سفر اخیرم به بخش شرای استان مرکزی دستاوردهای زیادی به همراه داشت که برخی را برای اطلاع در وبلاگ قرار می دهم. البته بیشتر به روایت تصویر
۱- سنگ قبر حاجی رستم خان چگینی (پدر بزرگ پدر بزرگم) متوفی در شوال ۱۳۰۹ هجری قمری واقع در روستای ایجان در بخش شرا (قره چای) استان مرکزی
۲- امام زاده ابراهیم واقع در روستای نوده بخش شرای استان مرکزی. این امامزاده محل دفن نصیر خان چگینی (شاید هم چگنی) است. جد من که فرزند سبزوار بوده و در اوائل دوران قاجار به این بخش تبعید شده است.
۳- سیاه چادر متعلق به چگنی های بخش شرای اراک که در روستای آلودر برپا شده است.
لازم به ذکر است روستاهای بسیاری در این بخش از ایران متعلق به چگنی هایی است که در اوائل دوران قاجار از لرستان تبعید شده اند.
** در این متن نویسنده چگنی ها را کرد خطاب کرده است که اشتباه است. چگنی ها لر هستند و بعلت اشتباه نویسندگان متاخر این اشتباه در این متن نیز مشهود است. اما بعلت امانت داری مطلب ذیل را بدون تغییر در وبلاگ قرار می دهم.
نقش کردان چگني در تاريخ ايران
کردان چگني که امروز بيشترشان در خراسان سکونت دارند و همچون کردان شادلو به زبان ترکي سخن مي گويند داراي سابقه درخشاني در تاريخ افتخار آفرين ايران هستند و از سلحشورترين طوايف کرد و بهترين سربازان ميهن بشمار ميروند.
مولف شرفنامه آورده است: «اين طايفه در شجاعت و شهامت و دلاوري از ساير اکراد ايران ممتاز است و چون کسي که متکفل مهام امارت اين طايفه بوده باشد از امراء و اميرزادگان ايشان نماند، در ولايت عراق و آذربايجان متفرق گشته، دست تطاول به مال مردم دراز کرده قطع طرق و شوارع کرده، تجار و سوداگران از افعال و عداوت ايشان بجان آمده از اطراف و جوانب ممالک محروسه به رسم دادخواهي به درگاه شاه تهماسب آمدند و تظلم کردند.»
شاه تهماسب چندين بار بعضي از سران اين طايفه را احضار نموده با تهديد و تطميع آنان را از ادامه شرارت منع نمود، لکن چون به محال خويش باز مي گشتند باز کار خود از سر مي گرفتند.
شکايات مردم روز به روز از دست چگني ها به دربار بيشتر ميشد، سرانجام شاه تهماسب حکم نمود که چگني ها از ايران خارج شوند. اما چون آنها اطاعت ننمودند، فرمان داد:
«هرکجا از اين طايفه چگني[1] ببينند قتل و غارت کرده جبراً و قهراً ايشان را از ممالک محروسه شاهي اخراج نمايند [تا] بهر کجا که خواهند بروند و اگر توقف نمايند در هر محل که ايشان را ببينند به قتل آورند و اموال و اسباب ايشان را نهب و غارت نمايند.»
بدنبال صدور اين فرمان از سوي شاه تهماسب اول، کار بر ايل چگني سخت شد و آنها به دردسر افتادند، از اين رو پانصد نفر از بزرگان ايل متحد شده تمام طوايف متفرق چگني را سرجمع نموده از آذربايجان و عراق از طريق خراسان عازم خوزستان شدند و هنگامي که به خراسان رسيدند اوضاع اين سرزمين را آشفته و نابسامان يافته و ملاحظه نمودند که اين قسمت مهم از ايران زير تاخت و تاز سم ستوران ازبک و مغول رو به ويراني است.
کردان چگني که نميتوانستند گوشه اي از سرزمين ايران را زير تاخت و تاز و غارت بيگانگان ببينند، دست رشادت از آستين جلادت بيرون آورده بر مغولان تاخته و شکست فاحشي بر آنها وارد ساخته آنها را از خراسان بيرون راندند و سپس نامه اي به شاه تهماسب نوشته وسيله پيکي سريع السير گسيل داشتند که: مملکت تورا از زير سم ستوران دشمن بيرون آورديم اکنون کسي را به حکومت و نگهداري اين ديار فرست که ما خود عازم هندوستانيم.
کردان چگني پس از اين ماجراها به سوي هرات پيشروي کردند. در اين هنگام قزاق خان[2] تکلو حاکم هرات بود و چون بعللي از شاه تهماسب بيمناک بود درصدد دلجوئي و پذيرايي گرم از چگني ها برآمد و آنها را بسوي خويش جلب نمود که در صورت لزوم با چنين نيروئي در مقابل شاه تهماسب ايستادگي نمايد. چندي بعد که قوزاق خان بدست معصوم بيگ صفوي به اشاره شاه تهماسب کشته شد، جماعت چگني بسوي غرجشتان رفتند، در اين زمان بود که نامه ارسالي آنان به شاه تهماسب، رسيد و چون حقيقت احوال ايشان در بيرون راندن ازبکان از خراسان به «مسامع عليه شاهي رسيد و آثار شجاعت و شهامت ايشان زبان زده مردم شد، بداغ [بوداغ = بوداق] بيگ نام شخصي که از اميرزادگان آن طايفه بود و در سلک قورچيان عظام انتظام داشت، او را به بلند پايه امارت سرافراز گردانيده به ميانه ي آن قوم فرستاد و يکي از محال خراسان [بين قوچان و مشهد] را بديشان ارزاني داشته ترقيات کلي به احوال ايشان راه يافت و در شهور سنه احدي و الف [1001 قمري] که عبدالمومن خان ولد عبدالله خان ازبک به عزم تسخير قلعه قوچان [قوچان قديم] با موازي سي هزار لشکر جرار بر سر بوداغ خان آمده او را محاصره کرد، شاه عباس به معونت او رفته عبدالمومن خان را از سر قلعه (خبوشان) برخاست و شاه مزبور بوداغ خان را به نوازشات خسروانه مفتخر و سرافراز گردانيده پنج پسر او را به منصب امارت رسانيد و حکومت و دارائي آنجا [خراسان] بطريق امير الامرائي بدو تفويض کرد و عراق عودت نمود. و بالفعل در سلک (در رديف) امراء عظام عباسي منخرطست.
امين زکي آورده است که: چگني ها در بين سليمانيه در کردستان عراق و مراغه قشلاق و ييلاق ميکردند و 300 خانوار آنها زندگي کوچي و چارواداري داشتند.
مخالفت بوداق خان چگني اميرالامراي خراسان با شاه عباس و ديگر حوادث
اوغلان بوداغ خان چگني از مهمترين امراي ايران در دوره صفوي است که سالها از زمان شاه تهماسب حفظ و حراست سرزمين بلارده خراسان را عهده دار بود و به خوبي از عهده تاخت و تاز ازبکان به اين خطه ي پهناور در مي آمد و آنان را گوشمالي ميداد. پس از فوت شاه تهماسب و فوت پسرش شاه اسماعيل که نوبت سلطنت سلطان محمد خدابنده پدر شاه عباس رسيد وي در اولين سال سلطنت خود در عزل و نصب جکام و امراء اقداماتي بعمل آورد و به فرمان او: «خبوشان و بعضي محال خراسان به بوداق خان چگني تفويض يافت ...» يعني در واقع بوداغ خان در منصب سابق خويش ابقاء گرديد.
در اواخر حکومت سلطان محمد که فتوري در همه امور روي داده و هرج و مرج پيش آمده بود، امراء خراسان از جمله بوداغ خان چگني و اسماعيل قليخان چگني و گنجعلي خان زيک کوشيدند تا شاه عباس را که اين زمان بعنوان وليعهد در هرات استقرار داشت به جاي پدر به سلطنت برنشانند، و آنها در هدف خويش موفق شده در سال 989 فمري رسماً در خراسان سلطنت شاه عباس را اعلام داشته و سلطان محمد را از سلطنت ايران عزل کردند.
اين زمان عليقلي خان شاملو لَله شاه عباس و بيگلربيگي خراسان بود که در دارالسلطنه هرات اقامت داشت و تربيت شاه عباس بر عهده وي بود و مرشد قلي خان استاجلو حاکم مشهد بود.
مرشد قلي خان براي اينکه موقعيت خويش را در خراسان تقويت نمايد دختر بوداف خان چگني را که از امراي مهم خراسان بود به همسري خويش درآورد. و سپس يا عليقلي خان به مخالفت برخاست و در جنگي که بين طرفين روي داد علي قلي خان شکست خورد و شاه عباس به زير سلطه مرشد قلي خان در آمده به مشهد منتقل گرديد.
چندي بعد که مرشد قلي خان شاه عباس را برداشته از طريق يزد و کرمان متوجه نواحي مرکزي ايران گرديد که سلطنت شاه عباس را رسميت بخشد، برادرش ابراهيم خان سمت به معاونت وي برگماشت.
