نسابقات در مشهد برگزار شد) در سال 1330 در تمام رشته هاي فرنگي و آزاد و باستاني بمقام قهرماني رسيده، بار ديگر بازوبند پهلواني را ازآن خود ساخت. در سال 1331 تمام پهلوانان معروف از جمله مرحوم تختي و زندي و تيموري را بر زمين زده براي سومين بار شاه مجبور شد بازوبند پهلواني را بر بازوي وفادار ببندد، هرچند که نتوانست مکنونات ضمير را پنهان کند، لذا رو به پهلوانان کرده گفت: چطور نمي توانيد حريف وفادار شويد و او هر سال بازوبند پهلواني را به خراسان مي برد.
وفادار طبق پيماني که از خلوص نيت با امام رضا عليه السلام بسته بود، بازوبند پهلواني را که براي دائم از آن خود ساخته بود، تقديم موزه آستان قدس رضوي نمود و اکنون در آنجا نگهداري مي شود.
پهلوان اين دوره از مسابقات را جالبترين خاطرات خود ميداند و مي گويد:
«بيش از دو هزار نفر از مردم پايتخت، پهلوان تختي را در حالي که روي دست بلند کرده بودند با سلام و صلوات به محوطه دارالفنون که محل برگزاري مراسم پهلواني بود آوردند، که شايد با تشويقهاي آنچناني خود بتوانند روحيه اي به تختي دهند که مرا به زمين بزند و بازوبند پهلواني را نگذارند از تهران خارج شود. شاخه هاي گل و اسکناس هاي رنگارنگ و تشويفهاي جورواجور بود که از مرحوم تختي به عمل مي آمد. اما من کسي را نداشتم، لذا پشت به آن جمعيت کرده، رو بسوي خراسان نمودم و پس از عرض سلامي که از ته قلبم برخاست گفتم يا امام رضا، اي ضامن آهو، تو راضي مشو که من مغلوب اين تهرانيها شوم, من به غيز از تو کسي را ندارم.
لحظه اي بعد با سوت دارو، مسابقه شروع شد و من و مرحوم تختي به هم آويختيم. شرط پيروزي در مسابقات کشتي پهلواني فقط ضربه کردن حريف بود و مدت زمان کشتي 80 دقبقه.
در دقيقه بيست و يکيم بود که تختي را روي سر بلند کرده و يا علي گويان بر زمينش زدم، که بانگ شور و غلغله و آفرين مردم برخاست و همان مردمي که مرحوم تختي را با چنان شور و عشقي به ميدان آورده بودند، ريختند وسط ميدان و مرا بوسيدند و روي دست بلند کردند و تشويقم نمودند.
وفادار در همين سال در مسابقات جهاني 1951 هلسينکي که در کشور فنلاند برگزار شد با پيروزي بر محرم جانداش قهرمان ترکيه و نيز بر قهرمان کشور ژاپن، به قدرتمندترين پهلوان جهان ملقب شد.
سپس بر سر قهرماني اين دوره از مسايقات با قهرمان سنگين وزن روسيه که تقريباً دو برابر وفادار وزن داشت، يعني 160 کيلو بود به مبارزه پرداخت. شوروي ها با وارد کردن چنين غولي به ميدان مسابقات بزرگترين مشکل را براي وفادار ايجاد کرده بودند، همچنانکه چند سال بعد، امريمائي ها با وارد کردن غول ديگري به وزن 175 کيلو گرم به ميدان کشتي سد راه پيشرفت فيلابي شدند. سرانجام اين مسابقه به نفع غول شوروي با امتياز دو بر يک پايان يافت و وفادار بمقام دوم جهان نايل آمد.
در مسابقات سال 1952 در المپياد هلسينکي، دوباره پهلوانان فنلاند و ژاپن را مغلوب کرد و با امتياز به آن غول معروف روس باخت و بازهم دوم شد.
در سال 1954 در مسابقات ژاپن، بر پهلوانان ترکيه و آلمان پيروز شد و با امتياز دو بر يک به آن غول روسيه باخت، اما مردم ژاپن که اين مسابقه را نگاه مي کردند و وفادار و آن غول را همچون فيل و فنجان در کنار همديگر مي ديدند، حق را بجانب وفادار دانسته او را پهلوان اصلي ناميده روي دست بلند کردند و برايش کف زدند و بهمين مناسبت عکس پهلوان وفادار را روي بشقابهاي چيني خود نقش نمودند و بدين ترتيب وفادار مردي از سرزمين ايران در سرزمين آفتاب گل کرد و در قلب آنان قرار گرفت و به عنوان سنبلي از شخصيتملي ايرانيان معرفي گرديد که:
هنر نزد ايرانيان است و بس که شير ژيان را ندانند مگس
وفادار سال هاي بعد يکبار در آلمان و سه بار در ترکيه به مقام قهرماني بين المللي دست يافت. يکبار نيز در سنگين وزن در هندوستان و چهار بار نيز در پاکستان بمقام قهرماني رسيد.
در سال 1967 در مسابقات جهاني گورتاناي فنلاند بمقام سوم رسيد. پهلوان دو ديپلم کشتي از کشور فنلاند دارد که فاصله زماني آن دو مدرک 17 سال است (1967-1951).
وفادار در حال حاضر نيز چون پارچه کوهي است که تکان دادنش کار حضرت فيل است. در بهار سال جاري (1362) که بهمراه حاج آقاي شيخو از کردان ماميانلو و آقاي وفادار به باشگاه راه آهن مشهد رفتيم به حقيقت دريافتيم که هنوز لا اقل در ايران مرد ميدان دار وفادار پيدا نمي شود.
هرکس او را ببيند، قهرمانان معروف شاهنامه را بخاطر مي آورد و بخود مي گويد: اين سام نريمان و يا زال زر است.
وفادار هم مانند تمام کردان خراسان شيعه مذهب است و سخت به دين و آئين و آداب و رسوم ايلي خويش پاي بند. هنگام کشتي گرفتن، آنگاه که زمان بلند کردن حريف فرا رسد، از ته قلب نعره يا علي مي کشد، و گاهي نيز «يا ابالفضل» مي گويد و هماورد خويش را بر زمين ميزند.
مجله اطلاعات هفتگي سال 1333 بمناسبت مسابقات توکيو در ژاپن نوشت: «وفادار مثل همه پهلوانان قديم وقتي کشتي ميگيرد، صداي يا علي، يا ابوالفضل او قطع نميشود ... بمحض اينکه يک ايراني مشغول کشتي ميشد، وفادار پشت سرهم يا علي و يا ابوالفضل مي گفت.
موقعي که زندي با حريف فنلاندي خود کشتي مي گرفت، وفادار بلند بلند مي گفت: يا علي نگذار اين لامذهب باعث شکست ايرانيها شود، يا علي مگذار ما چند نفر مسلمان ميان اين لامذهبان شکست بخوريم.»
پهلواناني نظير وفادار اگر در کشورهاي ديگر بودند، مورد تقدير و احترام قرار مي گرفتند و از وجود ايشان در جهت آموزش به نسل جوان بهره ها مي گرفتند، اما در ايران نه تنها چنين نشد، بلکه رژيم پهلوي از آنجا که عادت به تجاوز به حقوق انسانها داشت از تجاوز به حقوق وي نيز صرفنظر ننمود، و اقدامات و شکايتها و مکاتبات در اين زمينه نيز اثري نبخشيد.
وفادار از تمام خصايل نيک پهلواني باستان برخوردار و بسيار متواضع و بي آلايش است. از شهادت مرحوم تختي بسيار متاثر است و مي گويد: پس از شهادت آن مرحوم، هيچ نمازي نخواندم مگر آنکه در تعقيب آن بر تختي درود و رحمت فرستادم.
3- پرفسور صادقي (چگني)
روز 23 فروردين 1362 که قسمتي از اين کتاب از زير چاپ خارج شده بود، فرصتي دست داد که به حضور آقاي حسن صادقي پدر دانشمند آقاي پرفسور حسين صادقي شرفياب شده مطالبي را از ايشان سوال نمايم.
آقاي صادقي با بزرگواري و خوشروئي تمام حقير را پذيرفتند. سخن را از قوچان و چگنه آغاز کرديم.
بيان داشت: اولين کسي که در قوچان مدرسه ملي داير کرد که هنوز در مشهد وجود نداشت، يکنفر از ترکهاي مهاجر عشق آباد بود که از روسيه به ايران آمده بود. نامش بخشعلي و داراي مدرک ديپلم از عشق آباد بود. بخشعلي با برادرش که او نيز آموزگار بود، فداکاري بسياري معمول داشت و در مدت سه سال که مدرسه اش داير بود، با عشق زايد الوصفي که بکارش داشت به پيشرفت قابل توجهي در باسواد ساختن کودکان قوچان نايل آمد. حدود 110 نفر بوديم که در اين مدرسه درس مي خوانديم.
برنامه درسي سخت و فشرده بود بطوريکه در سال سوم کسر متعارفي را نيز تمام کرديم. به ورزش نيز علاقه شاياني داشت، بارفيکس و پارالل و ژيمناستيک و مشق نظامي با اسلحه هاي چوبي که ساخته بود از جمله مواد درسي ورزش بود. علاوه بر اين کارها طبابت هم ميکرد و بدون اينکه از کسي پول بگيرد مريض ها را معاينه مي نمود و نسخه مي نوشت، مريض هاي سخت را در هنگام کلاس نيز معاينه مي نمود. مردم قوچان او را سخت دوست داشتند. در اين هنگام بود که رئيس فرهنگ خراسان بخشعلي را معزول و دبستان ملي او را از هم پاشيد و آنجا را مدرسه دولتي کرد و بخشعلي را به مشهد احضار نمود که در آنجا به کار تدريس اشتغال ورزد، لکن بخشعلي که به قوچان علاقه و دلبستگي شديدي پيدا کرده بود، از رفتن به مشهد خودداري نمود.
معلمي که از مشهد فرستاده بودند آدم شيرگي و بي عرضه اي بود که بچه ها اعتصاب کردند و در خيابانهاي قوچان راه افتاده سرود و شعارهاي تندي عليه وي مي خواندند، ميز و نيمکت ها را شکستند و به دار الحکومه رفته بست نشستند، حاکم قوچان در اين زمان يکي از شازده هاي قاجار بود. فراشان حکومت بما حمله کرده عده اي را کتکاري نموده بقيه فرار کردند. سرانجام فرهنگ خراسان مجبور شد شخص ديگري از روحانيون را که صدر زنجاني نام داشت به قوچان بفرستند. صدر زنجاني آدم باسواد و با کفايتي بود و او موفق شد دبستان دولتي قوچان را داير کند. برادر صدر نيز معلم قرآن و خط بود.
دبستان بخشعلي «دبستان احمدي قوچان» نام داشت، و منظور از احمدي شخص احمد شاه بود. بخشعلي ناگزير با ياس و سرخوردگي مجبور به بازگشت به عشق آباد شد و بعداً روسها او را بجرم اينکه براي ايران جاسوسي ميکند، ترورش کرند.
دبستان بعدي که در قوچان داير شد، دبستان مهرداد بود. که ساختمان آنرا براي پادگان، ماژور اسماعيل خان به دستور کلنل پسيان ساخته بود که پس از کشته شدن کلنل در قوچان، دبستان دولتي به آنجا انتقال يافت و من در آنجا نيز درس خواندم.
پدرم ميرزا حسين صادقي فرزند حسن خان بگ فرزند آقا ابراهيم چگني بود. از خط زيبائي برخوردار بود و شعر نيز مي سرود. سه نسخه قرآن به خط زيباي نسخ که ترجمه آن به خط نستعليق بود نوشت.
ما در چگنه پائين که مرکز بخش است سکونت داشتيم. پسرم حسين (پرفسور صادقي) که در سال 1308 در چگنه متولد شد، تا کلاس پنجم ابتدائي در چگنه تحصيل نمود و سپس ششم و سيکل اول را در قوچان گذرانيد و ديپلم را در مشهد گرفت و سپس وارد دانشکده پزشکي دانشگاه تهران شد و در سال 1329 به وسيله دولت وقت براي ادامه تحصيل به خارج اعزام شد و هفت سال در سويس ادامه تحصيل در رشته پزشکي نموده دانشنامه خود را دريافت داشت. سپس برايم نوشت که هنوز معلوماتم آنقدرها نيست که بتوانم براي هم ميهنانم خدمتگزار خوبي باشم، اجازه دهيد براي گذراندن دوره تخصص به آمريکا بروم.
چهار سال نيز در فيلادلفياي آمريکا دوره جراحي عمومي را گذرانيد و سپس سه سال ديگر هم مشغول تحصيل در رشته جراحي قلب شد و در سانفرانسيسکو موفق به اخذ مدرک جراحي شده از آنجا به سويس بازگشت و در سمت معاونت جراحي قلب در شهر لوزان مشغول خدمت شد، اما چون علاقه شديدي به ايران و بويژه مشهد داشت، در سال 1340 به ميهن بازگشت و يکسال در مشهد به خدمت پرداخت، لکن از آنجا که در ايران وسيله جراحي قلب باز فراهم نبود، که هنوز هم نيست ناگزير يکسال در بيمارستان آمريکائي به جراحي عمومي پرداخت و سرانجام چون امکانات براي انجام خدمت فراهم نبود، مجبور به بازگشت به سويس شد و در آنجا رياست بخش جراحي قلب و استادي دانشگاه را به وي دادند. شکايتي هم به شاه نوشت که چرا بايد اين مملکت اينقدر عقب مانده باشد و پولهاي بيکران آن به مصارف بيهوده برسد و امکان خدمت يک پزشک در ايران فراهم نشود، پاسخي نشنيد. من نيز تلگرافي به شاه کردم بي نتيجه ماند.