در سال 997 که شاه عباس دومين سال سالطنت خويش را آغاز کرد و از طريق فيروزکوه و دامغان عازم خراسان بود، چون از مرشد قلي خان استاجلو که اين زمان وزير اعظم و همه کاره او بود، بيمناک مي بود، در محل بسطام شبانه او را در رختخواب به قتل رسانيد و ستاره اقبال طايفه استاجلو رو به افول نهاد و امراي اين طايفه از جمله ابراهيم خان برادر مرشد قلي خان که حاکم مشهد بود از مناسب خويش معزول گشتند.
شاه عباس از طريق اسفراين راه مشهد را در پيش گرفت و در بيرون دروازه مشهد با استقبال بوداق خان چگني روبرو شد.
مولف عالم آراي عباسي مي گويد: شاه « بوداق خان چگني را منظور نظر شفقت گردانيده به منصب والالي لَله گي و اتابيگي [پسر خود] شاهزاده سلطان حسن ميرزا معزز و سربلند گردانيد و حکومت مشهد مقدس معلي نامزد او شد و الکاء خبوشان و محالي که سابقاً به او متعلق بود، به اولاد او حسنعلي سلطان و حسينعلي سلطان [چگني] و ساير برادران تقسيم يافت.»
شاه عباس در مشهد بسياري از امراي قزلباش از جمله شاملو و استاجلو را که با مرشد قلي خان رابطه نزديکي داشتند يا معزول کرد و يا مقتول نمود. اوغلان بوداق چگني هم که با مرشد قلي خان قرابت سببي و خويشاوندي داشت از اين عمل شاه عباس به وحشت افتاد و انديشيد که مبادا روزي اين شتر دم خانه او نيز زانو بر زمين نهد، از اين رو علاج واقعه را پيش از وقوع نموده با صوابديد پسرانش، سلطان حسن ميرزا پسر شاه عباس را برداشته از نشهد به خبوشان (قوچان) رفتند.
شاه عباس بعلل و مشکلاتي که با آن مواجه بود نتوانست به تعقيب بوداق خان بسوي قوچان لشکرکشي نمايد، لذا حکومت مشهد را به امت خان استاجلو [يکي از قاتلان مرشدقلي خان] تفويض نمود و خود با سپاه عازم هرات گرديد.
شاه عباس در هرات بود که خبر دست اندازي نيروهاي عثماني به نواحي نيروهاي عثماني به نواحي غربي کشور را استماع نمود، ناچار عازم آن ديار گرديده بوداق خان با استفاده از اين پيش آمد، رسماً سلطنت سلطان حسن ميرزا پسر شاه عباس را در قوچان اعلام داشت و روز بروز بر قدرت و نفوذ وي افزوده گشت و از اطراف و اکناف خراسان و ايران ناراضيان شاه عباس روي به قوچان آورده، آمادگي خويش از هدف بوداق خان را اعلام ميداشتند. بوداق خان قصد تسخير مشهد داشت که در اين هنگام واقعه ديگري روي داد و آن حمله عبدالمومن خان ازبک به خراسان بود که به محاصره چهار ماه مشهد و سرانجام قتل عام مردم مشهد گرديد که جانداري در آن شهر زنده نماند. بقول شاعر:
هوز اگر بفشارند خاک مشهد سفينه از شط خون تا به کربلا بدود
زنان و کودکان که به اسارت ازبکان درآمده بودند بين سپاهيان مغول تقسيم گشته به ماوراءالنهر فرستاده شدند. شاه عباس از ترس عبدالمومن خان در نزديکي تهران خود را به مريضي زد و به ياري مردم خراسان نيامد، فجايع و جناياتي که اين بار مغولان بر خراسان وارد ساختند، دست کمي از جنايات سپاهيان مغول عهد چنگيز نداشت. همگامي که ازبکان شهر مشهد را به مخاصره گرفتند، امت خان استاجلو حاکم مشهد پيکي به خبوشان فرستاد و از بوداق خان کمک خواست که از پشت سر از طريق رادکان سپاهيان ازبک را مورد حمله قرار دهد تا فشار اين قوم خونخوار بر شهر مشهد کاهش يابد و او بتواند از اين شهر مقدس دفاع کند. بوداق خان با ابومسلم چاوشلو و امامقلي خان قاجار و محمودخان صوفي اوغلي استاجلو و ديگر امراي حاضر در قوچان به خواسته امت خان پاسخ مثبت داده لشکر به خارج شهر فرستادند که حبر ناگوار ديگري دريافت داشتند و آن حمله نور محمد خان ازبک از اولاد و اعقاب جوجي پسر چنگيزخان بود که از مرو به سوي شهر نسا و ابيورد و باغباد در شمال شرقي قوچان تاخته و اين نواحي را بتصرف درآورده بسوي خبوشان پيشروي مي کرد.
بوداق خان چگني تصور کرد که او قصد تسخير خبوشان و پيوستن به سپاه عبدالمومن خان ازبک را دارد، از اين رو به مقابله شتافت تا او را از نيل به مقصود بازداشته با شکست دادن وي عبدالمومن خان را از محاصره مشهد باز دارد.
سپاهيان خبوشان در جنگ با نور محمد خان مغول ابتدا پيروزي چشمگيري بدست آوردند و بسياري از مغولان را به ديار نيستي فرستاده، آنها را وادار به فرار ساختند، اما بر اثر بي انظباتي نظامي پيش از پايان کار به جمع آوري آذوقه و اغنام و احشام و غارت چادرهاي مغولان پرداخته بدان سرگرم شدند و علت اين بي انظباطي وجود جنگجويان خبوشان از ايلات و طوايف متعدد بود.
نور محمدخان که در حال فرار به اين امر واقف شد سپاهيان خود را وادار به بازگشت و حمله به خبوشان نمود. اين حمله مغولان چنان غافلگيرانه و غير منتظره بود که ايرانيان را سخت به محاصره افکند و آنها تا خواستند در مقام دفاع برآيند اکثراً کشته و اسير شده و چنان شکست سختي متحمل شدند که نظيرش را بياد نداشتند.
بوداق بسوي قوچان متواري شد و شرح واقعه را نوشته بوسيله پسرش حسينعلي سلطان براي شاه عباس فرستاد[3] و از گذشته هاي خود اظهار پشيماني کرده وي را به حرکت بسوي خراسان و رسيدن به ياري امت خان و مردم مشهد دعوت نمود، اما همچنانکه مذکور شد شاه چنان از عبدالمومن خان ترسيده بود که جرات آمدن به خراسان را نداشت.
مدت شش سال نه تنها خراسان بلکه تمام سرزمينهاي شرقي ايران در آتش بيداد و ويراني مفول ها مي سوخت و اين قوم غارتگر وحشي بارديگر تا حدود دامغان و سمنان و نزديکي خوار و ورامين پيشروي و غارتگري کردند و برخي از سپاهيان آنها تا اران از توابع کاشان نيز پيش رفتند. در اين موقع وخيم و خطرناک بود که همچنانکه خواهد آمد شاه علي خان مير ايل جليل کرد چمشگزک که در خوار و ورامين سکنا داشت کمر همت به دفع و سرکوبي مغولان بست و در چند جنگ نيروي آنها را درهم شکست و متواري ساخت و به ياري فرهادخان قرامانلو راه حرکت شاه عباس بسوي خراسان را در سال 1004 قمري فراهم نمود، که شاه عباس پس از رسيدن به اسفراين بوداق خان چگني را به حکومت و تجديد بناي آن شهر که در حمله مغول بکلي ويران شده بود مامور ساخت.
سال 1007 که دوازدهمين سال سلطنت شاه عباس و شکست سپاهيان ازبک در خراسان است، شاه عباس پس از وارد شدن به مشهد، بوداق خان چگني را بار ديگر به حکومت مشهد منصوب نمود تا نسبت به تعمير اين شهر و رفع خساراتي که در طول چندين سال ويرانگري مغول ديده بود، اقدام نمايد.
همچنين بوداق خان ماموريت يافت نورمحمد خان ازبک را (که چندي پس از پيروزي بر بوداق خان چگني و سپاهيان خبوشان، خودش نيز از عبدالمومن خان ازبک شکست خورده و به شاه عباس پناهنده شده بود) بع حکومت موروثي و از دست رفته اش برساند.
بوداق خان در ذي حجه 1007 قمري بسوي ابيورد و نسا و مرو تاخت و با شجاعت و کفايتي که از خود نشان داد آن نواحي را از دست گماشتگان عبدالمومن خان خارج ساخته به نورمحمد خان ازبک تحويل داد. بوداق خان در ماوراءالنهر به فتوحات چشمگيري نايل آمده حاکم مرو که خالوزاده عبدالمومن خان بود وسيله «قورچيان عظام و غازيان چگني که کالبرق الخاطف به طلب او شتافتند و کالهاله بالبدر او را در ميان گرفتند» دستگير شد و نيروي ازبک درهم شکست و نورمحمد خان بوسيله بوداق خان چگني به تخت سلطنتي موروثي نشانده شد و خطبه و سکه بنام شاه عباس خوانده شد و ضرب گرديد. بوداق خان سپس به اردوي شاه عباس بازگشت و ماموريتهاي مهم ديگري را که از سوي شاه به او تفويض شده بود به بهترين وجه انجام داد.