پس از پيروزي انقلاب، براي معاينه و معالجه امام خميني به ايران آمد، اما به آقاي دکتر زرگر وزير بهداري فرموده بودند که امکانات بازگشت پرفسور را به ايران فراهم کنند، لکن نامبرده پاسخ داده بود چون کار ايشان اکيپي و گروهي است و مستلزم لوازم و امکانات سنگيني است در شرايط فعلي مقدور نيست. در زمان استانداري آقاي طاهر احمدزاده بود که به خراسان آمد و مورد استقبال قرار گرفت و پزشکان مشهد را جمع کرد که در مشهد براي پياده کردن بخش جراحي قلب اقداماتي معمول دارند و عده اي از پزشکان برجسته را به سويس بفرستند که خود وي همه نوع کمک مادي و معنوي را برايشان بکار خواهد برد. بدنبال اين مذاکرات يک گروه شش نفري از پزشکان مشهد به سويس رفتند، لکن بعدها عللي پيش آمد که کار اين گروه نا موفق ماند. اما پرفسور دست از کوشش در جهت هم ميهنان خويش برنداشت و بيشتر ايرانياني که براي معالجه به خارج ميرفتند به ايشان مراجعه مي کردند، سرانجام سر و صداي مردم و دولت سويس درآمد که صادقي بيمارستانهاي سويس را تبديل به بيمارستانهاي ايراني نموده است. لذا دولت سويس با پرفسور وارد مذاکره شد و قرار بر اين شد که نامبرده فقط سالي پنجاه نفر از ايرانيان را که حالشان وخيم باشد ويزيت و معالجه نمايد و با اين حال بيماران ايراني در هر فرصتي به ايشان مراجعه نموده در هتل ها و در منازل خصوصي تحت معاينه و معالجه قرار مي گيرند.
از آقاي حسن صادقي سئال شد چند فرزند داريد؟ چنين پاسخ داد:
1- حسين صادقي که شرح حالش گذشت.
2- علي صادقي داراي دکترا در فيزيک و اتم.
3- حبيب صادقي متخصص کشاورزي و دامداري که مدت چهار سال در مغرب (مراکش) بود و اکنون در کانادا است.
4- محمود صادقي آرشيتکت که امنون در الجزيره است.
5- محسن صادقي متخصص در رشته کامپيوتر که در سويس است.
6- محمدرضا صادقي فوق دکترا در روانشناسي باليني که استاد دانشگاه مشهد است.
7- پروين صادقي ليسانسيه در ادبيات و داراي ديپلم زبان از فرانسه و سويس که خانه داري مي کند.
8- بتول صادقي که او نيز خانه دار است و همسر آقاي دکتر ملکي است.
در اينجا با کسب اجازه از حضور آقاي صادقي مرخص شده با آرزوي سلامتي و موفقيت براي وي و فرزندانش در جهت خدمت به بني نوع بشر مزاحمت را کم کردم.
ناگفته نماند که بخش چگنه بيش از صد روستا دارد که بيشتر آنها به ترکي سخن مي گويند. روستاهائي که به کردي سخن مي گويند و اکثراً توپکانلو هستند عبارتند از:
کلاته مه لو، مه شکانلو، گلشن آباد، خه لانلو، وآبروان دهنه شور.
چگني هاي ترک زبان نيز در اين روستاها ساکن اند:
چگنه پائين که مرکز بخش چگنه است و بيش از هزار خانوار جمعيت دارد.
چگنه بالا، بيش آقاج، بورسلان، حسن آباد، سلطان ميدان، ساقي بيگ، نوسرا، خواجه آباد، ينگجه، آق قايه، بشکن، سوله، عشق آباد، کوه سخت، بيدخان، قزل آقور، بابا بهلول، حاجي آباد، گل بين، وانيچکان، قزل قلعه، زيک، شيخ مصطفي، قهقه، خاييسک، طالبي، اميرآباد، تيران، کلاته ميدان (سوختانلوها) و ...
منبع: حرکت تاريخي کرد به خراسان، کليم الله توحدي، چاپ دانشگاه فردوسي مشهد. 1364
[1] چگني منسوب به چگنه است و چه گه نه به گله اي از بز و گوسفند گفته ميشود که هر چهار و پنج و ده راسي از آن متعلق به يک خانواده باشد، يعني گله اي متعلق به خرده پا ها و کوخ نشينان. احتمالاً کردهاي چگنه از اين جهت به اين صفت نامبردار شده اند که مانند کردهاي ديگر از گله هاي فراوان گوسفند برخوردار نبوده اند.
پس از ورود به خراسان نيز با اينکه امراي آن در شهر مشهد حکومت داشتند و اسکان يافتند ولي توده چگني ها در منطقه ي کنوني چگنه که به «سرولايت» نيز معروف بوده در کنار چشمه سارها و اولنگ زارها براي تعليف احشام و اغنام خويش استقرار يافتند، کردهاي چگنه ي خراسان جزو « چامشگزک» که امروز زعفرانلو خوانده مي شوند نيستند.
[2] منسوب به تکله بن هزار سف حاکم کرد لرستان که به دستهلاکو خان مغول کشته شد. «تکلو» ي ترکمن منسوب به «تکه» است که يکي از تيره هاي ترکمن مي باشد.
[3] حسينعلي سلطان بعنوان گروگان مامور به توقف در دربار شاه عباس شد و در سال 999 قمري به اتهام چشم ناپاکي در حرم شاه به قتل رسيد.
[4] بيرامعلي سلطان چگني که پس از کشته شدن برادرش حسنعلي خان بدست ازبکان در بسطام در سال 1006 به حکومت بسطام منصوب شد، و در سال 1012 به جکومت نواحي مرو و ياري برادرش مامور گرديد، در اواخر سلطنت شاه عباس نيز حاکم ديلمان و گيلان بود.
[5] کردهاي چگني ساکن قزوين که آنها نيز به زيان ترکي سخن مي گويند در زمان ناصرالدين شاه يک فوج سوار آماده به خدمت داشتند و فرماندهان آنها نصرتالملوک و سرهنگ صادق خان بودند.
[6] قبر شاه محمد و پسرش محمد در گورستان قلعه بيگلر در سال 1362 که جاده اوغاز به کهنه اوغاز کشيده شد بوسيله جهاد سازنگي از بين رفت و خاکستر اين سلحشوران مصالح ساختمان جاده سازي گرديد.
[7] از اغورلو نيز سه پسر بنامهاي علي، آقا محمد و آقا بالي بجا ماند که در کليشه قباله در صفحه بعد مشهود است.
[8] بخاو که به کردي سندف sendef گويند حلقه هاي آهنين و زنجيرواري است که يکسرش حلقه و سر ديگرش قفلي قطور است که پاي اسب را با آن بهم ميبستند.
[9] اين رديابها و خبرگان را «سه ئيس sais» مي نامند.
[10] سعادتقلي خان چندين بار دست به قتل و تخريب منازل اوغورلو مييخاني ها زد. شاه محمد پسر آراز محمد ميخواست به تهران برود شکايت کند سعادتقلي خان فرستاد از بين راه او را گرفته و آوردند و عصب پايش را قطع کردند. اوغورلوها سرانجام به «بيواره» کوچيدند و چندي بعد بازگشتند، و چند سالي در اوغاز بودند، سرانجام شاه محمد مجبور به مهاجرت به نوخندان درگز شد که اولادش اکنون در آنجا مي باشند. بقيه اوغورلو مييتخاني ها که که در اوغاز ماندند هيچگاه از مخالفت با خان ها دست برنداشتند و در اين رهگذر صدمات و لطمات فراواني را متحمل شدند.
[11] حسين خان از جمله سواران ممتازي بود که چند بار براي بردن سرهاي ترکمانان به تهران از سوي امير حسين خان اعزان شد. يکبار نيز به اسارت ترکمن ها افتاد، لکن با چالاکي خاصي که داشت از دشت تکمران شيروان فرار کرد و جان سالم بدر برد.
[12] اولاد آدينه نياز و صفرنياز، اکنون در روستاي «ته وه ر» از توابع بجنورد مي باشند، ته وه ر در دامنه کوه سالوک قرار دارد.
۱- بخش دوره چگنی از شهرستان خرم آباد استان لرستان.
۲- آبادی چگنی کش از دهستان شیروان بخش مرکزی شهرستان بروجرد استان لرستان.
۳- آبادی چگنی از دهستان لومار بخش شیروان شهرستان شیروان و چرداول استان ایلام.
۴- آبادی چگنی سفلی از دهستان سنجابی بخش کوزران شهرستان کرمانشاه استان کرمانشاه.
۵- آبادی چگنی علیا از دهستان سنجابی بخش کوزران شهرستان کرمانشاه استان کرمانشاه.
۶- آبادی اعراب چگینی از دهستان پاسخن از بخش مرکزی شهرستان داراب استان فارس.
۷- آبادی چکنه علیا از دهستان سرولایت بخش سرولایت شهرستان نیشابور استان خراسان رضوی.
۸- شهر چکنه از بخش سرولایت شهرستان نیشابور استان خراسان رضوی.
۹- آبادی چگینی از دهستان احمدآباد بخش مرکزی شهرستان نظرآباد استان تهران.
منبع: سرشماری عمومی نفوس و مسکن سال ۱۳۸۵
شعر دوست بزرگوارم احد چگینی را که امروز در وبلاگ قرار دادند را در این پست قرار میدم. من هم حس مشترکی با احد چگینی دارم.
ما از تبار کوهیم ما از نژاد عصیان
یاغی هر چه دستور عاصی هر چه فرمان
سیلی و تازیانه تبعید و کوچ و تبعیض
از تیغ شاه عباس(۱) تا چکمه رضاخان
فرزند قرنها کوچ از ذهن خرم آباد
تا سرزمین قزوین تا شاهرود و لوشان(۲)
جامانده یادگاریم در دوره چگینی(۳)
بر طاق پل شکسته (۴)در ذهن رود کشکان(۵)
جد بزرگم آنجا پای بلوط پیری
باصد کمانچه اندوه تنهاست زیر باران
وقتی چهارصد سال(۶) از خانه دور باشی
دیگر نمی شناسد حتی ترا بیابان
آری چهار قرن است بر لب رسیده جانم
در غربت و غریبی از دوری عزیزان
عابد(۷) بیار باخود یک مشت خاک دوره
تاکه نماز خوانم بر تربت لرستان
۱)اولین تبعید چگینی ها به قزوین در دوره شاه عباس صفویه انجام شده است
۲) تبعید گاه چگینی های قزوین
۳)خواستگاه ایل چگنی
۴)پلی تاریخی در منطقه چگنی لرستان که قدمتی هزاران ساله دارد
۵)رودی در منطقه چگنی لرستان
۶)چگینی ها چهار قرن است در قزوین ساکن هستند
۷)منظوردوست عزیزم عابد میرزاییان چگنی شاعر لرستانیست که در خصوص چگینی های قزوین چنین سروده است: و نیم مصرع شعرم همیشه غمگین است/ چرا که نیمه جانم غریب قزوین است
خیلی خوشحالم که برادان با ذوقم مطالب زیبایی را در مورد سرزمین پدری می نگارند تا در تاریخ ایل چگنی به ثبت برسد. با اجازه آقا مهدی مطلب ایشان را هم به شعر احد چگینی اضافه میکنم و در ادامه میاورم
تقدیم به جناب آقای احد چگنی و تمام چگنی های دور از لرستان
کوه یافته

ما این جا شاهد هستیم که همه روزه «کشکان» [1] در نای تمام ناله هایش -حتی در قحط سال امسال- همه روزه با پنهان شدن خورشید در پس «کُر به ایی» [2] و «یافته» [3] فرزندان غربیش را «می لاؤانند» [4] ؛ و دست به پیشانی نظاره گر دور دستهاست.
ما اینجا می بینیم که «یافته» این عروس قشنگ و سنگین، هر روز از غم غربت فرزندانش از دل و جان «هوره» [5] می خواند. بارها شنیده ایم پژواک صدای چوپانانی را که در تنگ «گلیج» [6] این گونه بانگ «علیسونه» [7] سر داده :
نمئ ری دو خاطرم نه همه وختئ رَتی ؤ نِیای دِه کُنج دلم یه داغ سختئ [8]
چـئ کـنم چـئ نـکنم جام تَنگلاته دوســـه کَم دو پَــر شــؤ سـیم اَنـگلاته [9]
هر روز صدای برادران «ستره» پوشت را می شنوم که با ناله های سوزناک «کمانچه» به «اسبئ کو» این مادر سپیدموی من و تو گله می کنند که چرا «هرور» [10] اندگی سر خم نمی کند تا آن مسافر غریب برای دیدار یار از ستیغ قله اش بگذرد و به سراب دوره بیاید:
ائ هرورئ سر بچمو بگوآرم یه دوس نازک دلئ ده دوره دارم [11]
اینجا گاهی وقت ها اسبئ کو هم از فرط دلتنگی شما، با ساکنانش قهر می کند:
ای هرور تا او هرور تا تنگ مرو ابئ کو اؤرئ گرت چی زن قهرو [12]
بارها تمام سنگ های «پاپیل» [13] کشکان و «طاق پیل» [14] اشکسه را دیده ام که تسبیح در مشت برای بازگشت مسافرشان «چـِل سرو» [15] می گیرند:
تو دیر مه دیر وه دیریت قسم آگر دیری کتیسه جسه ام [16]
هر بهاران بارها لاله های سر به زیر و شقایق های دلسوخته ی سرزمین تان را دیده ام که مویه کنان چشم به «مله شبانان» دوخته اند، من ناله های «رفتخان» ، «نایه کش» و «چنگایی» [18] و ... را شنیده ام که قبل از پیوستن به «گِلال» [17] و «کشکان» سراغ فرزندان غریبستانی شان را می گیرند.