بوداق خان تا سال 1012 قمري به تصريح عالم آراي عباسي حاکم قدرتمند مشهد و در نتيجه خراسان بوده است و پسرانش همگي مناصب و مشاغل مهمي داشتند.
در همين سال که شاه عباس از خراسان باز ميگشت چون ملاحظه نمود که نظرعلي سلطان شاملو شايستگي نگهداري سرحدات مرو و ماروچاق را ندارد، او را از حکومت آن ناحيه معزول نموده، يوسفعلي خان پسر بوداق خان چگني حاکم مشهد را به حکومت و سرحد داري آن خطه مهم منصوب نمود و برادش بيرامعلي سلطان چگني[4] را که سال 1006 قمري حاکم بسطام بود به معاونت وي در آن حدود الکاء داد و مايحتاج لشکر او از زر و اسلحه و يراق و ضروريات قلعه و آذوقه بر وجه لايق سرانجام يافت و حکومت مشهد مقدس به محراب خان شفقت شد.
بوداق خان چگني از اين پس مامور همراهي در کنار شاه عباس ميشود، چون شاه از وجود وي در خراسان بيمناک بود، زيرا پسرامش همگي در سراسر نواحي شرقي ايران حکومت و امارت داشتند و ايل چگني از نفوذ و قدرت زيادي برخوردار بود، که اگر بوداق خان مي خواست ادعاي استقلال کند يا براي شاه عباس بار ديگر دردسر فراهم نمايد، قادر بوده است. از اين رو شاه مصلخت نديده است او در خراسان باشد، اما هنگامي که به اسفراين رسيد دريافت که بدون وجود بوداق خان در خراسان، استقلال و امنيت اين خطه وسيله ازبکان از ميان ميرود، لذا او را مامور توقف در خراسان نمود و حکومت بلخ و هرات را نيز بر متصرفات او بيفزود.
مشاهير و بزرگان کرد چگني
کردان چگني جاي ويژه اي را در تاريخ ايران به خود اختصاص داده و در امور نظامي و سياسي و فرهنگي نقش والايي داشته اند. کردهاي چگنه در آذربايجان و قزوين و فارس و تهران و خراسان پراکنده شده اند و گمان دارم بزرگترين مرکزيت آنها استان خراسان باشد. کردهاي چگنه و احتمالاً کردهاي شادي لو جزو بزرگ ايل چشمگزک نيستند. زيرا چگني ها پيش از چشمگزک به خراسان آمدند. نامداراني از اين ايل که مولف عالم آراي عباسي از آنها نام برده به گونه زير اند:
احمد سلطان چگني ولد جاکي سلطان ص 1086.
اسماعيل قليخان چگني ص277.
اغورلو سلطان چگني 514.
بيرامعلي سلطان چگني 533، 630، 1806.
ذونمر سلطان چگني 141.
شاه علي سلطان چگني 72.
شاه ويردي سلطان جلال اوغلي چگني 267.
صفر قلي بيگ چگني 656، 797-798، 808 که در جنگ با اميرخان برادوست و تسخير قلعه دمدم نقشي اساسي داشت.
عليخان چگني [ميرزا] 59، 141.
قطب الدين آقاي چگني 508 که سفر شاه عباس به نزد عبدالمومن خان ازبک بود با پيامي مبني بر تخليه سرزمين خراسان..
محمود خليفه چگني 141، از امراي عهد شاه تهماسب در قراباغ آذربايجان.
مرادخان سلطان چيني (چگني) 797.
از دريگر امراي چگني عهد سلطان محمد صفوي و پسرش شاه عباس بايد از صفي قلي خان چگني کوتوال و نگهبان قلعه الموت نام برد که مهمترين بازداشتگاه سياسي ايران و در حکم زندان اوين امروز بود. تمام متمردان و گردنکشان و شاهزادگان و سياستمداران داخلي و خارجي در اين زندان نگهداري ميشدند و کسي که به مقام کوتوالي آن ميرسيد، بايد از هر نظر شايستگي خويش را به ثبوت رسانده بوده باشد. استاد مسرور در اين مورد آورده است: صفي قلي خان چگني که به امر سلطان محمد صفوي کوتوال و نگهبان قلعه الموت و بسيار مقتدر و نفوذ ناپذير بود و غير از شخص شاه از هيچکس فرمان نمي برد.
در زماني که عباس ميرزا وليعهد در خراسان بعنوان «شاه عباس» سلطنت خود را اعلام نمود، براي پيشرفت کار خويش لازم بود چند تن از زندانياني که بفرمان پدرش در آن قلعه محبوس بودند، آزاد سازد، لذا شخصاً از خراسان به الموت رفت و بسيار کوشيد که صفي قلي خان را به اين امر راضي کند، ممکن نشد، و چون کار به تهديد کشيد، صفي قلي خان خنجر از کمر خويش گشود و تقديم شاه جديد ايران کرد و گفت: من در انجام ماموريتم خيانت نمي کنم. اگر بيشتر اصرار نمائي بايد ابتدا با اين خنجر سرم زا از تنم جدا نمايي و آنگاه منظور خويش را برآورده سازي.
شاه عباس که با وزرا و اطرافيانش رنج رفتن به قلعه الموت را برخود هموار کرده بود و گمان نميبرد که در انجام مقصود با مخالفتي روبرو شود، ناچار مجبور به بازگشت شد.
هرچند شاه عباس ظاهراً از کوتوال کرد رنجيده خاطر گشته بود، اما در ته قلب مي گفت، اگر من صد نفر از اين مردان فداکار و درستکار داشتم ميتوانستم بزودي سراسر ايران را تسخير کنم.
کردهاي چگني که امروز در بخش چگنه قوچان اسکان دارند[5]، سهم ارزنده اي در تمام زمينه هاي نظامي، اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي، بهداشتي داشته و دارند، که ما براي نمونه و الگو از سه شخصيت مشهورتر ايل يعني ارس محمد سردار و آقاي پرفسور صادقي پزشک عاليقدر و مشهور بين المللي و ميز از آقاي جهان پهلوان احمد وفادار نام مي بريم.
1- ارس محمد يکه تاز اتک
ارس محمد که ترکمانها، آراز محمد گويند، از پهلوانان بيمانند و سلحشوران اوغاز و اصلاً از کردان چگني است. ارس محمد فرزند شاه محمد پهلوان که از طايفه «اغورلو-مييتخان» است، طبق تاريخي که بر سنگ قبرش در گورستان قلعه بيگلر (مخروبه) وجود دارد و در سال 1301 قمري درگذشته است[6] نگارنده که خود از اين طايفه مي باشد شرح حال آراز محمد را از پدر و عمويم ملارمضان که يکسال بعد از فوت آراز محمد بدنيا آمد و در آخرين روزهاي اسفند 63 در سن 102 سالگي درگذشت و نيز مرحوم علي فرزند عباس نيز که حدود صد سال داشت 25 سال پيش برايم از آراز محمد و پسرش شاه محمد صحبتهاي جالبي کرد، شنيده ام. هرچند آنروزها که جواني 16-17 ساله روستائي بودم، لکن هميشه پاي صحبت پيرمردها مي نشستم و از آنها بقول معروف حرف مي کشيدم. آنچه را که ذيلاً ملاحظه ميفرمائيد نتايج آن کنجکاويها و يا بهتر بگويم ثمره آن فضوليهاست.
طايفه يا بهتر بگويم توپه ر اغور لومييتخان که اولاد مهدي مي باشند، اکثراً باسواد بوده اند، حتي بيشترزنان آنها نيز قرآن خوان و کتابخوان بوده اند، معروف است که آنها سا شاعر و ملا و بخشي بوده اند يا جنگجو و پهلوان.
در اينجا سخن از يکي از فرزندان اين طايفه بميان مي آوريم که با اينکه خود از سوي مادر نسب ترکمن داشته است با همه اين هحوال عواملي پيش مي آسد که خود کمر به قتل ترکمانان متجاوز بربندد و آنچنان وحشتي در بين ترکمانان ايجاد کند که در منطقه نفوذ وي جرات تاخت و تاز نداشته باشند.
وي ارس محمد نام داشت که لازم است براي بهتر آشنا شدن با او چندين سال به عقب بازگرديم.
محبت خان کيکانلو فرزند حاتم بيگ بيچرانلو که معاصر شاهرخ نواده نادر شاه رياست ايل کيکانلو را که شامل بيچرانلو و سيوکانلو بود برعهده داشت. حاتم بيگ که بعدها حاتم خان شد، در دستگاه نادري مورد توجه بود و براي رساندن نادر به سلطنت نقش عمده اي داشت، بهمين جهت محبت خان پسر وي در دستگاه شاهرخ نيز نفوذ و اعتبار و رفت و آمدي داشت.
هربار که محبت خان از شمال قوچان به مشهد مي آمد در اطراف دارالسلطنه شاهرخ جوان سلحشور و تنومند و سبيل کلفتي که خنجر بر کمر داشت مشاهده مي نمود که يکنوع غمگيني و سرگرداني در چهره اش آشکار بود. محبت خان به او نزديک شد و احوالش را پرسيد.
جوان گفت: نام من مهدي و از کردان چگنه ميباشم که بر اثر يک اختلاف و درگيري که روي داده است مجبور به ترک ديار و جلاي وطن شده ام ...
مهدي آنچه را که برايش اتفاق افتاده بود بيان کرد و آهي سرد از دل پردرد برکشيد. وي که مدتي در اطراف قوچان بويژه در روستاي «به غه ن» در شمال شرقي شيروان بحال تبعيد بسر برده و از اين زندگي خسته شده بود، اينک ميخواست تکليف خود را بداند که آيا قادر است بخ ميان ايل چگنه بازگردد يا خير؟
محبت خان که گوهر شناس ماهري بود، دريافت که اگر او را در اين زمان ياري دهد، روزي از وجودش باري سرکوب مخالفان خود بهره برداري خواهد کرد، از اين رو به او مي گويد لازم نيست به ميان ايل چگنه بازگردي، با من به ميان ايل کيکانلو بيائيدو مهدي از اين پيشنهاد استقبال مي کند و به به غه ن بر مي گردد، از آشنايان دوره غربت خداحافظي مي کند و از همان کوه بالا رفته بسوي دره کيکانلو (اوغاز) سرازير ميشود.
محبت خان مقدم او را گرامي مي دارد.
در همين ايام بود که روزي مهدي سوار بر اسب خود به روي چشمه اي ميرود که اوغازي ها بعداً روي آن امامزاده اي درست کردند. در کنار چشمه در ميان اولنگ ها کولي هائي دوره گرد که بساط زرگري و خراطي داشتند چادر زده بودند. مهدي چشمش به يک دختر کولي مي افتد و هوش از سرش بيرون مي پرد. بيچاره اگر نيمه هوشي داشت آن شوخ چشم زيبا روي به يغما برد.
بقول حافظ:
چنان بردند صبر از دل که ترکان خان يغما را
مهدي زار و پريشان به منزل باز مي گردد و از محبت خان کيکانلو مي خواهد که اين اختر را برايش خواستگاري کند، محبت خان که انتظار شنيدن اين مهملات را نداشت، ابتدا تصور کرد او ديوانه شده است، اما وقتي دريافت که موضوع جدي است هرچند اصرار کرد که از دختران بزرگان کيکانلو هرکس را به زني بخواهد براي او خواهد گرفت و از اين کولي منصرف بشود، لکن مهدي مي گويد الا و بالله که همين است و مرغ يکپا دراد. هيچ حرفي به گوش مهدي نمي رود، مگر خواستن دختر کولي.
سرانجام خواستگاري و عروسي سر مي گيرد. و بدنبال آن دختر کولي دو پسر به فاصله چند سال بوجود مي آورد که يکي را اغورلو و ديگري را محبت خان نام مي نهند. گمان مي کنم که نام پپسر اول را اغورلو مي گذارند و اغورلو نام پدر مهدي بوده باشد[7]، و چندي بعد که کحبت خان کيکانلو فوت مي کند و در حدود سال 1175 قمري بوده، مهدي داراي پسر ديگري مي شود که به پاس احترام محبت خان کيکانلو که او را بجاي پدر خود ميدانسته است، ننام محبت را بر اين کودک نهاده باشد.هردو برادر شجاع و جسور و چابک سوار بار مي آيند و در تمام جنگهاي مرزي با ترکمانان شرکت داشته اند.
از محبت خان معروف به «مييتخان» نيز سه پسر بنام هاي محمد صادق و مصر و شاه محمد مي ماند که شاه محمد خيلي پهلوان و پرزور بوده و معروف است که وقتي پشت خود را به درخت تکيه مي داده درخت با تمام ريشه ها و زمين اطرافش به لرزه مي افتاده است. آوازه پهلواني و سلحشوري شاه محمد در ترکمنستان نيز مي پيچد. ترکمن ها در صدد بر مي آيند اين پهلوان را ربوده و به ترکمنستان (توران زمين) ببرند و زني از اولاد پهلوانان و نامداران به عقد او درآورند تا فرزندي که از اين ازدواج بعمل مي آيد مورد پرورش و تربيت قرار دهند و سردار سپاه خود نمايند که هر وقت به سروقت کردهاي خراسان شبيخون زدند از زور بازو و شمشير زدن او به نفع خود استفاده کنند.
سرانجام نقشه طرح و به مرحله اجراء در مي آيد و دونفر ترکمان بعنوان بازرگان به اوغاز مي آيند و از شاه محمد خواهش مي کنند که همراه آنان به اتک برود تا بخاو[8] پاي اسبهاي آنها را که کليدشان گم شده است بکشند و اسبها را خلاص کند و در عوض اين کار خلعت خوبي به او خواهند داد.
شاه محمد که مردي ساده دب بود باور مي کند و بر اسب نشسته و همراه آنان به اتک ميرود. تمام زمينه کار درست شده بود. شاه محمد به نزديک اسبها ميرود تا زنجير پاي آنها را پاره کند. چند نفر ترکمن ديگر نيز نزديک اسبها بودند. درست در لحظه اي که شاه محمد قفل آهنين بخاو را در دست گرفت و با يک حرکت مثل موم درهم پيچيد، تمام ترکمن ها خود را يکباره بر رويش انداختند و سر و گردنش را با طناب بسته و به روي اسب انداخته و به توران زمينش بردند.
ثمره اين ازوداج پسري بود که نامش را «ارس محمد» و يا بقول ترکمن ها «ارز محمد» نهادند.
آراز محمد همچون سهراب يل روزبروز بزرگتر و پهلوان تر مي شد آنچنان که در ترکمنستان ضرب المثل و انگشت نما گرديده بود و در مسابقات کشتي پشت تمام حريفان را به خاک رسانده بود. لکن هنوز به هيچ جنگي نرفته بود.
بزرگان ترکمن درصدد برآمدند آراز محمد را نيز مانند پدرش داماد کنند، از اين رو دختري از تبار نامداران را براي او نامزد کردند، لکن دختر خواستگاران فراوان داشت که براي آراز محمد رقيبان خطرناکي بودند.
چون مصلحت عام و نظر بزرگان ترکمنستان بود، که آن دختر همسر آراز محمد گردد که از او پهلوان ديگري بوجود آيد بنابراين حال و روز رقيبان معلوم بود که چاره اي جز خون دل خوردن و آه سرد از دل پردرد کشيدن نداشتند. سرانجام دختر را براي آراز محمد عروس عروس کردند، يکي از جوانان ترکمن که از همه رقيبان سرسخت تر بود، تصميم گرفت با ريختن خون آراز قلب خونين خويش را آرام بخشد.
يکروز از روزهاي پائيزي که ارز محمد بر اسب سوار شده و يک گاو نر را براي شخم زدن زمين جلو انداخته و به تثه هاي خارج قلعه مي رفت، پشت سرش را نگاه کرد، آن سوار ترکمن را ديد که در ميان انبوه جنگلي بدنبال او همچون پلنگي در حرکت است.
آراز محمد بيخ گوش خود را خواراند و پيش رفت و چيزي به روي خودش نياورد. چون مورد نظر رسيد گاوها را به شخم کردن بست و کار خويش را آغاز نمود. جوان ترکمن بفاصله دورتري اسب خود را بسته بود که مبادا شيهه بکشد. خودش نيز نزديک آمده در کنار مزرعه آراز پشت يک بوته جنگلي کمين کرده بود و در پي فرصت بود که هر وقت آراز پشت به او کرد به او حمله کند و با خنجري که در دست داشت شکمش را پاره نمايد.
آراز محمد زير چشمي تمام حرکات او را مي پائيد. هنگامي که از اين سرزمين گاوها را برگردانيد و پشتش بطرف رقيب شد، آن جوان چون پلنگي تير خورده از کمين برجست و با خنجر به آراز حمله کرد.
آراز بي درنگ گاوها را رها کرد و مچ ارکمن را در هوا گرفت و با يک حرکت سريع خنجر را از کفش خارج ساخته به دور انداخت و سپس با رقيب گلاويز شد، ديري نپائيد که آراز محمد او را روي سر بلند کرد و بر زمين زد و روي سينه اش نشست و خنجر خود را از کمر کشيد و تا دسته در سينه رقيب فرو کرد و شکمش را از هم دريد. جوان ترکمن خروشي کشيد و جان به جان آفرين تسليم کرد.
آراز محمد با گاو آهن زمين را گود کرد و جسد او را چال نمود و بدون اينکه اتفاقي افتاده باشد به کار خويش پرداخت و پس از پاشيدن تخم زمين را ماله نموده و هموار کرد که هيچ اثري از خون و جسد برجا نماند. عصر آنروز به ده بازگشت.