هنوز شوق زنان «گلونی» [19] پوش دیارمان را می بینم که پس از تولد نوزادان شان بی صبرانه آنها را روی دست گرفته و برای آگاهی از چند و چون بازگشت مسافر غریب شان فال «تری تری تـِرالی» [20] می گیرند.
هنوز برادران شیرت را می بینم که هر روز پتک به دوش به پیشواز آفتاب می روند و نان شان را از دل سنگ های «اسبئ کو» در می آورند تا «یافته» شرمسار همت و حمیت شان باشد، آری صدای تیشه های فرهاد گونه شان هنوز پس از قرن ها چشم انتظار وصال شیرینی غریب است.
هنوز هم مادران مان با گلونی های رنگارنگ شان برنو بر دوش پسران می اندازند و آواز سید بیارم [21] سر می دهند و برای مان اسب خیال زین می کنند:
سید بیارم سید بیارم جفتئ دسمال حریر اسب خیال زین کنم سیت حا بؤری راه دیر [22]
تا چشم به راه امروز و فردا نباشیم و این راه دور را لااقل در قلب هایمان برش دهیم
امشؤ چارده شؤه برف و بارو یـه مجؤ نشسئمه دس وه زونی چش وه رَه امرو ؤ صؤ [23]
و قزوین به خرم آباد را با ساقه ها ی درختان انار و چنار ، پل بزنیم تا برادرهایمان از روی آن بگذرند و به دیدار سرزمین اجدادی شان بیایند:
پیلئ بستم، پیلئ بستم چو چنار شلت انار برارم زیه وه سرش سرکرده سئصد سوار [24]
همیشه به یادتان بوده و خواهیم بود و برای تان از «مله شبانان» تا «سراب دوره» و «ویسیان» و «تنگ تیر» [25] را با شقایق های سرخ فام آذین بسته ایم.
یا علی مدد
مهدی ویس کرمی
13/5/87
لرستان - خرم آباد
پانوشت ها :
[1] : نام رودخانه ای در بخش چگنی، که یکی از سرشاخه های اصلی رود کرخه است
[2] و [3] : نام دو قله ی شکوهمند سفیدکوه یا اسبئ کو لرستان
[4] : با گریه و مویه عزیزی را یاد کردن
[5] : از غمسرودهای رایج در غرب ایران
[6] : تنگه ای در سفیدکوه، محل سقوط هواپیمای توپولف در بهمن 80
[7] : علیدوستی، نام ردیفی ازموسیقی آوازی لری
[8] : معنی بیت: هیچگاه از خاطرم نمیروی چرا که با رفتنت داغ سنگینی بر کنج دلم گذاشته ای.
[9] : معنی بیت: خدایا در این تنگنا چه کنم چرا که یار دیرینم منتظر و چشم به راه من است.
[10] : نام تنگه ای دیگر در سفیدکوه
[11] معنی بیت : ای «هـِرور» سرت را خم کن تا برای دیدار یارم در «دوره» از تو عبور کنم.
[12] معنی بیت: از تنگه ی هرور تا تنگه ی «مرو»، تمام سفیدکوه را مانند زنی که قهر کرده باشد، ابر فرا گرفته است.
[13] و [14] : نام دو پل باشکوه مربوط به زمان ساسانیان، اولی در منطقه ی چگنی و دومی در شهر خرم آباد
[15] : نوعی فال رایج در لرستان
[16] :معنی بیت: تو دور و من از تو دورتر، به دوریت سوگند که آتش در تنم انداخته ای
[17] :رودخانه ی خرم آباد که در منطقه ی ویسیان به کشکان می پیوندد
[18] : نام سه سراب در منطقه ی چگنی
[19] : سربندی ابریشمین که زنان لر به سر می بندند
[20] : نام فالی مخصوص در لرستان که به وسیله ی نوزادن انجام می شود بدین ترتیب که نوزاد را روی دست می گیرند و این اشعار را خطاب به نوزاد می خوانند: تَری تَری ترالی / بچه امسال و پاری / خَوَر دِه حونه خدا داری / ار فلونی امرو میا / پا راسِت ورداری.. بدین معنا که : تو نوزادی هستی که تازه از آن دنیا آمده ای و از خانه ی خدا اطلاع داری اگر فلانی (نام مسافر) امروز می آید پای راستت را از زمین بلند کن..
[21] : از ابیات شادیانه که اکثراً زنان لر در عروسی ها می خوانند.
[22] معنی بیت: دو دستمال حریر برای رقصیدنت می آورم و برایت اسب خیال زین می کنم چرا که راه دوری را در پیش داری
[23] معنی بیت : امشب چهاردهمین شبی است که بی امان برف و باران می بارد، و ما دست به زانو چشم به راه امروز و فردا هستیم
[24] : با چوب درختان انار و چنار پلی ساخته ام، برادرم سردار سیصد سوار تا از رویش بگذرد.
[25] : مله شبانان گردنه ای در بخش چگنی در کنار جاده ی خرم آباد به کوهدشت / ویسیان: محل سکونت دو طایفه ی ویسکرم و شه کرم چگنی / تنگ تیر نام تنگه ای مشرف به رود کشکان در جاده ی خرم آباد به اندیمشک
توضیح: قطعاً ترجمه ی فارسی ابیات لری به اندازه ی متن لری آنها رسا نیست، لکن برای فهم دیگر هموطنان مجبور به ترجمه ی آنها بودیم
چگني: يکي از طوايف کرد (فرهنگ بوره که يي، ص ۳۴۵). از ايلهاي کرد که شاه اسماعيل به آنان امارت و الکاداد در خراسان- قوچان- سرولايت- نيشابور- مرو و غيره (ايلها و طايفه هاي عشايري کرد، ص ۱۵). عده اي از اين ايل در دره شاهرود مستقرند و به کشت برنج و گندم روزگار مي گذرانند (ايلها و طايفه هاي عشايري کرد ايران، ص ۴۳). چگني از طوايف کرد که به طارم و قاقزان و رودبار و الموت و کوهپايه هاي پشکلدره در زمان صفويان و افشاريان کوچ داده شده اند (ايلها و طايفه هاي عشايري کرد ايران، ص ۲۷) تيره هاي چگني عبارتند از: بهاري وند – بابايي – پيرمردوند – کلوند – گودرزوند – مختاروند – نظامي وند – رشوند – ميرخواند – پاچناري – پيرقلي وند – گوگير – مال امير – که در روستاهاي اقبال – قاقزان – طارم – قزوين – سکونت دارند. جمعيت چگني ها در حدود نهصد تا يک هزار خانوار است (ايلها و طايفه هاي عشايري کرد ايران، ص ۲۷).
چگني = چگنه لو: حدود ۲۰خانواده از اکراد چگني را که در سرولايت نيشابور بوده اند، در زمان قاجاريه به نوخندان برده اند (ايلها و طايفه هاي عشايري کرد ايران، ص ۸۳).
چگني: نام يکي از بخشهاي قديم غربي شهرستان خرم آباد (تاريخ خوزستان سيد محمدعلي امام).
چگني: از طوايف کرد قريب سه هزار خانواري هستند در سفيد رود و تنگ گاوشمار و رودخانه کشکان و رود خرم آباد و کوه مله شوانان سکونت دارند هزار و پانصد خانواري هم در اطراف قزوين هستند سيصد خانواري هم در لواي کرکوک و سليمانيه سيارند سيصد خانواري هم به ميان قشقايي رفته سکونت دارند. اين قبيله غير از چگني جزو همه وندند ( تاريخ کرد و کردستان، ج 1، ص ۸۷).
چگني: از طوايف قبيله اي عامله لر (سفرنامه مسيو چريکف، ص ۴۵). لرچگيني از اويماق قزلباش اند (تاريخ عالم آراي عباسي، ج ۳، ص ۷۹۳).
چگني: از تيره هاي ايل قشقايي در فارس مي باشند (فارسنامه ناصري، گفتار دوم، ص ۱۵۸۲).
چگني: از طوايف کرد که در عهد شاه عباس بزرگ به اين حدود کوچ داده شده اند. گروه زيادي از چگني ها در دهات دهستان هاي اقبال – قاقزان و تارم براي تمام سال ساکن هستند و تعدادي از آنها نيز ييلاق و قشلاق مي کنند و تيره هاي مختلف طايفه به نامهاي زير معروفند: بهاريوند – بابائي – پاپائي – پيرمردوند – پير کليوند – ميرخواند – پاچناري – خرکاني – درويشوند – کل وند – گوگر – گودرزوند – مال امير – مختاروند – نظامي وند (دکتر پرويز ورجاوند، سرزمين قزوين، تهران، انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، ص ۴۵۶).
چگني (طايفه): از طوايف ايل ايتوند مي باشد که در لرستان سکونت دارند. (ايرانشهر، ص ۱۴۰).
چگني (ايل): از ايلات لر زبان لرستان (دانشنامه جهان اسلام، ج 5، ص ۱۴۴).
چگيني (طايفه): از طوايف ساکن در قزوين و گيلان (سرشماري اجتماعي اقتصادي عشاير کوچنده، ۱۳۷۷، ص ۳۲).
چگيني: از تيره هاي عمله ايل قشقايي (سيه چادرها، ص ۱۷۲).
چگيني: از خاندانهاي ساکن در چالوس (دفتر تلفن چالوس, ص ۸).
چگيني: در دوره فرمانروايي آقا محمدخان قاجار از خرم آباد و فارس به قزوين و پيرامون آن آمده اند (محمدعلي خان رشوند – مجمل رشوند، ص ۲۰).
چگيني: از خاندانهاي ساکن در اراک (ياد نياکان، ص ۳۰).
مرجع: نامنامه ايلات و عشاير و طوايف (ايران تاريخي و فرهنگي)، تاليف منوچهر ستوده، ناشر: مرکز دائره المعارف بزرگ اسلامي (بخش کتابخانه)، چاپ اول ۱۳۸۵

برای دیدن بزرگتر نقشه بر روی لینک زیر کلیک کنید.
در تاريخ 14 خرداد 1387 به همراه يکي از دوستان به سمت خرم آباد حرکت کرديم. تقريباً ساعت 5:30 بامداد از تهران خارج شديم. در سر راه در قم صبحانه صرف و مقداري قيسي براي راه خريداري کرده و مستقيماً به سمت خرم آباد ادامه مسير داديم. در بدو ورود به خرم آباد و در ميدان شقايق يکي از دوستان عزير آقاي فرزاد شرفي (از طايفه شرف چگني) را ملاقات کردم. پس ار گشتي کوتاه در شهر، به منزل آقاي شرفي رفتيم، پس از معرفي و بحث هاي کوتاهي درباره چگني ها و طبق صحبتهاي قبلي انجام شده با فرزاد، شجره نامه شرف چگني به من نشان داده شد. در اين شجره نامه نسب احمد بيگ (پدر شرف) به شاه شجاع الدين خورشيد مي رسد. نهار را ميهمان خانواده شرفي بوديم. پس از نهار براي ديدن منطقه چگني به راه افتاديم. پس از گشتي در شهر از سمت فرودگاه خرم آباد و جاده پاي سفيد کوه، به سمت سراب دوره (مرکز بخش چگني) به راه افتاديم. مناظر زيباي منطقه مرا مجذوب خود کرده بود و احساس تعلق به درختان بلوط سراسر وجودم را فراگرفته بود. مدام شعر دوست عزيزم احد چگيني در ذهنم مرور مي شد.
سلام شاپور خواست!
مرا به ياد مي آوري؟
...
نه بزهاي کوهي،
نه بلوطهاي وحشي،
نه کپکهاي «تنگه هرو»
و حتي اداره ثبت احوال اين شهر
نام مرا به ياد نمي آورند.
......
به سراب دوره رسيديم. با ديدن نام چگني بر سر در بخشداري هيجان زده شده و مشتاقانه و با افتخار در کنار تابلو عکسي به يادگار گرفتم. هم تباري که در حال بيل زدن پياده رو بود با تعجب مرا نگاه ميکرد و از شوق من حيرت زده شده بود. به سمت او رفتم و خود را معرفي کردم. مرد مهربان که با تکه کلام دايي جان مرا خطاب قرار مي داد به من خوش آمد گفت و از کار من (پيگيري تهيه شجره نامه چگني ها) خوشحال به نظر مي رسيد. توضيحاتي درباره منطقه به من داد و آدرس پل شکسته را که در 10 کيلومتري سراب دوره واقع شده است را به من داد.
پل شکسته يادگاري تاريخي از فرهنگ ايرانيان. بسيار زيبا و با شکوه. عکسي به يادگار در کنار گذرگاه اجداديم انداخته و به سمت روستاهاي منطقه چگني به راه افتاديم. ابتدا به «ميرزاوند چگه» در شرق سراب دوره رفتيم. گندمزارهاي وسيع که درختان بلوط درون گندمزار ها ابهت خاصي به اين منطقه در دامنه سفيد کوه داده است.