کسان ترکمن به جستجو درآمدند و رديابهاي[9] ترکمن به تحقيق پرداختند و رد جوان را تا کنار مزرعه آراز دنبال کردند، اما ديگر هيچ اثري نبود. فقط يک زمين شخم زده.
آنها مي خواستند به خانه شاه محمد حمله کنند و انتقام خويش را باز پس گيرند، زيرا يقين داشتند که جوان بدست آراز محمد کشته شده است. اما بزرگان و سران ترکمن که خاطر آراز را بيشتر مي خواستند مانع حرکت تند دشمنان او ميشدند.
شبانه شاه محمد پسرش آراز را نزد خويش فراخواند و چون همه چيز را از او شنيده بود گفت ديگر ماندن تو در اينجا مصلحت نيست. بستگان و عموهايت در آنجا هستند، از تو پذيرايي خواهند کرد. در فکر من نباش. اگر توانستم بدنبال تو خواهم آمد.
اواخر آبان بود. اوغازي ها هم مانند تمام روستائي هاي ديگر کارهاي خود را تمام کرده بودند اينک دوران استراحت بود. جوانان سواري و شمشيربازي و نيزه بازي مي کردند. کودکان خيري پيري و بجول بازي مي کردند. و سالمندان و ريش سفيدان در حاليکه کلاههاي پوستي بخارائي بر سر و پوستين مليله دوزي بر دوش داشتند در مقابل آفتاب در کوچه اي وسيع که قلعه سابق اوغاز را به دو قسمت ميکرد و از مشرق به مغرب امتداد داشت، پشت به ديوار داده و صف درازي را تشکيل داده بودند. ملاحسنقلي نوه اغورلو که پهلوان نيز بود با صداي بلند و همچون رعد خود مي خروشيد و داستان کشته شدن سياوش به دست افراسياب پادشاه توران زمين را با زبان و سر و دست براي مردم بازگو مي کرد که: چون خبر کشته شدن سياوش به زابل رسيد، رستم بر خروشيد و گفت:
...نه توران بمانـم نه افراسياب ز خون شهر توران کنم رود آب
مگر کين آن شـهريار جــوان بخـواهم از آن ترک تيـره روان
چو فـردا برآيد بلنـــد آفتاب من و گرز و ميدان افراســياب
چنانش بکــوبم به گرز گران که پـولاد کوبنـد آهنــــگران ...
هنوز بند آخر تمام نشده بود که صداي الامان هات، الامان هاتزنان و کودکان بلند شد. مردم از جا برخاستند و ملا حسنقلي همچنان شاهنامه بر دست بر سر پا ايستاده بود که ناگاه مشاهده کردند، جوان ترکمني سوار بر اسبي رخش پيکر، شپورمه بر سر و جبه قرمز به بر، چکمه تا ساق پا کشيده، کمر را چون يلان تنگ بربسته، شمشيري حمايل در ميان و خنجري به کمر با هياتي چون سهراب يل وارد اوغاز شد، و چون به مقابل صف مردم رسيد، گفت: سه لامون عليکوم آغاله ر.
مردم به سعادتقلي خان رهبر ايل نگاه کردند تا چگونه پاسخ مي دهد.
سادتقلي خان گفت: عخ ليکه سه لام قارداش، خوش گلدين.
آراز رکاب خالي کرده بر زمين جست، و همچنانکه افسار اسبش را دردست گرفته بود از ابتدا تا انتهاي صف را پيمود و يکايک ريش سفيدان و حاضران را از نظر گذرانيد.
صداي پدرش شاه محمد هنوز در گوشش طنين انداز بود که: «آن کامل مرد تهمتن صولتي که پ.ستين مليله دوزي بر دوش و شاهنامه در دست دارد، پسر عموي تو ملاحسنقلي پهلوان است.»
آراز در اولين ديدار ملاحسنقلي را با آن نشاني که پدرش گفته بود، در کنار سعادتقلي خان شناخته بود، اما بيم داشت که مبادا شخصي ديگري نيز در ميان آنجمع با آن نشانيها باشد، پس بهتر است يکبار تا آخر صف يرود و برگردد که موجب اشتباه نگردد و سرافکندگي و شرمندگي ببار نياورد.
چرا عاقل کند کاري که باز آرد پشيماني
و چون از آن سر به ميان صف بازگشت، در ميان بهت و حيرت مردم، افسار اسب را رها نمود و خود را به ملاحسنقلي انداخت و دست و صورتش را بوسه داد. ملاحسنقلي همچون ديگر مردم مات و مبهوت مانده بود که آراز محمد به اين نکته پي برد و بيدرنگ خود را معرفي کرد و گفت:
من فرزند شاه محمد هستم.
با شنيدن نام شاه محمد اهل قلعه بويژه، اغورلو مييتخاني ها بانگ شيون برداشته، شاه محمد، شاه محمد کردند. زيرا آنها شاه محمد را که از سالها پيش به چنگ ترکمانان افتاده بود، مرده مي پنداشتند.
آراز محمد آنها را از اين گمان خارج ساخت و گفت: شاه محمد زنده است و خدمت يکايک شما سلام و درود فرستاده است.
با شنيدن اين جمله بانگ شادي برخواست.
سعادتقلي خان «عاشق» ها را فراخواند و دستور داد با دهل و سرناي خويش بنوازند و جشن عمومي را اعلام کنند. جوانان دسته دسته برگرد عاشق ها جمع شده در برابر آراز محمد به رقص و پايکوبي و سرودخاني برخاستند.
پيرمردان گفتند: آراز محمد آئينه تمام نمائي از اوغورلو است. بهتر است او را اوغورلو نام نهيم. آراز تشکر کرده گفت: من وصف پهلوانيها و سلحشوريهاي اوغورلو را بارها از پدر شنيده ام، لکن هيچگاه خود را شايسته نام اوغورلو نميدانم. همين نام برايم بهتر است، اگر قرار باشد، سايه اي از اغورلو باشم با اين اسم نيز خواهم بود.
سعادتقلي خان که از بيم جوانان اوغورلو مييتخان هميشه نگران بود، با مشاهده افزوده شدن تهمتن صولتي ديگر بر آن تيره، برنگرانيش افزوده گشت، هرچند کوشيد که ظاهر قضيه را حفظ کند، اما از سيمايش همه چيز هويدا بود، و از همان لحظه به انديشه فرو افتاد.
در بهار سال بعد بود که سعادتقلي خان براي بازديد از نواحي مرزي عازم بيچرانلو و جريستان شده بود، قضا را با گروهي از ترکمنان مواجه شدند که بعضي چادرهاي کردان بيچرانلو را غارت کرده و مال و احشام آنها را به يغما و زن و کودکانشان را به اسارت مي بردند.
سعادتقلي خان دريافت که اين گروه چپاولگر تحت فرمان کدام يک از پهلوانان خود به اين حمله دست زده اند، لذا از دور رهبر ترکمانان را که بر اسبي سفيد سوار بود به آراز محمد نشان داد و گفت اگر او را بکشي، کار بقيه تمام است و آنقدر در حقير شمردن آن سلحشور ترکمن مبالغه نمود که آراز محمد او را به هيچ شمرد، و مهميز بر اسب رخش پيکر خود زده به دنبال ترکمانان پرداخت. ترکمنها با مشاهده سواران کرد، احشام و اسرا را بجا گذاشته رو به فرار نهادند، لکن فرمانده آنان که سخت به خود مغرور بود خيره سري کرد و عنان برگردانيد تا ببيند آيا کسي حريف او خواهد شد؟ آراز سوار بر اسب چون برق جهنده پيش تاخت و چون به نزديک رسيد، آن ترکمن را ملاحظه نمود که چون پاره کوهي برزين اسب جاگرفته و در انتظار اوست. آراز ديد اگر سرعت عمل را از دست دهد اجلش به دست اين ترکمن سر رسيده است لذا بدون تامل همچنانکه اسب مي تاخت، از روي رين برجسته خود را به روي اسب ترکمن انداخت و بر روي اسب با او گلاويز شد و آنچنان حلق او را فشار داد که ميرفت چشمانش از حدقه بيرون آيد. هر دو با همديگر از روي اسب بر زمين غلطيدند و آراز محمد بر روي سينه اش نشست و بدون درنگ خنجر از کمر برکشيد و شکمش را چون کرباس از هم دريد. وقتي از روي تنه بيجان ترکمن بلند شد، مشاهده نمود که حريف چون تکه کوهي بر روي زمين به خون خويش رنگين شده است. آنجا بود که دريافت چه کار خطرناکي انجام داده و اگر کوچکترين فرصتي به حريف مي داد، اکنون بايستي خود بجاي او به خون شناور مي بود. لذا توقف نکرد، سر او را از تن بريد و با همان سرعتي که آمده بود، بازگشت، و چون به سعادتقلي خان رسيد، همان سر را بسوي او پرتاب کرده او را به نفرين و دشنام گرفت. سعادتقلي خان فرار کرده در پشت سواران خود پنهان شد، و مردم به ميانجيگري برخاستند از آن پس که آراز محمد دريافت سعادتقلي خان درپي نابودي او بوده است رابطه خويش را با او قطع کرد و اغورلو مييتخاني ها در برابر سعادتقلي خان صف آرائي کردند که سالها اين وضع داشت[10].