در اين روستا و در آن ساعت همه مشغول کار بودند و فرصت نشد با کسي صحبت کنيم. در پمپ بنزين با دو نفر از روستاي ميرزاوند صحبت کردم و شجره نامه تهيه شده را به ايشان نشان دادم. ايشان ضمن معرفي روستايي به قول خودشان شناسنامه چگني ها را دارند برايم آرزوي موفقيت کردند.
توقفگاه بعدي، روستاي سبزوار است (روستاي طايفه سبزوار) که من خود از اين تيره هستم. در پوست خود نمي گنجم اجداد من در ميان اين کوه ها زندگي مي کردند. احساس تعلق به اين مردم سراسر وجودم را فرا گرفته. با همه سلام و عليک ميکنم. در پر پيچ و خم دوره به چم ديوان با پيرمردي صحبت مبکنم و آدرس روستاي سبزوار را از او مي پرسم. جاي زيبايي است، درختان بلوط کوه ها را پوشانده اند. در اين منطقه کشت برنج انجام مي شود! برنج چگني!
به جاده خرم آباد، انديمشک وراد مي شويم و به سمت خرم آباد حرکت مي کنيم. به تابلوي سبزوار مي رسيم. به سمت سبزوار مي رويم. شلوغ است گويا فردي از طايفه بهرامي چگني فوت کرده است و در مسجد روستا مجلس يادبودي براي ايشان ترتيب داده شده است. از دور به تماشاي چگني ها نشسته ام. آرام به سمت گروهي از چگني ها که در حال صحبت هستند مي روم. خود را معرفي مي کنم. « من کسري چگيني هستم از فرزندان سبزوار که 300 سال پيش به اراک تبعيد شده ام» گويا نام قزوين براي ايشان آشنا تر است و تصور مي کنند من از چگيني هاي استان قزوين هستم. توضيحات بيشتري ميدهم « سبزوار پسري به نام نصير داشته که به اراک تبعيد شده است و من از نسل ايشان هستم» آنها را به ديدن شجره نامه که در ماشين است دعوت مي کنم. با ديدن شجره نامه و افراد آشنا در آن صحبت آغاز مي شود. يکي که بيش از همه با من به زبان لري صحبت مي کرد ضمن معرفي خود از فرزندان مراد (پسر احمد بيگ) دو نفر ديگر که يکي از طايفه ميرزاوند و ديگري از طايفه سبزوار بود را دايي هاي خود معرفي ميکرد (مادر احمد بيگ خواهر سبزوار، ميرزا، بداق و شه کرم بوده است). همگي ضمن اظهار علاقه درباره افرادي که در اين زمينه مي توانند کمک کنند بحث مي کردند. از ايشان درباره روستاي بداق مي پرسم که ايشان ضمن خالي بودن روستاي مذکور اعلام کردند کليه سکنه اين روستا به شهر رفته اند. با رد و بدل شدن شماره تلفن گقتار ما به پايان رسيد و ضمن گرفتن عکسي به يادگار به سمت خرم آباد به راه افتاديم.
در راه بازگشت به خرم آباد، فرزاد با من تماس گرفت و گفت عموي ايشان که اطلاعات فراواني از ايل چگني دارد در منزل ايشان است و منتظر ماست. به سمت منزل آقاي شرفي مي رويم. در بدو ورود آقاي شرفي بزرگ در حال نوشتن شجره نامه طايفه شرف براي من است. گويا ايشان مدت زيادي است که بر روي شجره نامه و اطلاعات در حال تحقيق هستند و کتابي آماده چاپ کرده اند. در پي سلام و عليک، پاي صحبت ايشان مي نشينيم. اطلاعات ارزنده اي ارائه ميکنند. در پي صحبت من اطلاعاتي از بخشي از ايل چگني که به اراک تبعيد شده اند و من از عموي بزرگم (حبيب الله خان چگيني) کسب کرده ام ارائه مي کنم. پس از حدود 2 ساعت صحبت آقاي شرفي به سمت خانه خود مي رود. ما شب را در منزل آقاي شرفي سپري کرديم. خانواده اي بسيار با محبت که ما را شرمنده محبت خود کردند. پس از شام صحبتها با فرزاد و محمد ادامه پيدا کرد. محمد 14 ساله اطلاعات بسيار خوبي از لرستان، تارخ و موسيقي لرستان دارد که من را شگفت زده کرد. ايشان ضمن هديه دادن دو کاست موسيقي لري به من در خصوص موسيقي لرستان با من صحبت کرد و چند شعر لري را براي من تشريح کرد. قرار ما فردا صبح ساعت 8 و بازديد از شهر خرم آباد بود و بدين ترتيب صحبتها به پايان رسيد. صبح ساعت 8 صبح پس از صرف صبحانه، خداحافظي و گرفتن عکسي به يادگار، به همره فرزاد به درون شهر رفتيم. دوازده برجي اولين جايي بود که براي ديدن رفتيم که متاسفانه تعطيل بود و نتوانسيم از درون قلعه بازديد کنيم. در پي تعطيل بودن قلعه تصميم بر بازديد از مقبره شاه شجاع الدين خورشيد و مقبره حيات الغيب گرفتيم.
به سمت روستاي شهنشاه که محل دفن شجاع الدين خورشيد سر سلسله اتابکان لر است به راه افتاديم. مقبره در کنار کاروانسرايي قرار دارد ضمن بازديد از مقبره و کاروانسرا از قبور کهن قبرستان نيز عکسي هايي بر مي دارم. درخت کهني که در اين منطقه قرار دارد از زماني که بزرگان روستا به ياد دارند به همين شکل است.
به سمت مقبره حيات الغيب راه مي افتيم. پس از ويسيان و در روستاي قالبي اين مقبره قرار دارد. تمام توجه من به سنگ قبرها است و شايد براي هدفم (تکميل شجره نامه چگني ها) به دنبال اسامي آشنا مي گردم. بخصوص بسيار علاقه مندي که قبور شه کرم و ويس کرم که در اين قبرستان قرار دارند و عکس آنها را در وبلاگ دوست عزيزم مهدي ويسکرمي ديده بودم از نزديک ببينم. از اسامي آشنا قبر پاپا از طايفه ويسکرمي است. قبور اکثراً متعلقند به طوايف ويسکرمي، شاکرمي، حيات الغيبي. حدود 2 ساعت به بررسي قبور پرداختم. صرف نهار آخرين گام قبل از بازگشت به تهران است. پس از صرف نهار به سمت خرم آباد به راه مي افتيم. پس از خداحافظي با فرزاد به سمت تهران حرکت کرديم.
فعلاً خداحافظ لرستان. من باز ميگردم بار ديگر.
و بزودی شجره نامه طوايف شرف شاکرمی ميرزاوند بداق و سبزواری تکميل خواهد شد. در ضمن اميدوارم بزودی سرنخ هايی از رابطه نسبی چگينی های قزوين با چگنی های منطقه بدست آيد.
نسخه جدید شجره نامه که شامل طایفه ویسکرمی نیز میشود در لینک زیر قرار دارد. این شجره نامه با همت دوست عزیرم آقای مهدی ویسکرمی تکمیل شده است. با تشکر فراوان از زحمات بی دریغ ایشان.
نکته: فرمت شجره نامه ورد می باشد و در باز کردن آن به نکات اشاراه شده در پست "شجره نامه بهار ۱۳۸۷" دقت بفرمایید.
به زودی با همکاری دوستانم آقایان مصطفی شاکرمی و ادریس اسدالهی شجره نامه تکمیل تر و در اختیار قرار خواهد گرفت.
http://k.chegini.googlepages.com/ftkhordad1387.doc
شجره نامه با فرمت عکس نیز در لینک زیر قابل دسترس است.
چگنی در هزاره ی سوم قبل از میلاد
پیش از ظهور دولت ماد بزرگترین امپراطوری جهان باستان، سلسله ی شاهان ایلام باستان بر بخش بزرگی که لرستان تا بوشهر امروزی را در بر می گرفته است، فرمان می رانده اند. ظهور فرمانروایی شاهان ایلام باستان به هزاره ی سوم یعنی 2500 سال پیش از میلاد مسیح می رسد که شامل سلسله های: «شاه آوان»، شاهان «سیماشکی» و «نایب الحکومه ی بزرگ» می شوند.
پژوهش های به عمل آمده نشان گر این است که مقر فرمانروایی شاهان «سیماش» یا «سیماشکی» نقطه ای از قلمرو ایلام بوده که در غرب خرم آباد امروزی قرار داشته است، به نظر نگارنده «سیماش» یا «سیماشکی» یعنی پایتخت نخستین شاهان ایلام باستان (سلسله ی ایگه ها لیکان) در منطقه ی چگنی قرار داشته که این اظهار نظر متکی بر قرائن ذیل است:
1- یکی از دهستان های بخش چگنی به نام «سماق» تحریف شده ی کلمه ی «سیماک» بازمانده از دو واژه ی «سیماش» یا «سیماشکی» ایلام باستان است.
2- مرکز بخش چگنی امروز «دوره» Dura نام دارد که یادآور واژه ی Dur به معنای: کاخ و شهر ایلام باستان است و نام «دور-اون-تاش= dur un tash» ایلامی شاهدی بر این ادعاست. «دوران تاش» در زبان ایلام باستان «اون تاش» است که احتمالاً بازمانده ی آن تپه ی ورودی شهر سراب دوره «چغادرویشان» می باشد؛ هر چند این تپه هنوز کاوش نشده ولی آثار مشهود به دست آمده نشان گر آن است که دژ عظیمی با موقعیت جغرافیایی خاص در روزگار خود بوده است.
3- علاوه بر موارد فوق اسامی خاص جغرافیایی در منطقه ی چگنی رد پای تاریخی خود را تا روزگار ایلام باستان نشان می دهد. از جمله «کشکان»، «نای کش» و «کش ماهور» که هر یک به نوبه ی خود نام «کش کوشا» فرمانروای ایلامی را تداعی می کنند.
تحقیق و پژوهش: فرامرز درویشی
کارشناس ادبیات فارسی
منابع و مآخذ:
- نشریه ی لرستان شناسی، سال 1 ، شماره ی 3 و 4 ، پاییز و زمستان 76
- تاریخ ایلام، پیر آمیه، ترجمه شیرین بیانی
- امپراطوری ایلام، اثر والتر هینتس
با تبریک سال نو به تمامی دوستان عزیز آخرین نسخه از شجره نامه چگینی ها را در این پست قرار میدهم. این نسخه رو با نرم افزار ورد می توانید باز کنید. به زودی شجره نامه را با همکاری دوستانم آقایان مهدی ویسکرمی و شاهین چگینی تکمیل و در اختیار می گذارم.
http://k.chegini.googlepages.com/familytree.doc
پا نویس۱: برای مشاهده شجره نامه در ورد باید فونت نازنین بر روی سیستم شما وجود داشته باشد.
پا نویس ۲: دو روش برای دیدن فایل وجود دارد
الف) بر روی لینک کلیک راست کنید و گزینه Save target as را انتخاب کرده و پس از دانلود شدن فایل آنرا در نرم افزار Microsoft office word باز کنید. لازم به ذکر است در این حالت و برای مشاهده اسامی باید بزرگنمایی را در نرم افزار تنظیم نمایید (در حدود ۴۰۰ درصد)
ب) بر روی لینک کلیک چپ کنید تا صفحه در محیط Internet explorer باز شود. (ممکن است در این مرحله صفحه ای باز شود. در این حالت گزینه open را انتخاب کنید) پس از باز شدن صفحه و در حالت اولیه نمای شجره نامه در ۱۰۰ درصد تنظیم شده است و اسامی بعلت ریز بودن قابل مشاهده نمی باشند. برای بزرگنمایی بیشتر لازم است دکمه کنترل (Ctrl) را بر روی کیبورد رایانه پایین نگه داشته و چرخ موس خود را به سمت بالا بچرخانید تا بزرگنمایی به اندازه ای شود که اسامی قابل مشاهده شوند.

در این پست مطلبی درباره نسب نامه نویسی قرار میدم. امیدوارم که در راه تدوین نسب نامه کمکی به دوستان بشود.
افتخار به نياكان و پيشينيان و سعي در حفظ هرآنچه كه ما را به نوعي مرتبط با گذشته خانوادگي مان مي كند , يك حس طبيعي و موثر درشناسايي و حفظ فرهنگ و هويت قومي است . در واقع هويت امروزي ما بر اساس كمك و معاونت اجدادمان و بر اساس داشته هاي به ارث رسيده از آنها طي قرون متمادي , شكل گرفته است و بر همين اساس هر خانواده تاريخ مربوط به خودش را دارد.
علم انساب و شجره نامه شناسي يكي از شاخه هاي تاریخ نگاري محلي مي باشد كه از گذشته دور در كشور ما وجود داشته و علما و دانشمندان زيادي از طريق روشهاي خاص خود سعي نموده اند كه تاريخچه و شرح حال خاندانهاي مختلف را شناسايي و به رشته تحرير درآورند.اين رشته بعدها تطورات زيادي يافت و به شاخه هاي متعددي مانند علم انساب كه دربردارنده نسب قبايل و سلسله هاي محلي است , علم حديث كه دربرگيرنده زندگينامه محدثان است , مزارات كه در خصوص مدفن بزرگان است , تذكره ها و ... تقسيم گشت كه از موضوع بحث ما خارج است.
امروزه بر خلاف گذشته كه فقط شجره نامه خاندانهاي مشهور و ثروتمند مورد علاقه بود, برخي از مورخين علاقه مند به محلي نگاري در پي روشهايي هستند كه از طريق آن بتوان اطلاعات مربوط به خانواده هاي مختلف را جمع آوري كرده و در يك آرشيو اختصاصي نگهداري نمود. شكي نيست كه چنين آرشيو هايي براي بررسي ريشه هاي فرهنگي يك جامعه و كالبد شكافي برخي از عادات اجتماعي اقوام به چه ميزان داراي اهميت بوده و مورخين را به نتايج جالب توجهي مي رساند. نمونه چنين كاري از سالها قبل در برخي از كشورهاي اروپايي شروع گشته است.آنها مراكزي را تحت عنوان
F.R.C (Family records center) تشكيل داده و همه خانواده ها را تشويق به نگهداري اسناد خانوادگي خودشان در اين مراكز مي كنند.
در كشور ما نيز از دير باز علم انساب در بين برخي از علما وجود داشته و براساس آنها شجره نامه امامزادگان و حتي سادات معاصر را تعيين مي نمايند. اما قبل ازپرداختن به روشها ناگزير از بيان دو ضرورت اساسي در اين راه هستم. يكي صبر و استقامتي است كه پويندگان اين راه و محققان مي بايست واجد آن باشند و ضرورت دوم كه به نظر نگارنده بسيار مهم و اساسي است همانا توليد احساسي مشابه احساس تحقيق شوندگان است . به مفهوم ديگر ممكن است كه در طول تحقيق و جستجو به مواردي از رفتار و عادات گذشتگانمان برخورد كنيم كه ما را شوكه كرده و به تعجب وادارد. به همين لحاظ مي بايست اين توانايي و حس را در وجودمان ايجاد كنيم كه تا حد ممكن خود را هم عصر نياكانمان فرض كرده و سعي كنيم مقتضيات زمان و مكاني كه اجدادمان را به چنين عملكردهاي شگرفي واداشته است درك كنيم.
_ اولين قدم براي جمع آوري اطلاعات انجام مصاحبه است كه از آن به عنوان تاريخ شفاهي (Oral History ) ياد مي كنند. به اين منظور مي بايست با همه اعضاي خانواده در مورد گذشتگان و نياكانمان مصاحبه كرده و طي اين گفتگو , كه حتما آنرا ضبط و ثبت مي كنيم , سعي نماييم كه همه اطلاعات ممكن را از طريق گفتگو با آنها به دست آوريم . از هيچ نكته اي نبايد چشم پوشي كرده و همواره اين مسئله را در نظر داشته باشيد كه طي اين مرحله به تفسير و يا گزينش مطالب نپردازيد و سعي كنيد تا حد ممكن كليه اظهار نظرها را جمع آوري كرده تا بعدا در مراحل بعد به كمك اسناد و مدارك راهنما و روشهاي علمي آنها را پالايش كنيم.
_ سپس سعي نماييد كليه القاب و عناوين و هرآنچه را كه به نوعي تداعي كننده شاخصه هاي خاندان شما هستند , جمع آوري كنيد . توجه نماييد كه اين القاب و عناوين مبين دلايل محبوبيت , موفقيت , كاميابي و يا ناكامي خانواده شما هستند . اگر در اين راه به القاب يا اسامي غير معمول برخورد كرديد آنها را كم اهميت در نظر نگرفته و در صدد حذف آنها نباشيد . به ياد داشته باشيد كه اكثر پدربزرگها و مادر بزرگهاي ما تا همين اواخر بي سواد بودند و شايد حيرت ما از برخورد با اين عناوين غير معمول ناشي از اين دليل باشد.
_ در مرحله بعد كليه افسانه هاي قديمي و داستانها و اشعار محلي را كه مربوط به خانواده شما مي شود جمع آوري كنيد. شايد بپرسيد كه ارزش اين مجموعه در يك كار علمي تا چه حد است؟ بايد گفت كه اكثر داستانها و افسانه ها و حتي اشعار و دوبيتي هاي محلي براساس حوادث واقعي كه زماني اتفاق افتاده است شكل گرفته اند و تنها گذر زمان و قوه تخيل اجدادمان بوده كه آنها را تذيين كرده و پيرايه بسته است . البته ذكر اين نكته كوتاه ضروري است كه در ادامه راه مي بايست اين داستانها به كمك ديگر اسناد پالايش گردد.
_ آلبومهاي خانوادگي يكي ديگر از مهمترين منابعي است كه كمك فرآواني در روشن شدن تاريخ خانواده و شناسايي اجدادمان مي كند. هرچند صنعت عكاسي از دوران ناصرالدين شاه وارد ايران شد ولي برخي از خانواده هاي مشهور از نقاشان زمان خود براي ترسيم تصاويرشان كمك مي گرفتند و به همين لحاظ شايد بتوان مجموعه اي از عكسهاي خانوادگي تشكيل داد.
_ اگر در خانواده كتب قديمي بخصوص كتب ديني مقدس مانند قرآن داريد , آنها را نگهداري و بررسي كنيد. از قديم در خانواده هاي ايراني مرسوم بوده كه اطلاعات مربوط به خانواده را در پشت جلد قرآن يادداشت مي كردند. برخي از مهمترين اطلاعاتي كه از اين طريق مي توانيد به دست آوريد شامل تاريخ ولادت و مرگ اشخاص , قسم نامه ها و امان نامه ها , عهدنامه هاي خصوصي , وقف نامه ها , نذورات و ... مي باشد . مشاهده مي فرماييد كه چه اطلاعات ذيقيمتي را از اين طريق مي توانيد به دست آوريد.
_ هر چند كه ممكن است به مذاقتان خوش نيايد , ولي حتما قسمتي از برنامه شما اين باشد كه سري به گورستان بزنيد تا هم فاتحه اي نثار روح گذشتگانتان كرده و هم اطلاعاتي از آنجا جمع آوري كنيد. بخصوص اگر خانواده شما در نقطه خاصي مانند امامزاده يا زيارتگاه ديگري داراي مقبره خصوصي باشند. گاهي اطلاعات درج شده بر روي سنگ قبرها مي توانند بسيار كارگشا باشند و از آنها مي توان به مانند سندي براي تاريخ تولد و مرگ , نام پدر و مادر و اجداد , علت مرگ و... استفاده نمود
_ به عنوان آخرين و مهمترين توصيه هر آنچه را كه فكر مي كنيد به نوعي با تاريخ اجداد شما در ارتباط باشد حفظ كنيد اين اسناد ممكن است شامل مواردي چون تكه هاي روزنامه , آگهي هاي تبريك و تسليت , مدارك تحصيلي و اجازه اجتهاد , قباله هاي ازدواج و اسناد خريد و فروش , خاطرات و وقايع نگاشتها , برات ها و حواله جات , القاب و علائم نظامي , اسناد انجمن هاي قديمي , دوبيتي ها و اشعار محلي دست نويس , اشيا و ابزاري مانند شمشير و خنجر كه بر روي آنها تاريخ و يا نوشته اي حك شده است و .... باشد.
فايل شجره نامه را كه تكميل تر شده به فرمت MS VISIO در آدرس زیر قرار دادم.
http://rapidshare.com/files/81356344/chegini_family_tree.rar.html
مطلب جالبی رو در وبلاگ آقای مهدی ویس کرمی دیدم که مناسب دیدم در اینجا قرار بدم (با تشکر بسیار از آقای مهدی ویس کرمی) :
در 50 کیلومتری جنوب خرم آباد در بخش ویسیان و روستای قالبی قبرستانی کهن واقع گردیده است که در گویش مردم منطقه «درگُمه = درب گنبد» و یا قبرستان «حیاغؤ= حیات الغیب» نامیده میشود در کنار این قبرستان دوگنبد تاریخی وجود دارد که یکی متعلق به حیات الغیب است که از اعقاب امام موسی کاظم می باشد؛ تیره ای از سادات چگنی خود را از نسل این امامزاده می دانند (همچنین سادات حیات الغیبی ایلام) و به خدمت زوار این مقبره کمر بسته اند.
این امامزاده در بین بزرگان طوایف ویسکرم و شاکرم از حرمت خاصی برخوردار است و از سوگندان رایج در منطقه « وِه حیاغؤ قسم» می باشد.
این بنا به دستور محمود میرزای قاجاردر سال 1243(ه.ق) تعمیر شده و تاریخ این مرمت بر سنگی نگاشته شده است. و برابر شجره نامه ای که در کتاب تحفه الازهار آمده کنیه وی ابوالقاسم و نامش محمد ذکر شده و در پایان شجره نیز چنین آمده است: «یعرف ابی الحیات الغیب و کان من العلما وقبره فی لرستان» (ایزدپناه، 1376).
اما در کنارگنبد حیات الغیب گنبد کوچکتری وجود دارد که به مقبره الیاس معروف است احتمالا این مقبره نیز همزمان با مرمت گنبد حیات الغیب ترمیم شده است. در گویش عوام صاحب این مقبره را «اَلاس کچل» می نامند.
احتمال می رود که این مقبره آرامگاه «شهاب الدین الیاس لنبکی» از اتابکان لر کوچک باشد. چنانکه در تاریخ گزیده حمدالله مستوفی از شکست و مرگ این اتابک لر در محل و تاریخی که با محل مذکور مطابقت دارد یاد می کند. (ایزدپناه، 1376).
مقبره جمال الدین خضر در گورستان خضر خرم آباد، فلک الدین در روستای فلک الدین خرم آباد ، شجاع الدین خورشید در گوشه شئنشاه و.... همگی از اتابکان لر هستند که مدفون در این دیارند و مزارشان به صورت بقاع متبرکه زیارتگاه مردم است.
گنبد کوچکتر (سمت راست تصویر) مقبره الیاس و گنبد بزرگتر گنبد حیات الغیب



از قبور کهنی که در گورستان حیات الغیب وجود دارد مزار « ویسکرم» متوفی به سال 1193 قمری و پدرش «شاکرم» فرزند قرأ حسن چگنی متوفی به سال 1195 از سران طایفه بزرگ چگنی می باشند.
با استفاده از: ايزدپناه حميد، آثار تاریخی و باستانی لرستان، جلد ۲، تهران،انتشارات انجمن آثار و مفاخر فرهنگي، 1376.
شجره نامه چگینی های استان مرکزی که پس از تبعید از لرستان در منطقه ای در نزدیکی اراک ساکن شدند بصوت فایل ورد در آدرس زیر قابل دسترسی است.
http://momupload.com/files/66096/chegini_family_tree.doc.html
ضمن تشکر بسیار از آقای والی زاده در گردآوری مطلب ذیل لازم است به حضور بخشی از ایل چگنی در استان مرکزی و در منطقه ای بنام شرا نیز اشاره کنم. که در پست های بعدی مطالب بیشتری در این مورد به اطلاع خواهم رساند.
درباره ایل چگنی
نام ایل " چگنی" به املاء مختلف در کتب ضبط شده است. به غیر از املاء معروف که در گویش افراد این طایفه هم رایج است در کتاب زبده ی تاریخ کرد وکردستان به نقل از دایره المعارف اسلام با فتح «چ» آمده است : عشایر اصلی کرد ایران سه گروهند : سیاه منصور، چگنی و زنگنه !۱ « درهمین کتاب در جایی دیگر عنوان « جنگنی» ذکر شده است2 در کتاب « مردم شناسی ایران » نوشته هانری فیلد نام این قبیله « چگینی» آمده است3 مولف کتاب لرهای ایران نیز همین املاء را با کسر «چ» ضبط کرده است ( چگینی)4 اگرچه همو املاء صحیح چگنی را هم به کاربرده است5 دکتر طبیبی نیز در کتاب مبانی جامعه شناسی و مردم شناسی ایلات و عشایر ایران املای معروف "چگنی" را به برده است.6 وهمین نام را دکتر پرویز ورجاوند در شرح پراکندگی این طایفه در سرزمین قزوین بکار گرفته است7
در کتاب عالم آرای عباسی حرف گاف به ک تبدیل شده و به شکل چکنی برمی خوریم8 مولف شرف نامه هم نام این طایفه را به همین ترتیب یعنی "چکنی" آورده است 9 در پاره ای منابع نیز "چه کنی" یا "جه کنی" آمده ا که باز صورتی از خوانش" چکنی" هستند.
ریشه :
متاسفانه وجه التسمیه ایل چگنی همچون بسیاری از طوایف دیگر چندان روشن نبوده و عقاید گاها شگفتی در مورد آن گفته شده است. گ ب. آکوپف (هاکوبیان) و م. ا. حصــارک در کتاب « کردان گوران » چگنی را از طایفه لولیان جدا ندانسته و گفته اند «دیدگاه های مربوط به نقش عنصر هندی در پیدایش قومی کردن نخست وامدار هستی داشتن ( نخستینه لولی ) در میان آن هاست که پیدایش شان را از هند می شمارند در این زمینه همان ساختن زبان کردی و زبان لولی کاری ناب بی همتا و بی پیشینه است دراین زمینه چگنی که نام آن به tsigan وابسته می شود در جای نخست است ! 11« اگرچه آقای ایزدی مترجم کتاب بر این ادعا حاشیه زده و نوشته اند : «tsigan در روسی و واژه های هم آوای آن در زبان های آلمانی و مجاری و چند زبان دیگر به معنای لولی است. از آن جا که در کتاب نام چگنی با tsigan همبر گردیده است مترجم هم خود این واژه را آورده است واین پندار در او پیدا شده که در زبان لولی ها و یک یا چند زبان هندی نوین و باستانی هم باید لولی نامی هم آوای tsigan داشته باشد».12 البته مترجم معلوم نکرده اند هم آوایی دلیل همانندی نیست و این ادعا چندان قابل دفاع و استناد نیست، اگرچه حداقل از اندکی شناخت از زبان های باستانی بهره برده است چراکه ما در وجه التسمیه این ایل با ادعاهایی به مراتب ساده انگارانه تر و بی بهره از کاوش علمی هم مواجه هستیم نظیر آنچه که حجت اله حیدری در کتاب تبارشناسی لرستان آورده اند ایشان پس از ذکر قول یکی از معمرین این ایل به نام حاج صید نازار میرزاوند مبنی بر این که چگنی ها در اصل ترک بوده اند و از آذربایجان به لرســــتان آمده اند ( شاهد : وجود کلمه ترکی «قره» در نام یکی از اجداد این ایل ! ) چنین نتیجه گرفته اند که لابد : «چگنی ها از چچن ها گرفته شده اند زیرا کلمه و چچن با هم همخوانی دارند وانگهی چچن هم آریایی هستند !13» گذشته از این ادعای ضعیف نظر دیگر همان گونه که در همین کتاب هم آمده است آن که کلمه چگنی از ریشه چگه که چشمه ایست در دامنه سفیدکوه ــ محل اسکان طوایف چگنی ــ گرفته شده است و گویا روستایی به همین نام «چگه» نیز در همان منطقه وجود دارد این نظر مورد وثوق افراد مختلفی از همین طایفه است.