سعادتقلي خان که خود را در فشار ديد به امير حسين خان شجاع الدوله متوسل شد، و از او کمک گرفت.
آراز محمد نيز به ابوالحسن خان پسر شجاع الدله که عليه پدر قيام کرده بود پيوست. و اين دو سالها با همديگر بودند و عرصه را بر امير حسين خان و سعادتقلي خان تنگ کرده بودند.
آراز محمد بعداً با جوانان اوغورلو، از جمله حسن خان[11] و حسين خان و حضرتقلي و ملا حسنقلي بسوي خيوه تاخت و موفق شد پدر و مادر و خواهر و برادرانش صفرنياز و آدينه نياز[12] را از ترکمنستان خارج ساخته و به اوغاز بياورند.
آن سالها که جنگ بين کرد و ترکمن در نواحي مرزي بلا انقطاع بود، آراز محمد تلفات سنگيني به دشمن وارد کرد و سرهاي فراواني از ترکمن ها بريد و به تهران برد.
آن زمان رسم بود هرکس يک سر ترکمن مي بريد به قوچان مي برد و به شجاع الدوله تحويل مي داد و مختصر خلعتي ميگرفت، چون اين سرها يکجا جمع مي شدند شجاع الدوله آنها را به تهران مي فرستاد و در عوض امتيازاتي مي گرفت.
اين زمان ابوالحسن خان پسر اميرحسين خان به فرمان ناصرالدين شاه در تهران يه قتل رسيده بود، آراز محمد نيز بدون اينکه اطاعتي از اميرحسين خان بکند سرهارا به تهران مي برد و تحويل دربار ميداد و به جاي هر سر ده تومان به پول آن زمان مي گرفت.
يکبار به قلعه ترکمانان تاخته بود، هفده نفر از ترکمانان تاخته بود، هفده نفر از ترکمان ها به برج رفته بودند که از خود دفاع نمايند. آراز از برج بالا رفته و سر همگي را يکي بعد از ديگري بريده و پائين انداخته بود. ميرزا خان بگ تنها همکار وي بود سرها را جمع مي کرد و در خورجين مي نهاد. آراز در اين حمله به شدت مجروح شده بود او چنان وحشتي به ترکمنستان انداخته بود، که دشمن فکر تجاوز را از مغز خويش بيرون کرده بود. اينک چنين مرد ناآراني در گورستان قديمي قلعه بيگلر، سالهاست که به آرامي خفته است.
2- جهان پهلوان احمد وفادار، قهرماني از ديار چگنه
جهان پهلوان احمد وفادار که سالها در ميادين کشتي ايران و جهان افتخار آفرين بوده و هست، از خبرسازترين قهرمانان ايران بود که نامش در تمام مجلات و روزنامه ها و رسانه هاي گروهي زبان زد خاص و عام بود. امروز که نشريات آن روزگار را ورق مي زنيم مشاهده مي نماييم که کمتر نشريه ايست که عکس و مطلب از حماسه آفريني هاي وفادار را چاپ نکرده باشد.
وفادار که پدرش از کردان چگني خراسان است، مادرش نيز از کردهاي سلحشور ماميانلو درگز مي باشد. او در سال 1306 خورشيدي در درگز ديده بجهان گشود. از همان دوران شيرخوارگي و کودکي پيدا بود که با چنان برز و بالا و کوپال و يال، در آينده اي نزديک پشت نامدارترين پهلوانان را به خاک خواهد کشيد.
وفادار 21 ساله بود که در سال 1327 با ضربه کردن علي پهلوان مشايخي، توجه پهلوانان خراسان را بخود جلب نموده موجب حيرت همگان شد. در همين سال به سربازي رفت و مورد توجه سروان سخدري که خود از پهلوانان بنام ايران بود، قرار گرفت و به تمرين هاي خود ادامه داد و در نتيجه در تمام رشته هاي کشتي چوخه و آزاد و فرنگي و باستاني بقام قهرماني رسيد. سال بعد در مسابقات کشتي چوخه امام مرشد قوچان که طبق رسوم معمول کردان خراسان همه ساله انجام مي شود، موقعيت خويش را تثبيت نمود.
شرکت جست و با پيروزي بر کربلائي ابراهيم پهلوان نامدار و يکه تاز کردمايوانلو (که چند سال بود مقام پهلواني خراسان را در اختيار داشت) موقعيت و عنوان پهلواني خويش را تثبيت نمود.
وفادار در مسابقات قهرماني کشوري همين سال (1328) که در تهران برگزار شد در رشته هاي فرنگي و سنگين وزن و آزاد و باستاني بمقام قهرماني کشور رسيد. در سال 1329 در کشتي باستاني چهار وزن و در باستاني بي وزن بمقام اول رسيد و شاه بازوبند پهلواني کشور را بر بازوي او بست. (اين دوره از نسابقات در مشهد برگزار شد) در سال 1330 در تمام رشته هاي فرنگي و آزاد و باستاني بمقام قهرماني رسيده، بار ديگر بازوبند پهلواني را ازآن خود ساخت. در سال 1331 تمام پهلوانان معروف از جمله مرحوم تختي و زندي و تيموري را بر زمين زده براي سومين بار شاه مجبور شد بازوبند پهلواني را بر بازوي وفادار ببندد، هرچند که نتوانست مکنونات ضمير را پنهان کند، لذا رو به پهلوانان کرده گفت: چطور نمي توانيد حريف وفادار شويد و او هر سال بازوبند پهلواني را به خراسان مي برد.
وفادار طبق پيماني که از خلوص نيت با امام رضا عليه السلام بسته بود، بازوبند پهلواني را که براي دائم از آن خود ساخته بود، تقديم موزه آستان قدس رضوي نمود و اکنون در آنجا نگهداري مي شود.
پهلوان اين دوره از مسابقات را جالبترين خاطرات خود ميداند و مي گويد:
«بيش از دو هزار نفر از مردم پايتخت، پهلوان تختي را در حالي که روي دست بلند کرده بودند با سلام و صلوات به محوطه دارالفنون که محل برگزاري مراسم پهلواني بود آوردند، که شايد با تشويقهاي آنچناني خود بتوانند روحيه اي به تختي دهند که مرا به زمين بزند و بازوبند پهلواني را نگذارند از تهران خارج شود. شاخه هاي گل و اسکناس هاي رنگارنگ و تشويفهاي جورواجور بود که از مرحوم تختي به عمل مي آمد. اما من کسي را نداشتم، لذا پشت به آن جمعيت کرده، رو بسوي خراسان نمودم و پس از عرض سلامي که از ته قلبم برخاست گفتم يا امام رضا، اي ضامن آهو، تو راضي مشو که من مغلوب اين تهرانيها شوم, من به غيز از تو کسي را ندارم.
لحظه اي بعد با سوت دارو، مسابقه شروع شد و من و مرحوم تختي به هم آويختيم. شرط پيروزي در مسابقات کشتي پهلواني فقط ضربه کردن حريف بود و مدت زمان کشتي 80 دقبقه.
در دقيقه بيست و يکيم بود که تختي را روي سر بلند کرده و يا علي گويان بر زمينش زدم، که بانگ شور و غلغله و آفرين مردم برخاست و همان مردمي که مرحوم تختي را با چنان شور و عشقي به ميدان آورده بودند، ريختند وسط ميدان و مرا بوسيدند و روي دست بلند کردند و تشويقم نمودند.
وفادار در همين سال در مسابقات جهاني 1951 هلسينکي که در کشور فنلاند برگزار شد با پيروزي بر محرم جانداش قهرمان ترکيه و نيز بر قهرمان کشور ژاپن، به قدرتمندترين پهلوان جهان ملقب شد.
سپس بر سر قهرماني اين دوره از مسايقات با قهرمان سنگين وزن روسيه که تقريباً دو برابر وفادار وزن داشت، يعني 160 کيلو بود به مبارزه پرداخت. شوروي ها با وارد کردن چنين غولي به ميدان مسابقات بزرگترين مشکل را براي وفادار ايجاد کرده بودند، همچنانکه چند سال بعد، امريمائي ها با وارد کردن غول ديگري به وزن 175 کيلو گرم به ميدان کشتي سد راه پيشرفت فيلابي شدند. سرانجام اين مسابقه به نفع غول شوروي با امتياز دو بر يک پايان يافت و وفادار بمقام دوم جهان نايل آمد.
در مسابقات سال 1952 در المپياد هلسينکي، دوباره پهلوانان فنلاند و ژاپن را مغلوب کرد و با امتياز به آن غول معروف روس باخت و بازهم دوم شد.