در کتاب دقایق الحقایق چگن نامی ترکی است به معنی چکن یا چگین که نوعی از زرکش دوزی و بخیه دوزی است چنانچه در شعری آمده است
خروس وار سحرخیز باش تا سروتن
تباج لعل و قبای چگن بیارا یی
دکتر امان الهی بهاروند نیز نوشته اند : ظاهرا نام چگنی مشتق از نام چگن است که در منطقه میرزاوند قرار دارد10
پراکندگی جغرافیایی :
چگنی ها در حال حاضر به طور عمده در لرستان حدفاصل شهرهای خرم آباد و کوهدشت دربخشی به همین نام زندگی می کنند اما گروه های زیادی از آنها در استان های دیگر و به ویژه در استان قزوین به سر می برند در خارج از کشور گروه های عمده ای از آنها در شهرهای عراق به ویژه بغداد زندگی کرده و احفادی از آنها در کشورهای هند و افغانستان وجود دارد که وابستگی طایفه ای و زبانی خود را از دست داده اند در ذیل به بررسی دقیق تر ایل جاهای چگنی پرداخته می شود :
¯ در لرستان :
مردوخ ناحیه آنها را سفید رود و تنگ گاو شمار و رودخانه کشکان و رود خرم آباد و کوه مله شوانان می داند14 طبیبی آنها ساکنین مناطق شمالی لرستان می داند15 هنری فیلد منطقه آنها را بین خرم آباد و رود کشفان ( کشکان) می داند در پای کوه سفید زندگی می کنند16 مولف ناشناخته کتاب جغرافیای لرستان محدوده زیست آنها را جلگه تشکن می داند که ابتدای آن از تنگ گاو شمار است و انتهای آن تنگ کلهر است به طول هشت فرسخ 17 فرهنگ جغرافیایی ایران منطقه چگنی را در 36 هزار گزی خرم آباد ذکر کرده و آورده است این بخش از سه دهستان دوره، ناوه کش و سماق تشکیل یافته است18
¯ در استان قزوین :
طوایف عمده ای از چگنی ها در زمان شاه عباس صفوی و سپس در ادوار بعدی به ویژه در زمان آغامحمدخان به حدود قزوین کوچ داده شده اند. مولف کتاب سرزمین قزوین در مورد اقامتگاه های اصلی این ایل می نویسد : گروه زیادی از چگینی ها در دهات دهستان های اقبال ، قاقزان و تارم و برای تمام سال ساکن هستند و تعدادی از آنها نیز ییلاق و قشلاق می کنند. ییلاق آنها در حدود ریحان دره ، خرکان، چشمه کره و کوه های ملاسوره قاقزان است و قشلاق این مردم پیرامون اورگن معلم خانی ، قراتیکان، پاچنار، جن دره و حدود خاگینه تارم و زرین خانه کنار رودخانه شاهرود است.19
مولف کتاب زبده تاریخ کرد وکردستان قشلاق آنها را در تارم در دره شاهرود و قزل اوزن و ییلاق آنها را در تپه های جنوب غربی این دره ها بین جاده قزوین ــ منجیل و جاده قزوین ، سیاه دهن و سلطانیه ذکر می کند 20
¯ استان آذربایجان :
شرف نامه گواهی می دهد که تیره هایی از این قبیله حداقل در دوره هایی در آذربایجان بوده است : « عشایر چگنی ... از آنجا که رئیسی کارآمد و لایق داشتند در میان عراق و آذربایجان پراکنده شدند»21
¯ استان کرمانشاه :
کریم سنجابی در کتاب خاطرات علی اکبرخان سردار مقتدر سنجانی به نام « ایل سنجابی » و تهاجمات ملی ایران » به کرار از دهکده چگنی نام می برد : « حسن خان بخت یار بنیان گذار اصلی ایل سنجابی در اوایل قاجاریه املاک مختلفی از جمله دهکده چگنی و چهار دهکده خورنه و دهات بابان و کوزران و بند ار را میخرد (ص48) این املاک به ویژه روستای چگنی موروثی قاسم خان سردار ناصر و علی اکبر سردار می شوند (ص159) در جایی دیگر از این کتاب محل اصلی جنگ سنجابی با روس ها را در قریه چگنی می داند22
¯ در استان فارس :
در حوالی شیراز سکونت دارند؛ این گروه به همراهی هشت تیره دیگر شامل چلبی، پیریاپی، کافروشی، رشه وند،رمه وند، صفره وند، صوفیه وند و سینــه به سر به نام همه وند یا احمد وند شــــناخته مـــی شوند23 تیره هایی نیز میان ایل قشقایی و به ویژه در نواحی سیمرم هستند جغرافیای سیاسی کیهان نیز سکونت طایفه چگنی در حوالی سیمرم و در میان ایل قشقایی را تاکید می کند24
همچنین چگنی یکی از یازده تیره اصلی ساکن در شهرستان فراشبند واقع در جنوب غربی استان فارس است.
¯ استان ایلام :
گروه های مختلفی در بخش سرابله و شهر ایلام هستند، اینان علاوه بر پیوستگی جغرافیایی عده ای هستند که به همراهی والیان به آن منطق رفته اند.
¯ در عراق :
مردوخ آنها را ساکن در استان کرکوک و سلیمانیه می داند.25 بسیاری هم در بغداد هستند و نگارنده در سفرهایی که به عراق داشته است خود با آنها برخورد داشته است. مولف کتاب کردان گوران نیز تیره های چگنی را درآمیخته با ایل زنگنه و از ساکنین ولایت کرکوک می داند.
¯ در هند و افغانستان :
در دوره شاه طهماسب صفوی (984-930 ﻫ.ق ) به لحاظ تعدی حکام بسیاری از این طایفه از بین رفت، از میان افراد بازمانده آنگونه که در شرف نامه آمده است پانصد نفر از رجال برجسته و زبده آنها از خط خراسان روی به هندوستان نهادند و در هرات در دستگاه قزاق خان تکلو زندگی کردند و تحت حمایت او در منطقه ای به نام غرجستان بین هرات و کابل اقامت گزیدند.26
مذهب :
همه تیره و طوایف چگنی در ایران اقامت دارند شیعه اثنی عشر هستند اما تیره هایی که در کرکوک و سلیمانیه اقامت دارند سنی مذهب و شافعی هستند27
زبان :
زبان اصلی مردم چگنی لری است، از مهاجرین آنها که در قزوین زندگی می کنند ضمن حفظ اصالت زبان تاریخی خود به زبان ترکی به عنوان زبان دوم تکلم می کنند، آنها که در عراق هستند عموما زبانشان به کردی تغییر یافته است، چگنی های ساکن استان ایلام نیز عموما به کردی ایلامی سخن می گویند اگرچه معمرین هنوز زبان مادری خود را نیز به کار می برند در استان فارس نیز اصولا لهجه لری به گویش اصلی خود از بین رفته است.
جمعیت :
در گزارشی که در مهرماه 1306 ﻫ . ق توسط حوزه حکومتی لرستان و بروجرد در مورد وضعیت کل الوار لرستان تهیه و به وزارت داخله ارسال شده است جمعیت طایفه چگنی قریب به دو هزار خانوار یا شش هزار نفر تخمین زده شده است28 راولینسون در سفرنامه خود نامی از این طایفه نمی برد اما معلوم است که جمعیت آن را داخل جمعیت 8000 خانواری بالاگریوه و عمله حساب کرده است. هانری فیلد در مردم شناسی ایران به نقل از ویلسون تعداد چگنی ها را 2 هزار خانوار ذکر می کند29 در کتاب خطی جغرافیای لرستان جمعیت این طایفه 1600 خانوار ذکر شده است30 که پس از بیراوند، دلفان، طرهان، سلسله وسگوند ششمین ایل بزرگ لرستان بوده است که اگر طولابی ها و شیراوندها ( جمعا 400 خانوار ) را به آنها اضافه کنیم همان دو هزار خانوار استخراج می شود. فرهنگ جغرافیایی ایران جمعیت بخش چگنی را 11500 تن با احتساب طولابی ها، شاهیوند و سادات حیات الغیب می داند.در گزارش "جغرافیای لرستان" که قبل از کودتای 1299خورشیدی توسط میرزا محمودخان کمالوند تهیه شده چگنی ها را به دو شعبه طهماسب خانی و حاتم خانی تقسیم کرده و جمعیت گروه نخست را شش هزار و نفوس گروه دوم را 3400 نفر برآورد کرده استکه این آمار با گزارش 1306 ه.ش تفاوت آشکار دارد (رک . فصلنامه یافته نو ؛شماره 7و8؛ جغرافیای لرستان؛ سید یدالله ستوده) . در غیر لرستان جمعیت چگنی ساکن قزوین 800 تا 1000 خانوار ذکر شده31 و همان جا به نقل از جغرافیای نظامی ایران آمده است که تعداد آنها در قزوین 1500 خانوار است32 میرزا ابراهیم نامی که در سالهای 1276 و 1277 هجری قمری به استرآباد ، مازندران، گیلان و قزوین مسافرت نموده و سفرنامه استرآباد و مازندران و گیلان را نوشته است در باره طایفه چگنی می نویسد : چگنی در عهد آقامحمد شاه مغفور از خرم آباد فیلی خودشان آمدند، 850 خانوارند که سرکرده ایشان باقرخان با برادرش خان بابا است33
در مورد تیره های دیگر چگنی ، جمعیت آنها که به میان ایل قشقایی رفته اند 300 خانوار ذکر شده است جغرافیای سیاسی کیهان (ص82) نیز همین تعداد (300 خانوار) را در میان ایل قشقایی تایید می کند. چگنی هایی که در عراق ساکنند جمعیت شان در سلیمانیه 300 خانوار برآورد شده است و در جایی دیگر به همراه بقیه طوایف همه وند جمعا 1480 خانوار34 در زمان صفویه نیز آن گونه که شرف نامه و عالم آرای عباسی آورده اند حمعیت زیادی از آنها در خراسان بوده و حداقل پانصد خانوار از بزرگان و زبدگان آنها به هرات و هند کوچ کرده است.
آیا چگنی ها کرد هستند؟
در بسیاری از منابع کردی نام ایل چگنی در دایره اکراد ذکر شده و نژاد آنها را کرد دانسته اند، مردوخ کردستانی می نویسد : « چگنی از ایلات بزرگ کرد ایران بوده که امرا و فرمانروایانی از میان آنها برخاسته اند». ( تاریخ مردوخ ص 411).
در دایره المعارف اسلام آمده است : عشایر کرد ایران سه گروهند : سیاه منصور، چگنی و زنگنه و اجداد این سه گروه سه برادر بودند که از لرستان آمده بودند ( زبده تاریخ کرد و کردستان ج 2 ص27) شرف خان بدلیسی می نویسد : « عشایر چگنی در میان عشایر کرد ایران شهرتی بس بزرگ داشت » و باز می آورد :« این طایفه از شجاعت و شهامت و دلاوری از سایر اکراد ایران ممتاز است» (شرف نامه ص326) و دکتر ورجاوند ایلات ساکن قزوین را با نام کلی « الوار و اکراد» می آورد ( سرزمین قزوین ص455) اما به رغم این شواهد به دلایل ذیل باید دانست که چگنی در واقع از اقوام اصیل بوده و کرد دانستن آنان خبط تاریخی است:
1- نخست آن که به قول رشید یاسمی « چنین نیست که هر وقت طوایف متوالی در قطعه خاکی زیسته باشند همه آنها از یک ریشه آمده باشند، بالعکس تاریخ نشان می دهد که قطعات کره زمین مکرر از قومی به قومی انتقال یافته است : تلک الایام نِِدا و لها بین الناس ( این دولت و ملک ما رود دست به دست)35 »
2- دوم آنکه اصولا کرد معنای عمومی مردم زاگرس نشین و بلکه کوه نشین بوده است از این رو ایل چگنی را نیز از این زمره آورده اند به قول دکتر خانلری « تردید است در این که کلمه کرد به قوم واحدی که دارای مختصات نژادی یا ایلی با گویش معینی اطلاق شده باشد. در بسیاری از منابع تاریخی که به زبان عربی در قرن های نخستین اسلام تالیف یافته این کلمه را معادل کلمه شبان و چوپان بکار برده اند36 » دکتر طبیبی نیز به همین ادعا صحه می گذارد : "اصولا در زبان های ایرانی کرد به معنای شبان و چوپان گله چران و رمه دار آمده است بر این اساس در نوشته های دوره ساسانی و قرون اولیه اولیه اسلامی هر جا لفظ کرد به کار رفته در معنی شبان، چوپان و دامپرور است ... از این رو بطور قطع و یقین نام کرد بر طوایفی در سلسله جبال زاگرس جنوبی ( لر بزرگ ، لر کوچک، درست نمی باشد مگر در معنای لغوی آن که شبان باشد".37
3- دلیل دیگر نقص غرضی است که شرف نامه آورده است. شرف خان بدلیسی می نویسد : « عمده اکراد ایران سه طبقه اند: سیاه منصور، چگنی و زنگنه. حکایت مشهور است و در السنه و افواه مذکور که در اصل ایشان سه برادر بوده اند که از ولایت لرستان ... آمده اند38»
نمی دانم وقتی اعتراف می شود اصل ایشان از لرستان است چگونه از عمده اکراد هستند!
4- دلیل دیگر که شاید در کرد شمردن چگنی ها بی تاثیر نبوده است وجود تیره های مختلفی از آنها در نواحی کرکوک ، سلیمانیه و بغداد است که امروزه زبان لری را به فراموشی سپرده و به فراخور جغرافیای زیستی خود کردی سخن می گویند و همین گویش متفاوت ملاک تصادف قرار گرفته است
5- دلیلی که ناگفته ماند اعتراف دیگری است که مولف شرف نامه دارد. شرف خان در تعبیر خود « در بیان انساب طوایف اکراد و شرح اطوار ایشان محرران نامه تدبیر و هو علی کل شی قدیر صورت این مقدمه به لوح بیان چنان عیان کرده اند که در انساب طایفه اکراد اقوال مختلفه بسیار است ... اکراد چهار قسم است و زبان و آداب ایشان مغایر یکدیگر است ... »39 معنی زبان که آشکار است و مفهوم آداب یعنی فرهنگ، جای شگفتی است که وقتی اقوامی زبان و فرهنگ مختلف دارند دیگر چگونه از یک حلقه اند مگر آن که تاریخ مشترک و یا جغرافیای مشترک را در ستبر هزارتوی زاگرس احتساب کرد که خود قصه ای دیگر است.
از آنچه به اجمال آمد چنان برمی آید که چگنی ها نه تنها از قوم کرد نبوده بلکه بر خلاف بسیاری از طوایف لر زبان کنونی که در دوره ای اخیر به این خطه آمده و لر محسوب می شوند به اعتراف شرف نامه اصل ایشان از قدیم از لرستان بوده و لر هستند.
آیا منطقه چگنی موطن اصلی این ایل است؟
شواهد تاریخی در این زمینه صراحت کافی ندارد، بدیهی است همان گونه که در شرف نامه اصل ایشان از لرستان بوده است اما بعدها به حدود عراق و آذربایجان و سپس خراسان و خبوشان و بعدها هرات و غرجستان و سپس قزوین کوچ کرده اند. در زمان حکومت کریم خان زند بسیاری از آنان به همراه او به شیراز رفتند آنچنانکه مذکور است بیشتر سپاه 40 هزار نفری خان لک از اهالی لرستان بوده اند بدیهی است پس از انقراض زندیه سپاهیان درهم ریخته کریم خان به موطن خویش برگردند و ضمن آن که ما با کوچ تاریخی دیگری در زمان قاجاریه هم مواجه ایم و آن کوچ بسیاری از ایلات و سران به همراهی والیان به منطقه پشتکوه است که در کتب مختلف منقول است. بعید نیست این که بسیاری از سران چگنی اصلا خود را از نواحی دره شهر بدانند اشاره به این کوچ بزرگان خود در ادوار پیشین کنند ، ضمن آن که باید دانست بسیاری از املاک منطقه چگنی فعلی مربوط به امیرها بوده است سند ارزشمندی که در تبار شناسی لرستان ذکر گردیده است نشان می دهد سران ایل چگنی در حدود منطقه کاکارضا واقع در شمال خرم آباد به سمت الشتر صاحب ملک بوده اند که با فروش آن به کمالوندها (1228 ه . ق )40 به تدریج اقدام به خرید املاک امیرها در منطقه فعلی چگنی کرده و گروههای بسیاری از امیرها به منطقه الشتر رفته اند. در این زمینه سخن بسیار است و تحقیقات بیشتری را لازم می نماید.
نسب شناسی :
شجره نامه این ایل بر خلاف بسیاری از ایلات دیگر که توسط نویسندگان و مولفان برخاسته از قومتدوین و به چاپ رسیده ، هنوز به شکل محققانه معلوم نشده است. تنها ماخذ در این زمینه تا آنجا که صاحب این قلم دیده است ــ شجره نامه مذکور در کتاب تبارشناسی لرستان است که به سعی حجت اله حیدری به دست آمده است اگرچه بدیهی است این شجرنامه خالی از اشکال نباشد42 به هر روی آنچه بدست داده خواهد شد صورت ناقصی از شجره این ایل است باشد که کوشندگانی دیگر برتکمیل آن اهتمام ورزند :
الف ) در خراسان و خبوشان :
بر اساس آنچه از کتاب تاریخ برمی آید بوداق بیگ که هم اکنون خاندانی از نسل او در لرستان هستند در مقام ریاست ایل بوده است و سپس از نسل او و یا عموزادگانش به ترتیب عاشور خان، علی سلطان خان، محمد سلطان خان ریاست داشته که متاسفانه از خاندان آنها اطلاعی در دست نیست.
در کتاب عالم آرای عباسی نام بزرگان و جنگاورانی از چگنی به شرح ذیل آمده است :
اغور لوسلطان خان چگینی (صص 816-814 )
اقخان چگنی (صص 965-28و 927-912-807)
حسنعلی چگنی (صص 679-623)
صفرقلی بیگ چگنی (صص 1330-1063)
سلطان علی چگنی (ص 917)
ذاکر چگنی (ص 145)
بوداغ چگنی (متعدد از جمله ص 226)
اسمعیل قلی خان چگنی (ص 28)
ب ) در لرستان
عبدالحسین چگنی !دوستعلی! اولاد حسن ! قره حسن
1- از نسل قره حسن : میرزا، بداق، شاه کرم، سبزوار
2- تیره ای دیگر : سبزوار وغلامرضا (! احمد بیگ )
بر این اساس طوایف میرزاوند، بداق، شاه کرمی، سبزواری و خاندان احمد بیگ مهم ترین شاخه های این ایل در لرستان هستند43
هانری فیلد شعب عمده آنها را فتح اللهی، حاجی ها، حاتم خانی و طهماسب خانی میداند و آنها را خود به این نحو رده بندی کرده است :
1- حاتم خانی ها ! میرزاوند
2- طهماسب خانی !فتح اله، جمعیت کریم، حاجی، حاتم وند ، سبزوار ، بوداغ ، شکاروند، وایس کاره ( ویسکرمی )
3- حاتم خانی ! درویش، حمام ، حسیوند، جوار، میرزاوند، شرف44
ج) در قزوین :
دکتر ورجاوند تیره های ساکن این استان را به شرح معرفی کرده است :
بهادیوند، بابایی، پیرمردوند، پاچناری، خرکانی، درویشوند، کل وند، گوگیر، گودرزوند، مال امیر، میرخواند، مختاروند ونظامی وند
د) در استان فارس :
اطلاعاتی از آنها در دست نیست جز آنکه 300 خانوار بوده اند که به همراه 1500 خانوار دیگر با عنوان عمله از خدمتگذاران و نظامیان ایلخان سامان بوده اند45
ه ) در عراق :
از شجره آنها و ارتباط نسبی آنها با چگنی های خرم آباد هم متاسفانه اطلاعاتی در دست نیست.
پیوستگی ها و تیره های وابسته
لایارد در 1841 میلادی (1257 ﻫ. ق) در رده بندی طوایف لرستان طایفه چگنی را همراه شش طایفه دیگر ــ امرایی، رخ خ ( رک رک )، زوله، زیودر (زیوردار)، غلام و قاطروحی ــ تحت عنوان عمله می آورد46. رحیم خرم آبادی در نسخه خطی جغرافیای لرستان نام طایفه چگنی را در کنار طوایف دیگر از جمله رومیانی، شیراوند و طولابی جزء طوایف پیشکوه ذکر می کند47
رزم آرا چگنی را هم پایه ایلات بزرگ لرستان همچون بیراوند و دلفان دانسته و طوایف شیراوند و طولابی را از وابستگان ایلی ــ و نه نژادی ــ آن می شمارد و حجت اله حیدری امیرهای الشتر را از عموزادگان ایل چگنی ذکر می کند48 از آنچه که آمد پرمعلوم است که ایل چگنی پس از اقامت در منطقه فعلی به علت تفوق و کثرت بر طوایف بومی یا مهاجران بعدی سایه انداخته و آنها به عنوان طوایف وابسته در کنار آنها زیسته اند که از آن جمله است : شیراوند، طولابی و امیری ها
حکمرانان چگنی :
ایل چگنی در زمان صفویه اقتدار و بزرگی ویژه ای داشته است و به نظر می رسد در صفحات غرب کشور جایگاه برجسته ای داشته اند، در زمان شاه طهماسب صفوی (جلوس 930، فوت 984 هجری قمری ) به علت تزاحم دولت مرکزی متلاشی شده بسیاری ــ به روایت شرف نامه 500 نفر ــ از مردان بزرگ آنها از جانب خراسان رو به سمت هند نهاده و در هرات مورد توجه قزاق خان تکلو قرار گرفتند، قزاق خان آنها را در غرجستان ــ ناحیه ای میان هرات و کابل ــ جای داد. در همین دوره منشیان و شاعران بزرگی از ایل برخاستند از آن جمله است عبدالله سلطان چگنی و ملا وارسته چگنی که اشعار و کتاب اصطلاحات الشعرا از او به یادگار مانده است.49 القصه پس از چندی شاه مقتدر ایران چون از کیاست و توانایی ریاست آنها مطلع بود به سر رافت برگشت و طی حکمی رسما ابلاغ حکومت به نام بوداق بیگ ــ که به نظر می رسد تیره فعلی بداق از نوادگان همین شخص باشد ــ صادر کرد.50 بعدها نیز افراد دیگری از همین طایفه به ریاست رسیدند که شرح کامل آن در کتاب تاریخ مردوخ صص 412 و 411 ، تاریخ الدول و الامارات کردیه ج 2. صص 430 و 429 ، شرف نامه بدلیسی از صفحه 429 تا 431 و مشاهیر الکرد ج 2 صفحات 1و 73 و 157و 155 و عالم آرای عباسی صفحات متعدد آمده است به عنوان مثال در عالم آرای عباسی آمده است : صورت اکراد و الواری که در عهد شاه عباس به رتبه ایالت و خانی و سلطانی رسیده اند 13 نفرند نفر دوم این فهرست عاشورخان چگنی است که حاکم مرو شاهیجان بود و به قول عالم آرای عباسی ایشان از امرا معتبر بود51 حکایت حال ایشان در شرف نامه به این شرح است :
« این طایفه در شجاعت و شهامت و دلاوری از سایر اکراد ایران ممتاز است و چون کسی که متکفل مهام امارت این طایفه بوده باشد از امرا و امیرزادگان ایشان نماند در ولایت عراق و آذربایجان متفرق گشته دست تطاول به حال مردم دراز کرده قطع طرق و شوارع کرده تجار و سود اکراد از افعال و عداوت ایشان بجان آمده از اطراف و جوانب ممالک محروسه برسم دادخواهی بدرگاه شاه طهماسب آمدند و تظلم کردند شه طهماسب بعد از تفحص و تجسس که ظلم و عدوان به سر حد تواتر و یقین رسیده برد حکم فرمود که هرجا از طایفه چکنی ببینند قتل و غارت کرده جبرا و قهرا ایشان را از ممالک محروسه شاهی اخراج نمایند بهرجا که خواهند روند و اگر توقف نمایند در هر محل ایشان را ببینند به قتل آورند و اموال و اسباب ایشان را نهب و غارت نمایند بنابراین موازی پانصد نفر از اعیان ایشان به عزم سفر هندوستان متوجه خراسان شدند در آن حین قزاق خان تکلو حاکم هرات که از قهر و سخط شاه طهماسب وهم و هراس در ضمیر داشت طایفه مزبوره را به ملازمت خود دعوت نمود کماینبفی در رعایت آن جماعت سعی و اقدام نموده و چون مهم قزاق خان در دست معصوم بیگ صفوی بانجام رسید جماعت چگنی به طرف غرجستان رفته جمعیت نمودند و چون حقیقت احوال ایشان به مسامع علیه شاهی رسید و آثار شجاعت و شهامت ایشان زبان زده مردم شد بداغ بیگ نام شخصی که از امیرزادگان آن طایفه بودند و در سلک قورچیان عطام انتظام داشت او را به بلند پایه امارت سرافراز گردانید، به میانه آن قوم فرستاد و یکی از محال خراسان را بدیشان ارزانی داشته ترقیات کلی به احوال ایشان راه یافت و در شهور سنه احدی و الف که عبدالمومن خان ولد عبدالله خان اوزبک به عزم تسخیر قلعه قوجان با موازی سی هزار لشگر جرار بر سر بداغ خان آمده او را محاصره کرد شاه عباس بمعاونت او رفته عبدالمومن خان از سر قلعه برخاست و شاه مزبور بداغ خان را بنوزشات خسروانه مفتخر و سرافراز گردانیده پنج پسر او به منصب امارت رسانید و حکومت و دارایی آنجا را بطریق امیر لامرایی بدو تفویض کرده به عراق عودت نمود و بالفعل در سلک امراء عظام عباسی منخرط است»52
آنچه از شرح شرف نامه برمی آید آن است که ایل چگنی در ادوار پیش از شاه طهماسب یعنی حتی پیش از صفویه نیز دارای اقتدار و حکومت بوده است چنانچه شرف نامه می گوید در زمان شاه طهماسب « از امرا و امیرزادگان کسی نماند ... » و همین که حاکم هرات آنها را عزیز داشته است نشان اعتبار آنان بوده است. آنچه از امرای چگنی در زمان صفویه ذکر شده بدین شرح است :
الف- بوداق بیگ چگنی : شرح امارات او در گزیده ای که از شرف نامه ذکر شده آمد. بوداق خان طایفه خود را از هرات به خراسان عودت داد. در زمان شاه عباس در غائله مشهور ازبک ها ( در سال 1001 ) رشادت ها به خرج داد و از او لقب امیرالامرایی گرفت همچنانکه در تاریخ مردوخ هم مذکور است ایام حکمرانی بوداق خان با شرف خان بدلیسی مصادف بوده است و لذا تاریخ ایشان به دلیل همزمانی دقیق و قابل استناد است.