در سال 1954 در مسابقات ژاپن، بر پهلوانان ترکيه و آلمان پيروز شد و با امتياز دو بر يک به آن غول روسيه باخت، اما مردم ژاپن که اين مسابقه را نگاه مي کردند و وفادار و آن غول را همچون فيل و فنجان در کنار همديگر مي ديدند، حق را بجانب وفادار دانسته او را پهلوان اصلي ناميده روي دست بلند کردند و برايش کف زدند و بهمين مناسبت عکس پهلوان وفادار را روي بشقابهاي چيني خود نقش نمودند و بدين ترتيب وفادار مردي از سرزمين ايران در سرزمين آفتاب گل کرد و در قلب آنان قرار گرفت و به عنوان سنبلي از شخصيتملي ايرانيان معرفي گرديد که:
هنر نزد ايرانيان است و بس که شير ژيان را ندانند مگس
وفادار سال هاي بعد يکبار در آلمان و سه بار در ترکيه به مقام قهرماني بين المللي دست يافت. يکبار نيز در سنگين وزن در هندوستان و چهار بار نيز در پاکستان بمقام قهرماني رسيد.
در سال 1967 در مسابقات جهاني گورتاناي فنلاند بمقام سوم رسيد. پهلوان دو ديپلم کشتي از کشور فنلاند دارد که فاصله زماني آن دو مدرک 17 سال است (1967-1951).
وفادار در حال حاضر نيز چون پارچه کوهي است که تکان دادنش کار حضرت فيل است. در بهار سال جاري (1362) که بهمراه حاج آقاي شيخو از کردان ماميانلو و آقاي وفادار به باشگاه راه آهن مشهد رفتيم به حقيقت دريافتيم که هنوز لا اقل در ايران مرد ميدان دار وفادار پيدا نمي شود.
هرکس او را ببيند، قهرمانان معروف شاهنامه را بخاطر مي آورد و بخود مي گويد: اين سام نريمان و يا زال زر است.
وفادار هم مانند تمام کردان خراسان شيعه مذهب است و سخت به دين و آئين و آداب و رسوم ايلي خويش پاي بند. هنگام کشتي گرفتن، آنگاه که زمان بلند کردن حريف فرا رسد، از ته قلب نعره يا علي مي کشد، و گاهي نيز «يا ابالفضل» مي گويد و هماورد خويش را بر زمين ميزند.
مجله اطلاعات هفتگي سال 1333 بمناسبت مسابقات توکيو در ژاپن نوشت: «وفادار مثل همه پهلوانان قديم وقتي کشتي ميگيرد، صداي يا علي، يا ابوالفضل او قطع نميشود ... بمحض اينکه يک ايراني مشغول کشتي ميشد، وفادار پشت سرهم يا علي و يا ابوالفضل مي گفت.
موقعي که زندي با حريف فنلاندي خود کشتي مي گرفت، وفادار بلند بلند مي گفت: يا علي نگذار اين لامذهب باعث شکست ايرانيها شود، يا علي مگذار ما چند نفر مسلمان ميان اين لامذهبان شکست بخوريم.»
پهلواناني نظير وفادار اگر در کشورهاي ديگر بودند، مورد تقدير و احترام قرار مي گرفتند و از وجود ايشان در جهت آموزش به نسل جوان بهره ها مي گرفتند، اما در ايران نه تنها چنين نشد، بلکه رژيم پهلوي از آنجا که عادت به تجاوز به حقوق انسانها داشت از تجاوز به حقوق وي نيز صرفنظر ننمود، و اقدامات و شکايتها و مکاتبات در اين زمينه نيز اثري نبخشيد.
وفادار از تمام خصايل نيک پهلواني باستان برخوردار و بسيار متواضع و بي آلايش است. از شهادت مرحوم تختي بسيار متاثر است و مي گويد: پس از شهادت آن مرحوم، هيچ نمازي نخواندم مگر آنکه در تعقيب آن بر تختي درود و رحمت فرستادم.
3- پرفسور صادقي (چگني)
روز 23 فروردين 1362 که قسمتي از اين کتاب از زير چاپ خارج شده بود، فرصتي دست داد که به حضور آقاي حسن صادقي پدر دانشمند آقاي پرفسور حسين صادقي شرفياب شده مطالبي را از ايشان سوال نمايم.
آقاي صادقي با بزرگواري و خوشروئي تمام حقير را پذيرفتند. سخن را از قوچان و چگنه آغاز کرديم.
بيان داشت: اولين کسي که در قوچان مدرسه ملي داير کرد که هنوز در مشهد وجود نداشت، يکنفر از ترکهاي مهاجر عشق آباد بود که از روسيه به ايران آمده بود. نامش بخشعلي و داراي مدرک ديپلم از عشق آباد بود. بخشعلي با برادرش که او نيز آموزگار بود، فداکاري بسياري معمول داشت و در مدت سه سال که مدرسه اش داير بود، با عشق زايد الوصفي که بکارش داشت به پيشرفت قابل توجهي در باسواد ساختن کودکان قوچان نايل آمد. حدود 110 نفر بوديم که در اين مدرسه درس مي خوانديم.
برنامه درسي سخت و فشرده بود بطوريکه در سال سوم کسر متعارفي را نيز تمام کرديم. به ورزش نيز علاقه شاياني داشت، بارفيکس و پارالل و ژيمناستيک و مشق نظامي با اسلحه هاي چوبي که ساخته بود از جمله مواد درسي ورزش بود. علاوه بر اين کارها طبابت هم ميکرد و بدون اينکه از کسي پول بگيرد مريض ها را معاينه مي نمود و نسخه مي نوشت، مريض هاي سخت را در هنگام کلاس نيز معاينه مي نمود. مردم قوچان او را سخت دوست داشتند. در اين هنگام بود که رئيس فرهنگ خراسان بخشعلي را معزول و دبستان ملي او را از هم پاشيد و آنجا را مدرسه دولتي کرد و بخشعلي را به مشهد احضار نمود که در آنجا به کار تدريس اشتغال ورزد، لکن بخشعلي که به قوچان علاقه و دلبستگي شديدي پيدا کرده بود، از رفتن به مشهد خودداري نمود.
معلمي که از مشهد فرستاده بودند آدم شيرگي و بي عرضه اي بود که بچه ها اعتصاب کردند و در خيابانهاي قوچان راه افتاده سرود و شعارهاي تندي عليه وي مي خواندند، ميز و نيمکت ها را شکستند و به دار الحکومه رفته بست نشستند، حاکم قوچان در اين زمان يکي از شازده هاي قاجار بود. فراشان حکومت بما حمله کرده عده اي را کتکاري نموده بقيه فرار کردند. سرانجام فرهنگ خراسان مجبور شد شخص ديگري از روحانيون را که صدر زنجاني نام داشت به قوچان بفرستند. صدر زنجاني آدم باسواد و با کفايتي بود و او موفق شد دبستان دولتي قوچان را داير کند. برادر صدر نيز معلم قرآن و خط بود.
دبستان بخشعلي «دبستان احمدي قوچان» نام داشت، و منظور از احمدي شخص احمد شاه بود. بخشعلي ناگزير با ياس و سرخوردگي مجبور به بازگشت به عشق آباد شد و بعداً روسها او را بجرم اينکه براي ايران جاسوسي ميکند، ترورش کرند.
دبستان بعدي که در قوچان داير شد، دبستان مهرداد بود. که ساختمان آنرا براي پادگان، ماژور اسماعيل خان به دستور کلنل پسيان ساخته بود که پس از کشته شدن کلنل در قوچان، دبستان دولتي به آنجا انتقال يافت و من در آنجا نيز درس خواندم.
پدرم ميرزا حسين صادقي فرزند حسن خان بگ فرزند آقا ابراهيم چگني بود. از خط زيبائي برخوردار بود و شعر نيز مي سرود. سه نسخه قرآن به خط زيباي نسخ که ترجمه آن به خط نستعليق بود نوشت.
ما در چگنه پائين که مرکز بخش است سکونت داشتيم. پسرم حسين (پرفسور صادقي) که در سال 1308 در چگنه متولد شد، تا کلاس پنجم ابتدائي در چگنه تحصيل نمود و سپس ششم و سيکل اول را در قوچان گذرانيد و ديپلم را در مشهد گرفت و سپس وارد دانشکده پزشکي دانشگاه تهران شد و در سال 1329 به وسيله دولت وقت براي ادامه تحصيل به خارج اعزام شد و هفت سال در سويس ادامه تحصيل در رشته پزشکي نموده دانشنامه خود را دريافت داشت. سپس برايم نوشت که هنوز معلوماتم آنقدرها نيست که بتوانم براي هم ميهنانم خدمتگزار خوبي باشم، اجازه دهيد براي گذراندن دوره تخصص به آمريکا بروم.