2- عاشورخان چگنی
او پس از بوداق بر ولایات مرو و شاهیجان حکم رانده است. مولف عالم آرای عباسی او را از امرای معتبر دانسته است.
3- علی سلطان خان چگنی
او دژدار قلعه وان در زمان شورش سلیمان خان قانونی بوده است (جلوس 926، فوت 974 ه. ق ) و به سال 955 هم پس از سقوط قلعه به اسارت رفته است
4- محمد سلطان خان چگنی
محمد سلطان سال ها حکومت قره باغ ــ حد فاصل آذربایجان و ارمنستان ــ را داشته است.53
به جهت شناخت بیشتر از تاریخ ایل چگنی در ذیل به بخش هایی از کتاب عالم آرای عباسی که به شرح جنگ های این ایل در زمان صفویه در حدود خبوشان و خراسان و نیز قراباغ می پردازیم:
· در زمان شاه طهماسب ، در شرح جنگی که میان دو حاکم منسوب صفوی رخ داده است :
« بادنجان سلطان روملو که مرد نود ساله و به جهت کبر سن و شیخوخیت خرافت او را دریافته و در آن وقت در اردبیل بود سه چهار هزار کس از طایفه روملو و چگنی و طوالش فراهم آورده و به عزم جنگ و جدال به استقبال امراء استاجلو شتافت در قراردره فیمابین محاربه وقوع یافته بادنجان سلطان از آن فوج قلیل منهدم شده در اثنای فرار کشته گردید و امرای استاجلو مظفر و منصور به شهر درآمده به زیارت حضرت سلطان الاولیاء و مشایخ عظام صفویه قدس الله اسرار هم مشرف شده از آنجا روانه تبریز گشتند.»54
· در زمان سلطان سلیمان وجنگ ایشان با برادرش :
« سلطان سلیمان به جانب وان رفته توپ ها و بادلیجهای قلعه کوب نصب نموده و در لوازم قلعه گیری سعی نمودن گرفت. شاه علی سلطان چکنی کوتوال قلعه وان از کثرت و هجوم رومیان خائف و هراسان گشته قلعه را سپرده ، بیرون آمد. خواندگار رستم پاشا را در قلعه وان گذشت.55»
· درزمان سلطان سلیمان و قضیه دفع شورش لوارصاب از محال گرجستان :
« گرجیان تعاقب غازیان کرده تا موازی هشتصد نفر از قزلباش به درجه شهادت رسیدند. لوارصاب با جمعی کشیشان انجیل خوان در پشته صعود نموده ایستاده بود محمد سلطان میرچکنی با معدودی از غازیان به او دچار شده بالضروره به آن فرقه درآویخته به جنگ مشغول شد. لوارصاب اسب جلادت و مردانگی به جلوه درآورده به محمد سلطان چکنی حمله نمود از تقدیر الهی اسب بسر درآمده لوارصاب از مرکب جدا شد.»
« ذاکر نامی از غازیان چکنی زخمی چند مهلک بروزد گبران بر سر او هجوم آوردند، محمد سلطان اسب لوارصاب را صاحبی کرده سوار شد بدر رفت گرجیان ذاکر مذکور را با چند از غازیان چکنی به قتل آوردند و لوای عمر و دولت لوارصاب نگونسار گشته همان لحظه درگذشت. گرجیان نعش او را برداشته به مدفن خود برده و دفن کردند.56
· در ذکر جلوس نواب سلطان محمد پادشاه خدابنده:
"خبوشان و بعضی محال خراسان به بوداقخان چکنی تفویض یافته" ...57»
· ذکر آمدن جلال خان اوزبک به خراسان و به قتل آمدن او :
« این جلال خان وقتی باقزلباش ها جنگ می کند و ناگهان برای لحظه ای گرفتار می شود وقتی یکی از قزلباش ها می خواهد او را بکشد فریاد می زند : جلال خان است !
قزلباشیه که نام جلال خان شنیدند چند نفر از ترکمان و چکنی بر سر او هجوم نموده از دست امت بیک و جماعت استاجلو گرفته کشان کشان به نظر مرتضی خان درآوردند. از حضار آن معرکه استماع شد که غازیان استاجلو در محارب جلال خان مردانگی ها نمودند.میانه استاجلود ترکمان و چکنی در گرفتن جلال خان مناقشه واقع شد هر یک امر مزبور را به خود اسناد می دانند».58
·ذکر قضایا و سوانح خراسان بعد از رفتن سلطان حسین خان شاملو در آن ولایت :
« جنگ میان علی قلی خان حاکم هرات (مرتضی قلی خان)، علیقلی خان و اتباع او به مشهد مقدس رسیدند و مرتضی قلی خان امراء تابین و اتباع خود مثل بوداق خان چکنی حاکم خبوشان درویش محمدخان روملو حاکم نیشابور ... را جمله نموده مترصد رزم و بیکار گشتند»( در این جنگ مرتضی قلی خان شکست خورد و عده ی زیادی از سپاه او از جمله چکنی ها کشته شدند. یک سال بعد باز بین علیقلی خان و مرشد قلی خان امراء عباسی و مرتضی قلی خان ترکمان مخاصمه شد : « سرکردگان استاجلو به عوض حمله به ترکمان ها در مشهد متوجه نیشابور شدند. جمعی را به سرکردگی اسمعیل قلی خان چکنی به امداد و کومک درویش خان محمد خان مامور شدند. در حدود نیشابور بین الفریقین محاربه به وقوع پیوست و اسمعیل قلی خان و بداق خان و اتباع ایشان راه انهزام پیموده شکسته و به حال به مشهد مقدس رسیدند این معنی موجب ازدیاد شوکت و قدرت امراء عباسی گردیده محمدخان و مرتضی قلی خان و امراء مشهد فی الجمله خفیف گشته آن طبقه دلیر شدند و لشگر مشهد بعد از واقعه مذکور قدرت مقابله ایشان نیافتند »60
· در زمان شاه عباس :
« حکومت مشهد را که مرتضی قلی خان ترکمان گرفته بودند به سلمان خان دادند اما مرشد قلی خان به جانب او رفت و او را قانع کرد که حکومت را به او واگذارد ولدا درکمال شوکت و اقتدار تکیه بر حکومت مشهد مقدس معلی زده ... و با بوداق خان چکنی و اولاد او که جمعی کثیر بودند و اولاد بابا الیاس و طبقه بیات و سایر امراء و سرخیلان اویماقات چغنای که در حدود مشهد مقدس می باشند التیام و آمیزش نمود صبیه بوداق خان را خواستگاری نمود و تالیف قلوب عامه مردم آن دیار حکمش در آنجا و ولایات نافذ گردیده و اکثر امراء پای در دایره اطاعتش نهادند»61
در ادوار بعدی :
چگنی ها قزوین در زمان مشروطه چندی به قوای مشروطه مبارزه کردند و در نهایت با جنگ های مشروطه و قتل عام بسیاری از آنان این واقعه خاتمه یافت در زمان جنگ های لرستان هم در عصر قاجاریه اگرچه این ایل همچون طوایف بزرگ دیگر چون بیرانوند محور درگیری ها نبوده است اما مشارکتی فعال در مبارزات داشته و تیره های مختلفی از آنها در غائله لرستان وارد شده اند که ان شاء الله در فرصتی دیگر مستندات دقیق و اسناد به جای مانده از آن بررسی و منتشر خواهد شد.
پانوشت
1- زبده ی تاریخ کرد وکردستان، ج 2، ص 252 و ص 273
2- همان ص252
3- مردم شناسی ایران ، هنری فیلد، دکتر فریار، ناشر : ابن سینا، 1343 ،ص211
4- لرهای ایران، ص484
5- همان ص496
6- مبانی جامعه شناسی و مردم شناسی ایلات و عشـــایر ایران ، دکتر طبیبی، دانشگاه تهران ج 2 ، 1374
7- سرزمین قزوین، دکتر پرویز ورجاوند ، انتشارات راستی نو، ج 2، 1376 ، ص456
8- عالم آرای عباسی، صص 145-226و 455
9- شرف نامه اشرف خان بدلیسی ، ص 322
10- جغرافیای لرستان ، ناشناس، دکتر سکندر امان الهی بهاروند ، ارشاد لرستان، ص70
11- کردان گوران ، گ.ب آکوپف ( هاکوپیان) و م. ا. حصارف، ترجمه سیروس ایزدی، انتشارات هیرمند 1376 ص51
12- همان ص51
13- تبارشناسی لرستان، حجت اله حیدری، انتشارات افلاک، ص258
14- تاریخ مردوخ، مردوخ کردستان، نشر کارنگ، 1379، ص88
15- مبانی جامعه شناسی و مردم شناسی ایلات وعشایر ایران، دکتر طبیبی
16- مردم شناسی ایران، هانری فیلد
17- جغرافیای لرستان ، ص52
18- فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6
19- سرزمین قزوین ، ص456
20- زبده تاریخ کرد و کردستان ص 207
21- همان، به نقل از شرفنامه ، ص274
22- ایل سنجانی و تهاجمات ملی ایران، خاطرات علی اکبر خان سرداد، تحریر و تحشیه کریم سنجانی، شیراز، 1380 ، ص350
23- تاریخ مردوخ، ص127
24- جغرافیای سیاسی کیهان، ص 82
25- تارخ مردوخ، ص 88
26- شرف نامه، ص411
27- زبده تاریخ کرد وکردستان، ص 153
28- از تاریخ سیاسی لرستان ج 1 ، خدابخشی، افلاک، 1384، ص 159
29- مردم شناسی ایران ، ص 212
30- جغرافیای لرستان ، رحیم خرم آبادی، نسخه خطی، 1334 ﻫ . ق. تصحیح و تحشیه مسعود کیانی
31- سرزمین قزوین، ص 456
32- همان
33- مردم شناسی ایران، ص 265-264
34- زبده تاریخ کرد وکردستان
35- کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او ، رشید یاسمی، امیر کبیر، ج 2 ،1363 ، ص 12 و 13
36- تاریخ زبان فارسی . دکتر خانلری . بنیاد فرهنگ ایران ، 1352 ،ج 2 ، ص 38
37- مبانی جامعه شناسی و مردم شناسی ایلات و عشایر، ص 127-126
38- شرف نامه ص 323
39- شرف نامه ، صص 14-12 ، تاریخ مفصل کردستان / اساطیر، 1367
40- تبارشناسی لرستان، ص 79
41- تبارشناسی لرستان، ص 258
42- شجره نامه ترسیمی آقایی حیدری به کمک آقایان بهمن آزادی، حاج عادل، ولی اله حیدری، حسن رحیمی، علی بداق، محمد حسین سبزواری و حاج صید نازار تهیه و تنظیم گردیده است که اگرچه هر کدام از تیره های مختلف چگنی هستند اما باز هم فاقد جامعیت بوده و متاسفانه طبق معمول این گونه شجره نویسی ها هر کدام بیشتر به بیان شجره نامه فردی خود پرداخته واز بیان تیره های دیگر و پسرعموهای اجدادی خود ابا کرده اند !
43- خاندان بهرامی و به ویژه اسحاق بهرامی مولف گرانقدر کتاب " مشایخ مثنوی " از همین تیره و از نسل احمد بیگ هستند
44- مردم شناسی ایران. ص 212
45- سفرنامه لایارد ونیز لرهای ایران ص 490
46- جغرافیای سیاسی کیهان، ص 82 و مردم شناسی ایران، ص 264
47- جغرافیای لرستان ، رحیم خرم آبادی نسخه خطی
48- تبارشناسی لرستان . ص 257
49- این کتاب توسط نگارنده در دست تصحیح و چاپ است
50- تاریخ مردوخ ص 411
51- عالم آرای عباسی، چاپ تهران، ص 762
52- شرف نامه ، صص 328- 326
53- تاریخ مردوخ، ص 412 و 411
54- عالم آرای عباسی، ص 80
55- همان ، ص 118
56- همان ، ص 145
57- همان ، ص 349
58- همان، ص 354
59- همان، ص 395
60- همان، ص 421
61- همان، صص 456-455