چهار سال نيز در فيلادلفياي آمريکا دوره جراحي عمومي را گذرانيد و سپس سه سال ديگر هم مشغول تحصيل در رشته جراحي قلب شد و در سانفرانسيسکو موفق به اخذ مدرک جراحي شده از آنجا به سويس بازگشت و در سمت معاونت جراحي قلب در شهر لوزان مشغول خدمت شد، اما چون علاقه شديدي به ايران و بويژه مشهد داشت، در سال 1340 به ميهن بازگشت و يکسال در مشهد به خدمت پرداخت، لکن از آنجا که در ايران وسيله جراحي قلب باز فراهم نبود، که هنوز هم نيست ناگزير يکسال در بيمارستان آمريکائي به جراحي عمومي پرداخت و سرانجام چون امکانات براي انجام خدمت فراهم نبود، مجبور به بازگشت به سويس شد و در آنجا رياست بخش جراحي قلب و استادي دانشگاه را به وي دادند. شکايتي هم به شاه نوشت که چرا بايد اين مملکت اينقدر عقب مانده باشد و پولهاي بيکران آن به مصارف بيهوده برسد و امکان خدمت يک پزشک در ايران فراهم نشود، پاسخي نشنيد. من نيز تلگرافي به شاه کردم بي نتيجه ماند.
پس از پيروزي انقلاب، براي معاينه و معالجه امام خميني به ايران آمد، اما به آقاي دکتر زرگر وزير بهداري فرموده بودند که امکانات بازگشت پرفسور را به ايران فراهم کنند، لکن نامبرده پاسخ داده بود چون کار ايشان اکيپي و گروهي است و مستلزم لوازم و امکانات سنگيني است در شرايط فعلي مقدور نيست. در زمان استانداري آقاي طاهر احمدزاده بود که به خراسان آمد و مورد استقبال قرار گرفت و پزشکان مشهد را جمع کرد که در مشهد براي پياده کردن بخش جراحي قلب اقداماتي معمول دارند و عده اي از پزشکان برجسته را به سويس بفرستند که خود وي همه نوع کمک مادي و معنوي را برايشان بکار خواهد برد. بدنبال اين مذاکرات يک گروه شش نفري از پزشکان مشهد به سويس رفتند، لکن بعدها عللي پيش آمد که کار اين گروه نا موفق ماند. اما پرفسور دست از کوشش در جهت هم ميهنان خويش برنداشت و بيشتر ايرانياني که براي معالجه به خارج ميرفتند به ايشان مراجعه مي کردند، سرانجام سر و صداي مردم و دولت سويس درآمد که صادقي بيمارستانهاي سويس را تبديل به بيمارستانهاي ايراني نموده است. لذا دولت سويس با پرفسور وارد مذاکره شد و قرار بر اين شد که نامبرده فقط سالي پنجاه نفر از ايرانيان را که حالشان وخيم باشد ويزيت و معالجه نمايد و با اين حال بيماران ايراني در هر فرصتي به ايشان مراجعه نموده در هتل ها و در منازل خصوصي تحت معاينه و معالجه قرار مي گيرند.
از آقاي حسن صادقي سئال شد چند فرزند داريد؟ چنين پاسخ داد:
1- حسين صادقي که شرح حالش گذشت.
2- علي صادقي داراي دکترا در فيزيک و اتم.
3- حبيب صادقي متخصص کشاورزي و دامداري که مدت چهار سال در مغرب (مراکش) بود و اکنون در کانادا است.
4- محمود صادقي آرشيتکت که امنون در الجزيره است.
5- محسن صادقي متخصص در رشته کامپيوتر که در سويس است.
6- محمدرضا صادقي فوق دکترا در روانشناسي باليني که استاد دانشگاه مشهد است.
7- پروين صادقي ليسانسيه در ادبيات و داراي ديپلم زبان از فرانسه و سويس که خانه داري مي کند.
8- بتول صادقي که او نيز خانه دار است و همسر آقاي دکتر ملکي است.
در اينجا با کسب اجازه از حضور آقاي صادقي مرخص شده با آرزوي سلامتي و موفقيت براي وي و فرزندانش در جهت خدمت به بني نوع بشر مزاحمت را کم کردم.
ناگفته نماند که بخش چگنه بيش از صد روستا دارد که بيشتر آنها به ترکي سخن مي گويند. روستاهائي که به کردي سخن مي گويند و اکثراً توپکانلو هستند عبارتند از:
کلاته مه لو، مه شکانلو، گلشن آباد، خه لانلو، وآبروان دهنه شور.
چگني هاي ترک زبان نيز در اين روستاها ساکن اند:
چگنه پائين که مرکز بخش چگنه است و بيش از هزار خانوار جمعيت دارد.
چگنه بالا، بيش آقاج، بورسلان، حسن آباد، سلطان ميدان، ساقي بيگ، نوسرا، خواجه آباد، ينگجه، آق قايه، بشکن، سوله، عشق آباد، کوه سخت، بيدخان، قزل آقور، بابا بهلول، حاجي آباد، گل بين، وانيچکان، قزل قلعه، زيک، شيخ مصطفي، قهقه، خاييسک، طالبي، اميرآباد، تيران، کلاته ميدان (سوختانلوها) و ...
منبع: حرکت تاريخي کرد به خراسان، کليم الله توحدي، چاپ دانشگاه فردوسي مشهد. 1364
[1] چگني منسوب به چگنه است و چه گه نه به گله اي از بز و گوسفند گفته ميشود که هر چهار و پنج و ده راسي از آن متعلق به يک خانواده باشد، يعني گله اي متعلق به خرده پا ها و کوخ نشينان. احتمالاً کردهاي چگنه از اين جهت به اين صفت نامبردار شده اند که مانند کردهاي ديگر از گله هاي فراوان گوسفند برخوردار نبوده اند.
پس از ورود به خراسان نيز با اينکه امراي آن در شهر مشهد حکومت داشتند و اسکان يافتند ولي توده چگني ها در منطقه ي کنوني چگنه که به «سرولايت» نيز معروف بوده در کنار چشمه سارها و اولنگ زارها براي تعليف احشام و اغنام خويش استقرار يافتند، کردهاي چگنه ي خراسان جزو « چامشگزک» که امروز زعفرانلو خوانده مي شوند نيستند.
[2] منسوب به تکله بن هزار سف حاکم کرد لرستان که به دستهلاکو خان مغول کشته شد. «تکلو» ي ترکمن منسوب به «تکه» است که يکي از تيره هاي ترکمن مي باشد.
[3] حسينعلي سلطان بعنوان گروگان مامور به توقف در دربار شاه عباس شد و در سال 999 قمري به اتهام چشم ناپاکي در حرم شاه به قتل رسيد.
[4] بيرامعلي سلطان چگني که پس از کشته شدن برادرش حسنعلي خان بدست ازبکان در بسطام در سال 1006 به حکومت بسطام منصوب شد، و در سال 1012 به جکومت نواحي مرو و ياري برادرش مامور گرديد، در اواخر سلطنت شاه عباس نيز حاکم ديلمان و گيلان بود.
[5] کردهاي چگني ساکن قزوين که آنها نيز به زيان ترکي سخن مي گويند در زمان ناصرالدين شاه يک فوج سوار آماده به خدمت داشتند و فرماندهان آنها نصرتالملوک و سرهنگ صادق خان بودند.
[6] قبر شاه محمد و پسرش محمد در گورستان قلعه بيگلر در سال 1362 که جاده اوغاز به کهنه اوغاز کشيده شد بوسيله جهاد سازنگي از بين رفت و خاکستر اين سلحشوران مصالح ساختمان جاده سازي گرديد.
[7] از اغورلو نيز سه پسر بنامهاي علي، آقا محمد و آقا بالي بجا ماند که در کليشه قباله در صفحه بعد مشهود است.
[8] بخاو که به کردي سندف sendef گويند حلقه هاي آهنين و زنجيرواري است که يکسرش حلقه و سر ديگرش قفلي قطور است که پاي اسب را با آن بهم ميبستند.
[9] اين رديابها و خبرگان را «سه ئيس sais» مي نامند.
[10] سعادتقلي خان چندين بار دست به قتل و تخريب منازل اوغورلو مييخاني ها زد. شاه محمد پسر آراز محمد ميخواست به تهران برود شکايت کند سعادتقلي خان فرستاد از بين راه او را گرفته و آوردند و عصب پايش را قطع کردند. اوغورلوها سرانجام به «بيواره» کوچيدند و چندي بعد بازگشتند، و چند سالي در اوغاز بودند، سرانجام شاه محمد مجبور به مهاجرت به نوخندان درگز شد که اولادش اکنون در آنجا مي باشند. بقيه اوغورلو مييتخاني ها که که در اوغاز ماندند هيچگاه از مخالفت با خان ها دست برنداشتند و در اين رهگذر صدمات و لطمات فراواني را متحمل شدند.
[11] حسين خان از جمله سواران ممتازي بود که چند بار براي بردن سرهاي ترکمانان به تهران از سوي امير حسين خان اعزان شد. يکبار نيز به اسارت ترکمن ها افتاد، لکن با چالاکي خاصي که داشت از دشت تکمران شيروان فرار کرد و جان سالم بدر برد.
[12] اولاد آدينه نياز و صفرنياز، اکنون در روستاي «ته وه ر» از توابع بجنورد مي باشند، ته وه ر در دامنه کوه سالوک قرار دارد.

